جنگ درغزه کوچک و پیامدهای منطقهای و بین المللی کلان
در دهه نخست قرن بیست و یکم بازیگران کوچک در خاورمیانه محور و موضوع سیاستهای بزرگ بوده اند. تاریخ خاورمیانه در این دهه با نام هایی مثل حزب الله، جنوب لبنان، غزه، حماس، و دوحه بعنوان پایتخت جدید دیپلماسی منطقه ای، عجین شده است.قبل از آن نیز در 11 سپتامبر 2001 القاعده با تخاصمی متفاوت هزاران کیومتر آن سو تر از پایگاههای خود، امنیت تنها ابرقدرت جهانی را به مخاطره انداخته، با این اقدام سیاستهای امنیتی بین المللی کلان دهه اول قرن 21 را به دنبال خود کشانده بود.
اسراییل قدرت برتر نظامی منطقه که برای چندین دهه مسابقه توازن قدرت را در مقابل اعراب بنفع خود رقم زده و بازدارندگی قابل اتکایی را در مقابل قدرتهای عربی ایجاد کرده بود، در این دهه درگیر دو جنگ تمام عیار با ابعاد وبازتاب بین المللی گسترده شد. با آنکه اسراییل سرزمین و تاسیسات طرف مقابل را با خاک یکسان کرد، نتوانست در هیچ یک از جنگها به خواست اعلام شده خود یعنی نابودی و یا حداقل خلع سلاح حزب الله وحماس دست یابد.
این دو جنگ که در یک سوی انها قدرت برتر نظامی منطقه و در سوی دیگر دو حزب با سرزمین و امکاناتی فوق العاده ناچیز قرار داشتند، در جغرافیایی محدود در گرفت لیکن ابعاد سیاسی و امنیتی آنها به دلایل ذیل فراتر ازجغرافیای جبهه جنگ بود:
- تقریبا همه قدرتهای منطقهای و بین المللی در این دو جنگ به نفع یکی از طرفین صف بندی کرده، برخی با ارسال کمک و موضع گیری و دیگران با اعمال محاصره و پوشش سیاسی و بین المللی سعی کردند یکی از طرفین را در این جنگ یاری دهند.
- تقریبا همه بازیگران برزگ خاورمیانه سرنوشت این دو جنگ را بر امنیت ملی و جایگاه منطقهای خود موثرمی دانستند.
- در هر دو جنگ، سیاستمداران امریکا و اسراییل از ولادت خاورمیانه جدید سخن به میان آوردند.
- نابرابری ماشین نظامی دو طرف در هر دو جنگ منجر به فجایع و جنایات جنگی و ترازدی انسانی تاثیر گذار در ابعاد جهانی شد.
نومحافظه کاران طرفدار نظریه جنگ پیش دستانه در حالی کاخ سقید را ترک کردند که نشان دادند در آخرین روزهای قدرت خود نیز از نظریه اعمال خشونت علیه دشمنان و لو آنکه یک دولت قانونی بر آمده از انتخابات باشد عدول نکردند.میراث سیاستهای نومحافظه کاران در خاورمیانه، دو کشور نابود شده و کماکان ناامن (عراق و افغانستان) و دو سرزمین سوخته در زیر پای محرومترین مردمان خاورمیانه است. جنوب لبنان شیعه و غزه سنی.
شاید همین میراث شوم نومحافطه کاران در خاورمیانه باعث شد تا اوباما بر خلاف دو سلف خود که بسیار دیر به خاورمیانه پرداختند، بسار زود متوجه خاورمیانه شود و در دومین روز آغاز زمامداریش با حضور در وزارت خارجه امریکا، جرج میشل را به عنوان نماینده ویژه خود در خاورمیانه معرفی کند. میشل، سناتوری با سابقه ی ماموریتهای دیپلماتیک در خاورمیانه و ایرلند كه نسب ایرلندی اش از جانب پدر، قبلا در دوره کلینتون به او کمک کرد تا در منازعه ایرلند، میانجی گری موفقی را انجام دهد، اکنون باید از نسب خاورمیانهای (لبنانی) مادرش برای ماموریت جدید خود مدد بگیرد. اما در خاورمیانه وضعیتی بسیار بغرنج فرا روی او قرار دارد.میشل بعنوان فرستاده دولت دمکرات اوباما نمی تواند به شعار سنتی دمکراتها در خاورمیانه عربی یعنی دمکراسی و حقوق بشر بی اعتنا باشد. از سوی دیگر او برای حل منازعه فلسطین باید روی همکاری با نظامهای سنتی غیر دمکراتیک عربی از جمله مصر و عربستان حساب باز کند و برای مدتی فراموش کند که: حماس دولت قانونی فلسطین است که در یک فرایند دمکراتیک به قدرت رسیده، دوران ریاست قانونی محمود عباس به پایان رسیده، مصر از انسداد سیاسی داخلی در رنج است و سایر متحدان سنتی امریکا نیز با اتکا به سیاستهای ملیتاریستی نو محافطه کاران، اصلاحات سیاسی داخلی را به تعویق انداخته اند.او هم چنین باید برای پاردوکس حمایت از نظامهای غیر مردمی خاورمیانه و رشد اصولگرایی و بالمال رشد تنفر از امریکا، راه چارهای بجویید.
در دهه نخست قرن بیست و یکم بازیگران کوچک در خاورمیانه محور و موضوع سیاستهای بزرگ بوده اند. تاریخ خاورمیانه در این دهه با نام هایی مثل حزب الله. جنوب لبنان، غزه، حماس، و دوحه بعنوان پایتخت جدید دیپلماسی منطقه ای، عجین شده است.قبل از آن نیز در 11 سپتامبر 2001 القاعده با تخاصمی متفاوت هزاران کیومتر آن سو تر از پایگاههای خود، امنیت تنها ابرقدرت جهانی را به مخاطره انداخته، با این اقدام سیاستهای امنیتی بین المللی کلان دهه اول قرن 21 را به دنبال خود کشانده بود.

اسراییل قدرت برتر نظامی منطقه که برای چندین دهه مسابقه توازن قدرت را در مقابل اعراب بنفع خود رقم زده و بازدارندگی قابل اتکایی را در مقابل قدرتهای عربی ایجاد کرده بود، در این دهه درگیر دو جنگ تمام عیار با ابعاد وبازتاب بین المللی گسترده شد. با آنکه اسراییل سرزمین و تاسیسات طرف مقابل را با خاک یکسان کرد، نتوانست در هیچ یک از جنگها به خواست اعلام شده خود یعنی نابودی و یا حداقل خلع سلاح حزب الله وحماس دست یابد.
این دو جنگ که در یک سوی انها قدرت برتر نظامی منطقه و در سوی دیگر دو حزب با سرزمین و امکاناتی فوق العاده ناچیز قرار داشتند، در جغرافیایی محدود در گرفت لیکن ابعاد سیاسی و امنیتی آنها به دلایل ذیل فراتر ازجغرافیای جبهه جنگ بود:
- تقریبا همه قدرتهای منطقهای و بین المللی در این دو جنگ به نفع یکی از طرفین صف بندی کرده، برخی با ارسال کمک و موضع گیری و دیگران با اعمال محاصره و پوشش سیاسی و بین المللی سعی کردند یکی از طرفین را در این جنگ یاری دهند.
- تقریبا همه بازیگران برزگ خاورمیانه سرنوشت این دو جنگ را بر امنیت ملی و جایگاه منطقهای خود موثرمی دانستند.
- در هر دو جنگ، سیاستمداران امریکا و اسراییل از ولادت خاورمیانه جدید سخن به میان آوردند.
- نابرابری ماشین نظامی دو طرف در هر دو جنگ منجر به فجایع و جنایات جنگی و ترازدی انسانی تاثیر گذار در ابعاد جهانی شد.
نومحافظه کاران طرفدار نظریه جنگ پیش دستانه در حالی کاخ سقید را ترک کردند که نشان دادند در آخرین روزهای قدرت خود نیز از نظریه اعمال خشونت علیه دشمنان و لو آنکه یک دولت قانونی بر آمده از انتخابات باشد عدول نکردند.میراث سیاستهای نومحافظه کاران در خاورمیانه، دو کشور نابود شده و کماکان ناامن (عراق و افغانستان) و دو سرزمین سوخته در زیر پای محرومترین مردمان خاورمیانه است. جنوب لبنان شیعه و غزه سنی.
شاید همین میراث شوم نومحافطه کاران در خاورمیانه باعث شد تا اوباما بر خلاف دو سلف خود که بسیار دیر به خاورمیانه پرداختند، بسار زود متوجه خاورمیانه شود و در دومین روز آغاز زمامداریش با حضور در وزارت خارجه امریکا، جرج میشل را به عنوان نماینده ویژه خود در خاورمیانه معرفی کند. میشل، سناتوری با سابقه ی ماموریتهای دیپلماتیک در خاورمیانه و ایرلند كه نسب ایرلندی اش از جانب پدر، قبلا در دوره کلینتون به او کمک کرد تا در منازعه ایرلند، میانجی گری موفقی را انجام دهد، اکنون باید از نسب خاورمیانهای (لبنانی) مادرش برای ماموریت جدید خود مدد بگیرد. اما در خاورمیانه وضعیتی بسیار بغرنج فرا روی او قرار دارد. میشل بعنوان فرستاده دولت دمکرات اوباما نمی تواند به شعار سنتی دمکراتها در خاورمیانه عربی یعنی دمکراسی و حقوق بشر بی اعتنا باشد. از سوی دیگر او برای حل منازعه فلسطین باید روی همکاری با نظامهای سنتی غیر دمکراتیک عربی از جمله مصر و عربستان حساب باز کند و برای مدتی فراموش کند که: حماس دولت قانونی فلسطین است که در یک فرایند دمکراتیک به قدرت رسیده، دوران ریاست قانونی محمود عباس به پایان رسیده، مصر از انسداد سیاسی داخلی در رنج است و سایر متحدان سنتی امریکا نیز با اتکا به سیاستهای ملیتاریستی نو محافطه کاران، اصلاحات سیاسی داخلی را به تعویق انداخته اند.او هم چنین باید برای پاردوکس حمایت از نظامهای غیر مردمی خاورمیانه و رشد اصولگرایی و بالمال رشد تنفر از امریکا، راه چارهای بجویید. انتخاب اوباما به ریاست جمهوری امریكا، چهره مخدوش بین المللی این كشور را تا حدودی بهبود بخشیده بود، لیکن جنگ غزه و حمایت اجتناب ناپذیر امریکا از اسراییل، بار دیگر تنفر از امریکا را در خاورمیانه به اوج رساند. آیا مروارید سیاه کاخ سفید که با شعار تغییر، کار خود را اغاز کرده، برای ترمیم چهره کشورش در جهان عرب برنامهای دارد؟ جنگ درغزه پیش از آنکه اوباما فرصت یابد به این مسایل فکر کند او را درگیر میراثی شوم کرد .دامنه مانور سیاست خارجی امریکا در مورد اسراییل و حماس کاملا بسته و تنگ است. به زعم آمریكا،حماس گروهی تروریستی است که نباید با آن مذاکره کرد و اسراییل هم پیمانی است که هر چهمی کند محق است. شاید اگر اوباما فرصتمی داشت از دریچه دیگری به خاورمیانه وارد شود میدان بیشتری برای متفاوت عمل کردن داشت. با این تحلیل، آیا آنچه که ناخواسته و از اولین روز بر روی میز سیاست خارجی دولت جدید امریکا قرار گرفت، نمی تواند برنامهای از قبل طراحی شده از سوی اسراییل و دولت قبلی امریکا باشد؟اسراییل حداقل بعد از جنگ 2006 در جنوب لبنان بایدمی دانست که ریشه کن کردن احزابی مثل حماس و حزب ا.. که پایگاه مردمی دارند با جنگ کلاسیک ممکن نیست. اما با این وجود همان اشتباه را تکرار کرد و درست دو روز قبل از ورود اوباما به کاخ سفید، لیونی وزیر خارجه اسراییل و رایس همتای امریکاییش سندی در مورد تعهدات دولت امریکا برای کنترل ورورد سلاح به غزه با همکاری مصر امضا کردند و بلافاصله تل اویو جنگ را متوقف کرد. بدین ترتیب اسراییل و نو محافظه کاران، دولت جدید امریکا را از همان نقطهای کهمی خواستند وارد صحنه خاورمیانه کردند.
نو محافطه کاران هم چنین درروزهای پایانی، خدمتی بزرگ به هم پیمانان عرب خود کردند. به دو لت ضعیف مصر مسولیتهای دیپلماتیک زیادی در ارتباط با غزه واگذار شده و خیال مبارک و حزب حاکم مصر تا مدتها از تغییرات احتمالی در سیاست خارجی خاورمیانهای دولت دمکرات امریکا راحت شد.
و سرانجام رشد اصولگرایی در منطقه در نتیجه بحران غزه خیال سایر نظامهای سنتی عرب را از بابت بادهای تغییر ی که از امریکا وزیدن گرفته بود راحتمی سازد. اعراب سالهاست یاد گرفته اند که با اصولگرایی و "خیابانهای عربی"* غضبناک چگونه کنار بیایند، اما در مقابل فشارهای غرب برای اصلاحات و تغییر، همواره بی دفاع بوده اند.پرونده غزه، ناخواسته سنگ بنای سیاستهای دولت جدید امریکا در خاورمیانه خواهد بود،پروندهای که بعید به نطرمی رسد به اوباما برای تغییر چهره امریکا در بین مردم خاورمیانه کمکی بکند.اوباما در نظر داشت در صد روز آغاز زمامداریش طی نطقی در یكی از پایتخت های عربی سرفصل سیاستهایش را راجع به خاورمیانه اعلام كند. اكنون او باید به ناچار از غزه آغاز كند و اعلام موضع در مورد این مناقشه نفسگیر كه راه حلی آسان نخواهد داشت بر نطق او سایه خواهد افكند. اوباما ناچار است از اسراییل حمایت كند وحماس را محكوم كند. با توجه به افكار عمومی تهییج شده عربی، این آغاز خوبی برای وی در خاورمیانه نخواهد بود.
(الشارع العربی) اصطلاحی است كه در ادبیات سیاسی اعراب برای اشاره به افكار عمومی عربی بكار میرود
.arab streets*-