جمعه, 02 تیر 1396 |

دروغ چرا؟

آن ها که رمان "دائی جان ناپلئون" نوشته نویسنده وپژوهشگر توانا ایرج پزشکزاد را خوانده اند ویا تصویرگری به یاد ماندنی ناصر تقوائی از این کتاب را دیده اند تکه کلام های یکی از شخصیت های این داستان را به یاد دارند که با نشان دادن انگشت های دستش فاصله کوتاه زندگی تا مرگ را یاد آوری می کرد وبا گفتن عبارت دروغ چرا به توهمات خیال پردازانه خود چهره حقیقت می پوشاند وشرحی کشاف از نا کرده های خود به خورد مخاطب می داد.

اوتلاش می کرد با تاکید همیشگی اش بر باورهای سنتی به حسابرسی در فردای قیامت مخاطبین اش رامتقاعد کند که دروغ هائی را که در ذهن پرورانده وتحویل شنونده می دهد واقعیتی انکار ناپذیر دارد که اثباتش را به شهادت متوهم دروغ پرداز دیگری که دیگر شخصیت اصلی داستان(دائی جان) است حواله می دهد.شاهدی که در قامت ارباب فرمانده جنگ نادیده ای است که به دوران سال خوردگی وبازنشستگی رسیده واز بازگوئی واغراق گوئی های زیردست خود در تشریح شهامت وتدبیرهای شجاعانه فرمانده درصحنه جنگ هائی که هیچگاه اتفاق نیافتاده شخصیتی کاذب برای خود می سازد که از قبل آن کسب احترام واعتبار کند.

قهرمان داستان شخصیت کوته فکروناتوانی است که ناکامی ها وبی لیاقتی هایش را به گردن ابر قدرت زمان می اندازد وبه کمک داستان پردازی های دروغین دستیارزیردستش خود نمائی وفخر فروشی میکند.هویت اجتماعی شخصیت های داستان که برپایه های دروغ وتوهم وترس ونگرانی از آینده ناروشن شکل گرفته به گونه ای است که نمونه هایش را در هر زمان ومکانی در دنیای واقعی می توان جستجو کرد.

دروغ و توهم و ترس در طول تاریخ انسانی همواره هم خانه وهم جوار و برخاسته از یک ریشه بوده اند. توسل به دروغ و شیوعش در جامعه نشانه ترسی است ناشناخته که حاکمیتش در هر مجموعه انسانی زمینه ساز ایجاد فساد و تباهی اخلاقی در آن جامعه است.

دائی جان ناپلئون رمان پزشکزاد نظامی بازنشسته ای است که حقارت های شخصیتی اش را دربزرگ نمائی های دروغین خدمتگزار ساده اندیش اما خیال پردازش پنهان می کند وبا میدان دادن به او برای بازگوئی وقایعی که در هیچ زمان و زمینی روی نداده ضعف و ناتوانی اش را به توانمندی واقتدار تبدیل می کند.

اگر بتوان خانه بزرگی را که قهرمان داستان با چندین خانواده دیگر از خویشان و نزدیکانش در آن زندگی می کنند به عنوان نمادی از یک جامعه بزرگ در نظر گرفت روابط حاکم میان اعضای این خانواده به مدیریت بلا منازع دائی جان را هم شاید بتوان به روابط موجود در یک جامعه بزرگ انسانی تشبیه کرد و تعمیم داد.

خدمتگزار خانه برای خوش آمد ارباب از هیچ تعریف وتمجیدی برای بزرگ جلوه دادن او دریغ نمی کند.شهامت وشجاعت نداشته اش را درجنگ فرضی با ابر قدرت دشمن می ستاید و غایبان در صحنه جنگ را با داستان پردازی های دروغین اش به تماشای صحنه می نشاند.با این ترفند هم لذت پیروزی و غرور فاتحانه فرمانده دروغین جنگ را فراهم می کند هم سبب ساز ایجاد ارج و قرب بیشر برای خود در چشم ارباب می شود.

زیاده گوئی ها و بزرگ نمائی های خدمتگزار از فضیلت های نداشته ارباب تا آن جا پیش می رود که در فضای وهم آلود ایجاد شده ارباب حمله نظامی دشمن را نزدیک می بیند وبا پوشیدن لباس رزم آماده رویاروئی با دشمن فرضی می شود.

ترس ناشی از اسارت به دست دشمن قدار تا آن جا در ذهن وفکرفرمانده(دائی جان) شدت می گیرد که به مرگش منجر می شود. با مرگ شخصیت اصلی در این رمان داستان دروغ پردازی های خدمتگزار در ظاهر پایان می گیرد. اما در گوشه ای اشاره گونه در داستان خدمتگزار خود در گذر زمان به شخصیتی ارباب منش تبدیل می شود که لابد اطرافیان را به ادامه آنچه او در مورد ارباب از دست رفته معمول داشته دعوت می کند.

به عبارتی مرگ دائی جان حتی در داستان هم پایان دروغ گوئی و دروغ پردازی برای سرپوش گذاشتن بر ضعف ها و ناتوانی و بی لیاقتی وبی کفایتی نیست. در جامعه واقعی با آن همه پیچیدگی و گستردگی طیف های مردمی که اساس اش بر منفعت طلبی و سود جوئی های حقیر بنا شده آیا می توان به حذف دروغ و جایگزینی اش با راستگوئی و صداقت و سلامت امیدوار بود؟؟!!