شنبه, 03 تیر 1396 |

چیزهایی هست که نمیدانیم

پشت این دیوارها، پشت این ساختمان های بلند، پشت دود ماشین ها در شهرمان اتفاقاتی رخ می دهند که شاید هیچگاه متوجه شان نباشیم. بسیاری متولد می شوند، بسیاری می میرند و در این میانه بسیاری به هم دل می بازند. شهرهای بزرگ پوشش هایی بی نقص اند. اجازه نمی دهند چیزهای زیادی را ببینیم یا بشنویم.

مادامیکه در شهر زندگی می کردم، بسیاری از اتفاقات پیرامونم را نادیده می گرفتم اما شهرنشینی¬ پایدار نماند. قبولی در دانشگاه گیلان، زندگی در خانۀ روستایی مادربزرگ را برایم به ارمغان داشت. در روستا اتفاقات بسیاری می اُفتاد - البته همین حالا هم آن اتفاقات می اُفتند. برخلاف شهر، شما در روستا از خیلی چیزها با خبرید. شما می دانید که از سال پیش تاکنون چند نفر متولد شده اند. می دانید که پسر جعفرآقا عاشق و کشته مردۀ دختر ملوک خانم است و حالِ دختر ملوک خانم از ریخت پسر جعفر آقا بهم می خورد. شما می دانید که مثلاً چرا جانعلی و همسرش پریروز با هم دعوایشان شد، چه شد که دیروز آشتی کردند و درنهایت چرا امروز از هم طلاق گرفتند. شما می دانید چه افرادی طی شش ماه اخیر مرده اند، چرا مرده اند، احتمالاً از مفاد وصیت نامۀ آنها هم مطلع خواهید شد. شما همۀ اینها را می دانید نه به این خاطر که آدم های فضولی هستید، می دانید به این دلیل که در روستا زندگی می کنید. اگر می خواهید ندانید، کافیست گوشهایتان را بگیرید و چشم هایتان را ببندید.
اولین رخدادی که در روستا توجه مرا بخود جلب کرد نه تولدها، نه عشق ¬ها و نه جدایی ها بلکه مرگ ها بودند. در روستای ما زمانی که فردی عمرش را به بقیه می داد، بلندگوی مسجد خبر مرگش را اعلام می کرد. اولین جمله این بود "اناالله و انا االیه راجعون..."، پس از آن همه به لب پنجره ها، درها یا ایوان ها می آمدند، همۀ گوش ها تیز می شد، همه منتظر بودند، می خواستند بدانند این بار مرگ، چه کسی را با خود برده است. من به چهره های منتظر خیره می شدم، می خواستم بدانم واکنش ها چه هستند. وحشت زده بودم. هیچگاه مرگ را تا به این اندازه نزدیک احساس نکرده بودم. بنظرم می رسید هر از چندگاهی مرگ به روستایمان می آید، دستش را در ظرفی می کند پر از گوی های رنگارنگ، روی هر گوی نامی نوشته شده است، خوب گوی ها را در ظرفی به هم می زند، سعی می کند همه شانسی برابر داشته باشند. پیر یا جوان؟ برای مرگ فرقی نمی کند. درنهایت یکی را بر می دارد، و آنکه نامش روی گوی حک شده رهسپار گور خواهد شد.
 نام فرد فوت شده برده می شد، فردی که همه¬ی اهالی روستا حتماً بخوبی او را می شناختند، حتماً نسبتی فامیلی با هم داشتند، حداقل نسبتی دور. اولین هیجانی که در چهره ها می دیدم چه بود؟ آیا غرق در اندوه می شدند؟ قطره ای اشک؟ آیا ماتشان می برد و همانجا خشکشان میزد؟ یا شاید هم مثل من وحشت زده بودند؟ نه هیچکدام! نه خبری از اندوه و اشک بود، نه نشانه ای از بُهت و نه وحشتزدگی. نخستین هیجانی که در چهره شان می دیدم، برق شوق چشمانشان بود، و البته بعد بهت، اندوه و اشک یا وحشت هم از راه می رسیدند. اوایل وقتی می دیدم چشم مردمان روستا از شنیدن خبر مرگ یکی از نزدیکانشان برق می زند یکه می خوردم. با خودم میگفتم، در چنین شرایطی «شوق» ممکن نیست، چقدر بیرحمانه است، حتماً اشتباه میکنم، شاید تظاهر ناراحتی در روستا با شهر متفاوت است، شاید معنای این چشمان برق زده، اندوه باشد.
هفته ها و ماه ها گذشتند، بتدریج با تمام اهالی روستا آشنا شدم، تک تک شان را شناختم، بارها از بلندگوی مسجد "اناالله و انا االیه راجعون" را شنیدم و تازه آنموقع بود که مطمئن شدم آن برق نگاهها، واقعاً «برق شوق» بوده اند، چراکه پس از آن خودم هم، وقتی خبر مرگ یکی از هم محلی هایمان را می شنیدم پیش از آنکه جا بخورم یا ناراحت شوم ذوق زده می شدم، دیگر به هیچ وجه هم برایم عجیب نبود. راستش هیچ چیز انرژی بخش تر از آن نبود که صبح از خواب بیدار شوم و بشنوم مثلاً ممدحسن به دیار باقی شتافته است!
در چشمان مان شوق می درخشید، ذوق زده می شدیم در رگ هایمان انرژی جاری می شد، نه به این خاطر که از عواطف انسانی بی بهره یا قسی القلب بودیم، به این خاطر که بلندگوی مسجد قبل از اینکه اعلام کند کسی فوت کرده است، قبل از اینکه برای مراسم ختم او اطلاع رسانی کند، تلویحاً اعلام می کرد: نگران نباشید، شما هنوز زنده هستید.



 


::یادداشت

خرد
آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی 3 هفته پس از کودتای 28 مرداد: ملت شاه را دوست دارد بزرگ‌ترین اشتباه مصدق عدم اطاعت از اوامر شاه بودآیت الله کاشانی روی کار آمدن دولت کودتا را «سبب مسرت» دانست و ضمن تبریک به زاهدی گفت: «جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده، تصمیم دا...
بی نام
هذا شقشقه هدرت.عجب ملتی هستیم ما. یک دفعه چنان جو گیر می شیم که یادمون میره کجاییم و چه کاره ایم و قرار بود کجا بریم و چی کار بکنیم. برنامه بیست و پنج ساله می نویسیم و می گیم می خواهیم ظرف این مدت به این اهداف برسیم. بعد می خندیم می گیم برنامه چیه ما همین الانش هم از بیست و پنج سال دیگه جلوییم. برای...
پیروز غفرانی
اهمیت توسعه حاشیه ساحلی دریای عمان برکسی پوشیده نیست. نگارنده در دوران کاری دیپلماتیک خود در دولت اصلاحات، بحث اهمیت بندر چابهار را در جلسات و گزارشات متعدد متذکر شده و در قالب تنظیم روابط با کشورهای شبه قاره و انعقاد یادداشت تفاهم "نقشه راه همکاری های استراتژیک ایران و هند"، روند جلب مشارکت و س...

::بخش انگلیسی

english logo copy

Thumbnail A miracle no politics and swords can performBy: Fereydoun MajlessiNowruz is not tradition! It is culture! Nowruz is drawing and painting. It is Art! Nowruz is music, freshness, youth, love, and...
Thumbnail By Henri J. Barkey, It wasn’t long ago that Turkish foreign policy was the talk of the town. Defined by the catchy phrase of “zero problems with the neighbors,” Turkey aimed to both improve...
More inenglish|section  

::معرفی کتاب

چقدر ما خوبیم

جامعه شناسی طنز
ترجمه و تالیف: ابراهیم رها

انتشارات: مروارید
1394
۹۶صفحه

انتشارات مروارید به تازگی کتابی را با عنوان «چقدر خوبیم ما» نوشته ابراهیم رها روانه بازار کتاب کرده است؛ کتابی که نویسنده‌اش متن آن را حاصل تاملات خود در نقد رفتارشناسی ایرانیان در قالب بیانی طنزآمیز عنوان کرده است.
«چقدر خوبیم ما» در برگیرنده یادداشت‌هایی از ابراهیم رهاست که همگی برای نخستین بار در این کتاب منتشر و برای این کتاب نوشته شده اند.

col

sup

sup copy