شنبه, 03 تیر 1396 |

واقعه‌ی كربلا در چهار حركت *

مردم خواستند حسين بن علي بيايد امرشان را اداره بكند. راه افتاده و آمده. حالا مردم به هر دليلي، يا فریب آن‌ها بوده، يا ترسيده‌اند، كار نداريم؛ نمي‌خواهند، برمي‌گردد. می‌گوید با هم دعوا نداريم. حتي سيدالشهدا تا آنجا راضي مي‌شود كه می‌گوید حاضرم با خودِ یزید هم صحبت كنم، چرا صحبت نكنم؟ با تمام وجود صحبت مي‌كند، نصيحت مي‌كند.

السلام علیک یا ابا عبدالله؛ اگر السلام عليك يا ابا عبدالله مي‌گوييم، نه به دليل اين است كه چون حسين پسر علي بوده و فرزند فاطمه است ما به او سلام مي‌كنيم؛ يعني امام پرستي نداريم، پيغمبر پرستي هم نداريم. از اين جهت سلام مي‌كنيم كه همان‌طور‌كه در بند اول برنامه- در زيارت وارث- خوانديم، اين شخص وارث آدم است، وارث نوح است، وارث ابراهيم است. وارث ابراهيم، نه به اين معنا كه پول و لباس و شمشير از حضرت ابراهيم به او رسيده است؛ بلکه او وارث برنامه و اقدام و عمل و عقيده‌اي است كه حضرت ابراهیم انجام داده است؛ وارث موسي است؛ موسايي، كه براي نجات بني اسرائيل و امت توحيد، با فرعون در افتاد و وسيله شد كه فرعون به آن خاك مذلت و شكست برسد. وارث عيسي است؛ يعني با اين عملش وارث عيسي است، عیسایی كه به اذن الله مرده را زنده كرد و به جاي خشونت و جبر، عليه جبر و ظلم و خشونت قيام كرد، و برادري و محبت و دوستي را وارد كرد. وارث محمدبن عبدالله، خاتم النبيين، است، يعني اسلام و قرآن را، آن‌طور‌ كه هست به مردم نشان داد و با آفات رسالت در افتاد كه بعد ان‌شاءالله تذكر مي‌دهم که كدام آفات رسالت؛ و اگر به غير از حسين، بر علي بن حسين، فرزندان حسين، خاندان حسين و اصحاب او سلام مي‌كنيم، براي اين است كه آنها جمعي بودند كه- همان‌طوركه در اين اشعار خوانده شد- همه چيزشان را، از راحتي و سلامتي و مال و فرزند، تا جانشان را در راه خدا دادند و عاشق حق بودند. چون عاشق حق و رهرو حق بودند، ما به همه‌ی آنها سلام مي‌كنيم، نه به‌خاطر اينكه فرزند امام حسين بودند يا خواهرزاده و برادر زاده امام حسين بودند، سلام ما براي اين است.
اين اجتماع ما و اجتماعاتي كه همه ساله به مناسبت محرم و عاشورا در مناطق شيعه نشين تشكيل مي‌شود، اگر صد درصد نباشد ولي از جهاتي با همه اجتماعاتمان فرق دارد، و اگر بنده عرض کردم تبريك مي‌گويم، به مناسبت ويژگي است كه اين جمعيت و حضور شما در اينجا دارد. ما و ديگران خیلی وقت‌ها دور هم جمع مي‌شديم و جمع مي‌شويم که گاهي وقت‌ها براي پذيرايي و دوستي و مهماني و مثلاً خيرات و خوردن غذاست؛ خيلي از اجتماعات براي تعليم و ياد گرفتن چيزهايي است كه به دردمان می‌خورد و راه‌نمايي‌شدن براي بهداشت، براي تربيت و براي چيزهاي ديگر. خيلي اجتماعات هم تشكيل داده مي‌شود، راه‌پيمايي‌ها مي‌شود، اجتماعات برپا مي‌شود، براي شكايت از ظلم و جوري كه به ماها مي‌شود و ناروايي‌هايي كه به ملت، به شخص ما، به خاندان ما و به خانواده‌‌مان مي‌شود؛ يا براي قيام عليه آن ظلم و ستم‌ها و نجات خودمان است.
اما اين اجتماع براي آنها نيست؛ اين اجتماع مخصوص محرم و عاشورا، حتي براي دعاكردن در حق مريض و مرده و گرفتاران و قرض‌مندان هم نيست. اگرچه در عمل اين طور شده و الان هم جناب آقاي اسماعیلی به حق و به حرف براي مردگان و زندگان و مريضان دعا كردند، اين عمل اضافه شده است. خوب وقتي ما يك جا جمع شديم، مي‌خواهيم يك بهره‌اي ببريم؛ بهره‌مان اين باشد كه براي مريض هامان، براي رفتگانمان، براي ديگران، از خدا شفا و مغفرت بخواهيم ولي در زيارت عاشورا، هيچ اين نيست، چون زيارت عاشورا معتبرترين سند و راهنمایي براي عزاداري است. مي‌خواهم بگويم از اين هم بالاتر؛ اجتماعات عاشورا، آن طوري كه امام جعفر صادق و ائمه گفته‌اند و در زيارت عاشورا هم آمده، حتي براي رفتن به بهشت و ثواب آخرت هم نيست.
حالا فرازهايي از زيارت عاشورا را مي‌خوانيم؛- يعني به‌طور خلاصه- چرا که براي خودمان اينجا جمع نشده‌ايم، براي تجليل و تذكر از كساني در اینجا دور هم جمع شده‌ايم كه در راه حق و عدالت قیام كرده‌اند، و اين جمع ارزش‌هایي داشتند، اخلاقي، انساني، الهي؛ ارزش‌هايي كه در ديگران وجود نداشت و ما به خاطر آن ارزش‌ها گِرد هم آمده‌ايم، اگر عزاداريم، اگر محزون هستيم، اگر اشك مي‌ريزيم، براي اين است كه: چرا در اين جهان و به دست انسان‌ها، مظاهر و پرچم‌داران حق و حقيقت و عدالت با چنين سختي به قتل رسيدند؛ ما براي حق غصه مي‌خوريم؛ اشك براي بدبختي مردم و براي بدبختي انسان‌ها مي‌ريزيم.
ببينيد، اگر تبريك عرض كردم براي اين است كه هم اين جمع- ان‌شاءالله- و جمع‌هاي ديگر، يا اكثريت آنها، چنين ارتقاء مقام و چنين رشدی پيدا كرده‌اند كه از خانه‌شان حركت كردند براي اينكه بيايند و در چنين مجلسی که براي دردهاي شخصي نيست، شرکت کنند. از خودخواهي و از تنگ‌نظري و خودبيني، بالاتر آمده‌اند. هم‌گام و هم‌درد و علاقه‌مند و عاشق حق و عدالت و فضيلت و ارزش‌هاي عالي انساني شده‌اند؛ بنابراين جا دارد تبريك بگويم. سابقاً در اين ايام محرم و عاشورا، افراد به هم كه مي‌رسيدند مي‌گفتند:
«اَعْظَمَ اللهُ اُجُورَنَا وَ اُجُورَكُمْ بِمُصابِنا بِالْحُسَين(عليه السلام)»(1)
البته حالا کمتر چنین چیزی می‌گویند، برای بنده همیشه این سئوال مطرح بوده است که چرا چنین چیزی می‌گویند. از ديروز، پريروز كه به فكر اين صحبت و تصديع بودم و از خود می‌پرسيدم این‌كه اجر ندارد، يك عده‌اي كشته شده‌اند، بچه و فرزند و بزرگ و كوچك و برادر و همه چيزشان، و جانشان را داده‌اند، حالا ما از خدا اجر مي‌خواهيم؟ اين خيلي مفت خوري است، به دليل اينكه مصيبت گرفتيم، در اين ماتم شركت كرده‌ايم. فكر كردم كه شايد علتش همين است- يعني غم‌زده، ماتم زده و مصيبت گرفتن ما يك عملي است كه پيش خدا شايسته‌ی اجراست- كه اميدوارم همه‌ی شما مشمول آن اجر باشيد- يك برتري و يك مزيتي است كه انسان اقلاً يك روز عاشورا يا يك دهه‌ی محرم، از آن صدف تنگ و كوچك خودخواهي- كه خودخواهي را هم به معناي بدش نمي‌گويم- به فكر خود بودن ولو به فكر سلامتي و تغذيه رشد فرزند و اينها بودن بيرون مي‌آيد، يك مقام ملكوتي پيدا مي‌كند. جايش در عوالم بالا، عوالم فوق بشري و انساني مي‌شود؛ اين اجري است كه خدا مي‌دهد.
ديروز كه آقاي (علی‌اصغر) معين‌فر، آخر جلسه، زيارت عاشورا را خواندند و مخصوصاً آن ذكر سجده را خواندند و ما سجده كرديم، آنجا تأييد اين مطلب را ديدم. در ذكر سجده اين بود:
«اَللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ، حَمْدَ الشَاكِرينَ لَكَ عَلَي مُصَابِهِمْ» (از زیارت عاشورا)
خدايا من تو را حمد مي‌كنم آن حمد و ستايشي كه شاكرها براي تو، روي مصيبت آنها مي‌كنند. يعني از اينكه من درك اين مصيبت را كردم و در اين مصيبت وارد شدم، اين يك مقام و مرتبه و ترقي است، چون:
«اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا»
تو مرا هدايت كردي، من حمد تو را مي‌كنم.
«اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي عَظِيمِ رَزِيَّتِي»
من شكر مي‌كنم كه این رزیت من، اين مصيبت من، خيلي بزرگ است، بزرگ‌تر از غصه‌اي است كه براي مرگ فرزندم خوردم. مثلاً براي مرگ مادرم، چون آن غم و غصه مي‌آيد و يك روز تمام مي‌شود ولي اين غصه تمام نشده، قرن‌ها همين طور مي‌آيد تا عمر هست. من تو را شكر مي‌كنم كه اين واقعه،‌ اين پيش‌آمد كه جنگ باطل، و جنگ شيطان عليه خدا بود، صورت گرفت و اين مصيبت وجود دارد و من هم در اين مصيت شريك هستم. در آخر ذكرِ سجده‌ دعا مي‌كنيم، دعا نمي‌كنیم براي شفاي مريض‌ها- البته دعا به جايش درست است- براي مغفرت مي‌گوئيم:
«ثَبِّتْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الحُسَيْنِ»
خدايا قدم من را، گام من را، حركت من را، در نزد خودت- اساس خداست- با اين همراهي كه من با حسين(ع) دارم، با اينكه هم درد و هم رنج او و هم غصه با خاندان و یاران او شدم، اين باعث بشود كه من در راه حركت به تو ثابت قدم باشم با حسين. بعد در همين زيارت چيزهایي كه گفتم:
«يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتِ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الإِسْلامِ»
يعني اين مصيبت فقط براي ما نيست، اين پيش‌آمد، اين ظلمي كه شد- از يك طرف- و فضيلت‌كشي و حق‌كشي كه شد- از طرف ديگر- اين مصيبتِ تمامِ اهل اسلام است. و ما به اين ترتيب، با تمام اهل اسلام هم صدا و هم درد و هم آواز مي‌شويم. آن وقت دلمان به درد مي‌آيد، و مي‌خواهيم خودمان را جدا كنيم، اظهار نفرت و جدايي بكنيم. این است كه دنبال آن سلام، لعنت مي‌فرستيم، و مي‌گوئيم:
«فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فِيهَا وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِم‏ و أَوْلِيَائِهِمْ.»
نه تنها ناراحت و افسرده و غمگين هستم- و اگر معرفت و رشدِ عاطفي و انساني‌مان بيشتر باشد- از اين پيش‌آمد گريان هم هستيم، بلكه متنفریم و لعنت مي‌فرستيم- البته لعنت به اين منظور نيست كه اگر ما نگوئیم خدا نمي‌كند يعني هم صدا با خدا مي‌شويم، و از خدا مي‌خواهيم هماني را كه خود خدا مي‌خواهد- يعني لعنت بر كساني كه اساس ظلم و جور را بر اهل بيت روا داشتند، اهل بيتي كه وارث پيغمبران بودند و منادي خدا براي بشريت. چنين افراد و چنين اعمالي را كه آنها كردند و اساس ظلم و جور را فراهم كردند- بعد بنده مي‌گويم به چه دليلي اين كار را كردند؟ و اين آفت از كجا پيدا شد- ما از اينها تبري مي‌جوييم، و می‌گوییم خدایا ما با این‌ها نيستيم. همان‌طوركه ديروز دكتر شهريار روحاني مي‌گفت، ما در واقع مي‌خواهيم خودمان را از این‌ها دور بكنیم، برکنار بکنیم، و خودمان را مصون بداریم از اعمالي كه آنها كردند كه ما در عمرمان نكنيم.
خوب اين طالبين مقام و مال و شهرت يا شهوت- آن طور كه معمولشان است- براي پيشرفتشان، همان‌طوركه ابن‌زياد نقشه كشيد و تمهيد كرد و مردم کوفه و سايرين را تجهیز کرد، و به نام دين و به نام خدا، و به مأموريت از طرف خليفه رسول الله، يك عده مستضعف و بيچاره را، شيعه خودشان و پيرو خودشان و فرمانبر خودشان کردند و مي‌كنند. اين است كه ما در زيارت عاشورا، حتي از آن نوع اشخاص هم كه هيچ كاري نكردند، و عملي انجام ندادند، نه كشتند، نه ظلم كردند، ولي فقط به اين عمل راضي شدند، يعني در دلشان ساكت شدند، اين است كه در همين زيارت عاشورا مي‌گوييم:
«لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّة سَمِعَتْ بُذَلِكَ فَرضِيَتْ بِهِ.»
اینجا يك حاشيه‌ی‌ كوچولو دارم؛ در انتخابات ماقبل آخر زمان شاه، که آزادی انتخاب نبود، برای اعتراض به عدم آزادی انتخابات، يك عده‌اي- همان‌ها كه جبهه ملي را تشكيل داده بودند يا تشکیل شد، يادم نيست- تقريباً به رهبري مرحوم سيد باقرخان كاظمي، رفتيم به مجلس سنا و بست نشستيم. فقط براي اعتراض به اينكه و خواهش اينكه آزادي‌مان را مي‌خواهيم- آزادي انتخابات طبق قانون اساسي- هيچ چيز ديگر هم نمي‌خواهيم. خوب، به ما جا هم دادند. حضور ما در آنجا اول به عنوان بست بود و بعد ديدند که افراد و اشخاص زيادي به دیدن ما مي‌آيند، يعني هم صدايي به‌وجود آمد و کتابخانه- چون در آنجا ما را جا داده بودند- كتابخانه مجلس سنا به زندان تبديل شد، و ما مجبور شديم آنجا بمانیم، ديگر اجازه‌ی خروج نمي‌دادند. در همان ايام و احوال، از جمله كساني كه به ديدن ما آمدند، آقای تقي‌زاده بود. تقي‌زاده با آن سوابق طولانيش در مشروطيت و همكاري که با اينها داشت، ضمن خوش و بش و همدردي، رو به ما كرد- و بيشتر رو به سيد باقرخان كاظمي كه قبلاً وزير دارايي مرحوم مصدق بود- و گفت: آقا، يعني چه؟ این چه كاري است؟ چه فايده دارد؟ آخر چه نتيجه؟ همه مي‌دانند اين طور هست. حالا شما آمده‌ايد اينجا كه چي؟ در واقع صحبت‌های او دلسوزي و نصیحت بود، سيد باقرخان همين را خواند. گفت: ما مي‌خواهيم مثل مردم كوفه نباشيم، ما در زيارت عاشورا- بيان ايشان بود- لعنت مي‌فرستيم و می‌گوئیم:
«لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّة سَمِعَتْ بُذَلِكَ فَرضِيَتْ بِهِ.»
ما فقط اين را مي‌خواهيم كه شاه و مردم ايران و دنيا بدانند كه ما راضي به عدم آزادي نيستيم، همين. ببينيد، در زيارت عاشورا، اين هست، يعني تا آنجا پیش مي‌رود كه وجودمان اصلاً نتواند اين را بپذيرد، وجودمان به آن رضايت ندهد. باز در زيارت عاشورا مي‌خوانيم :
«اَللَّهُمَّ اجْعَلْنِي عِنْدَكَ وَجِيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»
همان امام شناسي يوسفي اشكوري؛ خدايا ما را در دنیا و آخرت نزد خودت وجيه و خوش سيما و خوشرو و آبرومند بگردان، به واسطه اين پيروي و علاقه‌مندي و دلسوزي كه براي حسين و قيام حسين داريم.
« يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ قَاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ. بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاتِكُمْ وَ مُوَالاةِ وَلِيِّكُمْ. اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي مَقَامِي هَذَا مِمَّنْ‏ تَنَالُهُ مِنْكَ صَلَوَاتٌ وَ رَحْمَةً وَ مَغْفِرَةٌ.»
تا اينجا، جنبه‌ی فردي و دروني بود، رابطه‌اي كه بين هر مسلماني يا هر انساني. چون غير مسلمان‌ها هم در دنيا بوده‌اند و هستند، ارمنی، زردشتي، هندي و غيره كه در اين مصابت شركت مي‌كنند يعني اين واقعه‌ی كربلا يك واقعه‌ی انساني است، فقط یک واقعه‌ی اسلامي نيست، غير از اين یک جنبه‌ی جهانيِ بشري دارد؛ و يك مسئله‌ی تاريخي است.
در يكي از همين سخنراني‌ها- گمان ‌می‌كنم سخنراني آن در سالي است كه دكتر امینی نخست‌وزير شده بود، بعد آن واقعه دانشگاه که اتفاق افتاد- در مسجد دزاشيب(2) راجع به حادثه‌ی عاشورا صحبت کردم. عذر هم مي‌خواهم كه اگر براي بعضي‌ها تكرار است، چون ديروز هم شهريار (روحانی) اشاره‌اي كرد. اين پيش‌آمد عاشورا، واقعه كربلا، يك واقعيت و يك اهميت واقعي تاريخي در دنياست، حدفاصل مابين دو دوران از تمدن بشريت است. يك زماني بود كه ظالم‌ها ظلم مي‌كردند و ظلم آنها- يعني پادشاهان؛ حكام، اميران، ارباب‌ها، گردن كلفت‌ها- ظلم مشروع حساب مي‌شد، يعني اگر مثلاً نرون شهر روم را آتش مي‌زند، به نظر کسی نمي‌آمد كه چرا نرون شهر رم را آتش زده، چرا؟ خوب، چون شهر رم مال امپراتور است، مال خودش است. یا در تاريخ انقلاب فرانسه مي‌نويسند وقتي پيش لويي چهارده اظهار مي‌كردند كه دولت بايد تصميم بگيرد که مثلاً فلان کار بشود یا نه، و تو اين كار را با مدارا انجام بده، او گفت L’etat c’esk moi ، دولت يعني من، من دولتم، اين حرف‌ها چيست؟ يا محمد علي ميرزا وقتي عليه مشروطيت شمشير كشيد، صريح مي‌گفت اجداد من با زور بازو و با شمشير اين مملكت را گرفتند، مملكت مال من است، پس اين وكلا غلط مي‌كنند فضولي مي‌كنند. اشكال ندارد! بروند مجلس ولي وارد سياست نشوند. اين حرف او بود.
همه‌ی ديكتاتورها، همه‌ی گردن كلفت‌ها، عملي كه مي‌كردند، مالك الرقابي و جانشيني خدا را مي‌كردند، و اين هم به نظر مردم و هم به ادعاي خودشان يك امر عادي مي‌آمد. خوب طبيعي است كه بگویند: «اَلْحَقُ لِمَنْ غَلَب» حق با كسی است که غالب شد. ببینید، در تاريخ ايران، و در سلسله سلاطين همه‌اش روي اين اصل است- خوارزمشاهي مي‌آيد مثلاً جاي- نمي‌دانم- سلجوقي را مي‌گيرد، جاي غزنوي را مي‌گيرد، به زور آمده و گرفته، كما اينكه تركمن و- نمي‌دانم- دزد و غارتگر هم از بالاي گردنه سرازير شده، مي‌آيد توي يك ده، توي يك شهر، چون آنجا را گرفته، مالك همه چيز هست. نمي‌دانم اشرف افغان كه تا دروازه اصفهان مي‌آيد، شاه سلطان حسين به او پيغام مي‌دهد كه تو اگر مثلاً اينجا را براي ما بگذاري، و به ما كاري نداشته باشی، من دخترم را به تو مي‌دهم؛ او هم جواب مي‌دهد: دخترت كه سهل است، همه دخترهايت، زنت، و همه چيزت مال من است و خيلي هم به نظرشان عادي مي‌آيد. يعني همه سلاطين اين را گفته‌اند‌: من چون غالب شدم و زورم از تو بيشتر است، همه چيز تو مال من است. اندرونت هم مال من است. خزانه‌ات هم مال من است، زنت هم، همه چيز مال من است.
همان‌طوركه مي‌گويند: وقتي اسكندر آمد به پرسپوليس (تخت جمشيد)، و آنجا را گرفت وزير يا صدراعظم- نمي‌دانم- دارا رفت خدمت او، تعظيم ‌كرد و كليد‌هاي همان قصر و خزانه را دو دستي تقديم كرد گفت: ما تا حالا امانتدار شما بوديم، اينها مال شماست، با كمال پررويي و بي‌حيايي اين را گفت. ما مي‌گوييم بي‌حيايي ولي آن موقع عادي بود. قبل از اينكه انقلاب پارلماني در انگلستان بشود و انقلاب مشروطيتي درست بشود و به اصطلاح، وقتي پليس كسي را توقيف يا جلب مي‌كرد- من جمله‌ی فرنگيش را مي‌گويم- مي‌گفت :
Au nom de la Loi je vous arête
به نام قانون، من شما را توقيف مي‌كنم، يعني قانون حاكم است، حكومت قانون؛ و قانون هم منبعث از مردم. انگلستان انقلابش همين بود و قبل از آنكه در اروپا، رشد بشر به آنجا برسد كه حالا مردم بايد حاكم باشند و قانون بايد حاكم باشد، نه اراده يك فئودال يا يك پادشاه يا يك امپراتور يا يك هيتلر يا يك رضاشاه؛ قانون بايد حاكم باشد. ده، دوازده قرن قبل از آن، وقتي اسلام آمد، پيغمبر در رسالتش، اصلاً و ابداً نه فحش داد، نه مشت گره كرد، نه زور گفت، نه شمشير به كار برد، صرفاً تذكر داد، و خداوند هي به پیغمبر مي‌گويد:
«وَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً.»(3)
«وَمَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِيلٍ.»(4)
«لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.»(5)
و به مردم گفت : «لاَ اِلَه اِلاَّ اللهِ» كه همان‌طوركه در اين اشعار هم آمده بود، یعنی الهي و معبودي و شخص متبعي براي شما جز خدا نيست و خدا هم تجسمش يا تكلمش چيست؟ قرآن است. يعني شريعت است، قانون است، يعني قرآن حاكم است بين شما، و به انسان‌ها ارزش داد «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ»(6) و به آنان کرامت بخشید و انسان با گفتن «لاَ اِلَه اِلاَّ اللهِ» مقام یافت. يعني ای آدم، تو انسان، هيچ الهي نداری، هيچ کسي نبايد بر تو حكومت بكند. هر چيزي و هر عنوان و هر اسمي داشته باشد جز خدا. خدا هم همان طور كه حضرت رسول مي‌گويند: كتاب است و سنت، يعني كتاب، كلام خدا در قرآن است.
خوب اين پيش‌آمد يعني رشد بشر و درك اينكه من ديگر تابع اين ارباب يا اين امير يا آن حاكم يا اين رهبر يا هيتلر و یا فلان نيستم و همه بايد تابع قانون باشيم.، اما اين كه طمع بشري، و جاه‌طلبي و شهرت‌طلبي و شهوت‌پرستي او را كه از بين نمي‌برد، آنها هستند، چه‌كار بكنند؟ گرگي مي‌شوند در لباس ميش، خودشان را در لواي قانون و به‌نام قانون جلو مي‌آورند. زمان موسي چنين چيزي نبوده، زمان عيسي چنين چيزي نبوده، زمان پيغمبر اسلام است كه پديده‌اي پدیدار می‌شود، و از همان مکه هم قرآن هشدارش را مي‌دهد، و نام نفاق و منافق در بين مي‌آيد. قرآن هشدار مي‌دهد، و اوّلِ سوره بقره(2) هم مي‌خوانيم، دو سه آيه‌اش وصف مؤمن است، دو آيه يا يك آيه وصف مشرك است، هفت هشت تا آيه وصف كساني است كه اسمشان بعداً مي‌آيد، وصف منافق است كه به صورت ظاهر مي‌گويند ما با شما هستيم، خدا را مي‌پرستيم، چنین و چنان مي‌كنيم ولي زبان چرب و نرم، بيان خيلي جالب و تحت عنوان اينكه ما مدافع دين هستيم، مدافع رسول خدا هستيم، ولی قرآن در سوره‌ی بقره(2)، خيلي قشنگ این‌ها را معرفی می‌کند. این آیات را تطبيق كرده‌اند، مي‌گويند یک آیه در شأن معاويه، و يكي در شأن علي(ع) است.
«وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ.
وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِي الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ.»(7)
بعضی از مردم با گفتار دل‌فریبشان تو را به تحسين وا مي‌دارند درحالي‌كه «أَلَدُّ الْخِصَامِ.» هستند، از شديدترين دشمنان هستند:
«وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِي الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ.» (بقره(2) / 205)
همين كه به ولايت و حكومت رسيدند، حاكم شدند، امپراتور شدند، رهبر شدند، ... وليّ امر شدند، فساد شروع مي‌شود، نتيجه‌ی فساد چيست؟ نتيجه‌ی ولايت اينها چيست؟ حرث والنسل، توليد و نژاد و مردم و نفوس هلاك می‌شدند. آن وقت پشت سرش براي مقابله چنین می‌آید:
«وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ وَاللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ.»(8)
كه در تعبيرها مي‌گويند که اولي‌ها درباره‌ی معاويه است اما مخصوص معاويه نيست، مصداقش معاويه است و دومي در باره علي است. درباره‌ی حسین و اصحاب حسین هم همين است:
«يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ» (بقره(2) / 207)
اما خدا نظرش چيست؟ «لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ»، خدا فساد را دوست ندارد، به «عباد» رئوف هست، به بندگانش رأفت و محبت و مودت دارد.
خوب، حالا اين واقعه‌ی كربلا، درسي است براي ما، نه تنها به ما مسلمان‌ها درس مي‌دهد كه حواستان جمع باشد، امام است، و ما حق داريم او را بعد از پيغمبر پيشوا بدانيم، فقط اوست كه اين كار را كرده و گفته، بنابراين واقعاً امام است منتها امامي است، كه بعداً مشخص مي‌شود، او قيام مي‌كند عليه چي؟ عليه اولين انحراف اسلام و- به دنبال علي- انحراف ازدين، انحراف از ديانت، انحراف از ديانت به حكومت، ادغام دين و سياست. ببينيد حسين چه‌كار مي‌كند ؟
در یکی از جلسات- اوايل تأسیس انجمن اسلامي مهندسين منزل آقاي مهندس سالور كه ما برنامه معين مي‌كرديم كه چي صحبت كنند، مطهري راجع به تقيه صحبت كرد، برای طالقاني و براي بنده هم برنامه‌اي بود. مرحوم طالقاني گفت آخر علت و منشأ اين نهضت حسين و اين قيام چه بوده؟ چرا نمي‌گوييم؟ چرا نمي‌گويند؟ نوبت به بنده كه رسيد گفتم خيلي واضح است مبدأ و منشأ اين حركت، حركت عليه استبداد بود. Tout simplement همين وهمين. ببينيد، تمام اينها از كجا شروع شد، نطفه‌اش كجا بود؟ معاويه بر خلاف عهدنامه‌اي كه با امام حسن بسته بود كه حالا حكومت برای تو، اما- اگر فرصت شود، بعد عرض مي‌كنم- نبايد جانشين معين كني، اما معاویه جانشين معين كرد و در زمان حیات خودش به همه جا نماینده فرستاد تا بيعت بگيرد. فقط در مدينه يك عده‌اي گفتند نه! پسر ابوبكر و عبدالله بن زبیر، و امام حسين هم گفت نه! گفت من حاضر نيستم با كسي كه لياقت و صلاحيت ندارد، بيعت كنم. همان‌طوركه تو (يعني معاويه) با برادرم تعهد كردي و پيمان بستي كه بعد از خودت حكومت را به اختيار امت بگذاري و وليعهد معين نكني، من با یزید بیعت نمي‌كنم. همه‌ی اينها، از همانجا شروع شد. اگر امام حسين آن روز گفته بود، بسيار خوب، حالا من كاري به كار این‌ها ندارم، باشد، اين قضايا پيش نمي‌آمد.
مطلب ديگر يك حركت ضد دين و ضد استبداد بود، چون تعيين وليعهد- يعني برخلاف حاكميت ملت- اولين عملي است كه هر سلطان مستبد مي‌كند، ملّت است كه بايد بگويد‌كي حكومت بكند. و كي‌كار خلاف مي‌كند؟ منافق. بنابراين، واقعه‌ی كربلا اولين درسي كه به ما مي‌دهد، و اين درس هم براي همه‌ی دنياست- برای مسلمان و غير مسلمان و شايد تا ظهور امام زمان- آن‌طوركه هميشه ما مي‌بينيم- برويد تاريخ را نگاه كنيد- در دنيا جنگ مابين حكام بر حق بوده يا مابين قانون بوده و كساني كه به نام قانون و به اسم قانون و به نام دفاع از حق و عدالت مي‌آمدند، غصب خلافت، سلطنت، رهبري، امامت و غيره مي‌كردند.
در جنگ گذشته آلمان و انگلستان با هم روبه رو بودند. هيتلر چي مي‌گفت ؟ مي‌گفت من براي سركوبي قرارداد و رساي كه برخلاف حق بوده، و براي نجات و آقايي و سيادت شما- ملت آلمان- اين كار را مي‌كنم. در همان موقع، چرچيل و رؤسای آن طرف هم مي‌گفتند ما با هيتلر و آلمان جنگ مي‌كنيم و آن را مي‌خواهيم از بين ببريم براي اينكه ما مي‌خواهيم قانون و آزادي و عدالت و دمكراسي برقرار باشد. مگر همين حركاتي كه آمريكایی‌ها در عراق يا در جاهاي ديگر کردند، هيچ كدام نگفتند ما براي سيادت خودمان این کار را می‌کنیم، بلکه گفتند براي حقوق بشر اين كار را مي‌كنيم، براي اجراي قانون اين كار را مي‌كنيم. تمام جنگ‌ها و دعواها بر سر همين است، احزاب مختلف هم برای همین تشکیل مي‌شوند.
اين عمل سيدالشهدا كه اين طور در دنيا مانده، و سال به سال هم توسعه‌اش بيشتر مي‌شود، و هم در اعماق دل‌ها و داخل خانه‌ها است. گفتند امسال اتفاقاً عكس العملي كه مردم نشان دادند اين است كه روضه خواني و پرچم زني داخل خانه‌ها خيلي زياد شده، زمان رضاشاه هم ما شاهده همين بوديم، تمام جلوگيري‌ها را انجام مي‌داد ولي اين چشمه هي جوشان‌تر مي‌شد، اين عشق هي بيشتر مي‌شد و خواهد بود و دنيا هم دنبال اين مي‌رود. درس مي‌گيرد براي اينكه منافق را بشناسد، حُقِه بازها را بشناسد. گول ظاهر آنها را نخورد، گول ادعاي آنها را نخورد، آن وقت اين درس را به چه صورت داد؟ درس تصور در يك تابلوي زنده، به بهترين وجه مقابله‌ی حق و باطل در لباس منافق را به ما نشان داد.
در دنيا خيلي ظلم شده، مظلوم خيلي بوده، خيلي از زن‌ها و بچه‌ها بيچاره و كشته شده‌اند. خيلي از مردم، خيلي از جوان‌ها شهيد شده‌اند، راجع به آنها شعرها گفته شده، سرودها گفته شده chansson ها گفته شده، شعارها گفته شده، تابلوها كشيده شده، جنگ سابين‌ها در رم، از آن شاهكارهاي- نمي‌دانم- موزه لوور، يكيش همان بود. حمله‌اي بود که سابين‌ها به شهر رم كرده بودند، از اين نمونه‌ها در تاريخ زیاد است، ولي بگرديد كجا مي‌توانید یک تابلوي زنده و رنگين پيدا بكنید که يك سمت سراسر فضيلت، ارزش، ايثار، شهادت، برادري، محبت، حقيقت، حق و عدالت، و همه چيز از هر جهت باشد؛ حسينش را نگاه كنيد، علي اصغرش را نگاه كنيد، مظلوميت حضرت عباس كه مي‌رود آب برمي‌دارد، ولی نمي‌خورد؛ رفتار حسين بن علي با حر، آب دادن به آنها، نطق‌هايي كه بين راه مي‌كند، بعد اسارت زينب در كربلا، فلان و فلان، تمام اينها؛ از مدينه الي مكه، از مكه الي كربلا، به مقصد كوفه. مي‌شود گفت- حالا اسمش را دين بگذاريد، انساني بگذاريد، اخلاقي بگذارید، فرق نمي‌كند- هيچ ارزشي نيست كه در اين تابلو وجود نداشته باشد. آن طرف چي؟ يك سره شقاوت، يك سره خيانت، يك سره دروغ‌گويي، يك سره ظلم، حتي خودشان به خودشان هم دروغ می‌گفتند. مگر به ابن‌سعد وعده ندادند كه تو همان قدري كه حسين‌بن‌علي را كشتي، حكومت ري را داري. مي‌گويند بين دزدها و غارتگرها، قانون جنگل حاكم است و به هم خیانت نمي‌كنند، اينها به خودشان هم خیانت كردند و بي‌رحمي نسبت به هر چه بشود، عدم حريت، عدم آزادي. آنجا كه سيدالشهدا مي‌گويد:
«اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِيناً فَكُونُوا اَحْرَاراً فِي دُنْياكُمْ»
این‌ها اصلاً‌ هيچ ندارند، بنابراين براي بشريت و براي تاريخ، چه تابلوي گويا و روشني بهتر از اين تابلوست كه اين واقعه براي ما رسم مي‌كند و مي‌گويد. يعني تبعيت از نمونه‌ها و مثل‌هايي كه قرآن داده است. توجه فرموده‌ايد و در درس‌هاي بازگشت به قرآن انجمن اسلامی مهندسین هم مكرر عرض كرده‌ام که آدم وقتي داستان‌ها و مثل‌هاي قرآن را نگاه مي‌كند، مي‌بيند هر كدام به طور نمونه و حد اعلاي تشبيه و مثل و درسي است كه مي‌شود داد.
يكي از آن‌ها، داستان هابيل و قابيل است- البته اسم هابيل و قابيل در قرآن نيست، ابن الآدم- دو فرزند آدم- يك طرف بدترين Motive يا محرك قتل سَرِ این است كه چرا قرباني تو پيش خدا قبول شده، قربانیِ من قبول نشده، من تو را بايد بكشم. حالا اگر مثلاً آن طور كه در تورات آمده يا بعضي‌ها مي‌گويند سر عاشق و معشوقی بوده- چون مي‌گويند زن آن خوشگل‌تر بود و زن اين بد گل بود- به خاطر آن خوب باز آن يك مجوزي دارد، مي‌خواهد زني كه بهتر و زيباتر و مطلوب‌تر است از آن بگيرد، خوب مي‌كشدش، نمي‌گويم كار خوبي است ولي خوب يك دليل بشري دارد يا دعواهايي كه سَرِ مال مي‌شود، سرقت‌هاي مسلحانه، يا سَرِ حكومت و یا سَرِ چيزهاي ديگر مي‌شود، يا سر دعواها یا دوئل‌هايي كه با هم ديگر مي‌دادند كه تو چرا به من توهين كردي؟ به پدر من بد گفتي؟ اينها و مخصوصاً قتل‌هايي كه براي دفاع نفس مي‌شود، دفاع مشروع است. اما اين‌جا هيچ دليلي ندارد، روي حسادت است، روي معنويت است، روی جنگ طبقات هم نيست، آن طور كه مثلاً دكتر شريعتي مطرح كرده، نه! آن چيز كه هيچ نبايد باشد، نهايت شقاوت يك فرد انساني را مي‌رساند كه برادرش را به دليل اينكه او قربانيش قبول شده، و قربانیِ من قبول نشده، من او را مي‌كشم. آن طرف هم انسانيت و رأفت و خشيت از خدا را به آنجا مي‌رساند كه مي‌گويد:
«لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَاْ بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ.»(9)
حتی اگر تو دستت را دراز كني و بخواهي مرا بكشي من اين كار را نمي‌كنم. مقابله به مثل نمي‌كنم، البته قرآن تأييد نمي‌كند. بعد آن وقت مي‌گويد:
«مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ»(10)
ببينيد، اين دو طرفه است. يا داستان يوسف، داستان عشق بازي است. به قول مرحوم راشد اول منبري كه من از ايشان شنيدم، داستان يوسف را به صورت جالب‌ترين و جامع‌ترين و فصيح‌ترين رمان تشریح مي‌كرد. اصولي كه در هر رماني هست، كه يكي‌اش عشق است، يكي‌اش فداكاري است. در اينجا به بهترين وجه گفته شده، زيبايي يوسف از يك طرف، زيبايي آن از طرف ديگر، فراهم بودن وسايل، بهترين موقعيت بودكه یوسف تسليم بشود. ولی:
«وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ»(11)
ولی او برهان ربش را می‌بیند و تسلیم نمی‌شود. یا داستان یوسف و برادرانش، با تمام کیدی که برادرها می‌کنند موفق نمی‌شوند و بعد نتیجه‌ای که آخر سر می‌رسیم.
داستان فرعون و موسي، يكي به لحاظ استكبار در درجه اعلي- ادعاي خدايي- آن يكي در نهايت ضعف و ناتواني براي دفاع از مستضعفين:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ»(12)
قرار بود قبل از سخنراني اين6- 7آيه سوره قصص(28) را بخوانم‌كه خدا مي‌گويد:
«نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ.»(13)
يعني نشان مي‌دهد اين سوره، اين آيات، آن به حساب طاغي‌ترين و ياغي‌ترين فرد انسانی را كه مي‌گويد:
«فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى.» (نازعات(79) / 24)
من آن ارباب برتر و عالي‌تر شما هستم و آن وقت اثرش چيست؟ مردم را دو دسته مي‌كند. يك عده‌اي که پيروانش هستند، آنها صاحبان همه چيز شده، و ملت حساب مي‌شوند و يك عده غير پيروان مستضعف؛ تا آنجا مي‌رسد كه پيرانشان را مي‌كشد - چون آنها ديگر نمي‌توانند توليد مثل بكنند و اگر هم بكنند، ديگر نطفه‌ی بني‌اسرائيل نيست- و زن‌هاشان را براي كنيزي و كلفتي و غيره، نگاه مي‌دارد و بعد هم در اواخر سوره این آیه مي‌آيد:
«تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الأَرْضِ وَلاَ فَسَادًا» (قصص(28) / 83)
خانه‌ی آخرت، بهشت من براي كساني نیست كه در دنيا برتري مي‌جويند و فساد می‌کنند و مي‌خواهند فوق ديگران شوند، خدا برای آن‌ها که فساد می‌کنند بهشت قرار نداده است.
اين داستان را قرآن آورده كه به بهترين وجه، مشرك و مستضعف را يا مستكبر و مستضعف را نشان بدهد و بعد شرحي است كه خدا می‌گوید اراده‌ی ما اين بود نشان بدهيم كه تو چه مستكبرِ احمقی هستي بدون اينكه به موسي بگويد مثلاً به او فحش بده يا شمشير بكش، نه؛ به پاي خودش و به دست خودش- در نتيجه اعمال خودش- او را غرق و سرنگون و عبرت براي آيندگان مي‌كند.
حالا اين آدم كه امام است، جانشين پيغمبر است، و پيغمبر در باره‌شان مي‌گويد:
«اِنّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنَ كِتابُ الله وَ عِتْرَتى»(14)
اين عترت مي‌آيد دنباله قرآن را انجام مي‌دهد با خون خودش، با قلم خودش افشا می‌کند.
آن زمان- زمان نزول قرآن- همان‌طور كه عرض كردم، اگر کسانی ظلم مي‌كردند، اگر خودشان را فوق ديگران مي‌دانستند، خيلي ظاهر و علني و آشكار و با افتخار مي‌گفتند. خوب آن نمونه و آن داستان و آن عبرت در قرآن آمده، منافق پيدا شده، در آيات مکّی خدا خبرش را مي‌دهد ولي آن موقع كاري نكرده است، بلافاصله بعد از پيغمبر منافق سر در مي‌آورد. اين است كه يك مقدار منافق نمايي را به اصطلاح آشكار می‌کند، پرده را برمی‌دارد و افشاگري از منافق را علني مي‌كند. امام حسن افشا مي‌كند، ولي كاملش را امام حسين مي‌كند و با اين عمل نشان مي‌دهد اين منافقي كه قرآن وصف كرده کیست؟ منتها منافقی است كه ديگر ادعاي خدايي نمي‌كند، تا اين اندازه قرآن موفق شد كه از بین ملت ديگر داعي خدا (داعیان خدا) پيدا نمي‌شود، بلکه خليفة الله، و خليفه‌ی رسول‌الله می‌شوند؛ مي‌گويند: ما تداوم رسالت انبياء را مي‌كنیم آنها پيدا مي‌شوند و می‌گویند دين خدا دارد از بين مي‌رود يعني منحرف مي‌شود، رسالت از بين مي‌رود.
رسالت نيامده براي اينكه بنده به حكومت برسم، بنده امپراتور بشوم؛ رسالت آمده براي اينكه خدا حاكم باشد، قانون حاكم باشد و مجريِ آن قانون و مراقب آن قانون، مردم باشند. اينكه حسين بن علي با قیامش، همين درس را مي‌دهد.

 واقعه‌ی كربلا در چهار حركت قابل خلاصه كردن است :
حركت اول، همان نه گفتن به بیعت است! نه‌ی اول، من بيعت كن با یزید نيستم، ... هر غلطي مي‌خواهي بكن من با تو به جنگ برنمي‌خيزم.
حركت دوم، مي‌گويد حكومت نمي‌تواند استبدادي باشد. حركت دوم، دعوت مردم كوفه است، مردم كوفه 5 سالي خلافت علي را ديده‌اند، و خلافت علي نشان داده، خلافت چه‌گونه است؟ مردم کوفه به حسین بن علی نامه می‌نویسند، دقت مي‌كنید؟ نه يكي نه دو تا نه فلان، همه‌شان نوشته‌اند: یا حسين بيا امر ما را اداره كن، امر يعني حكومت، ما را اداره‌كن. امام حسين به‌اين اكتفا نمي‌كند، مي‌گويد درخواستتان بايد كتبي و با امضاء باشد، حتي مسلم را هم مي‌فرستد تا ببيند آيا واقعيت دارد؟ یا واقعيت ندارد؟ بعد از آنكه مي‌بيند همه مردم يا اكثريت مردم- حالا به زبان خودشان يا به زبان رؤساي قبايل- اين را خواستند، راه مي‌افتد در بین راه- يا قبل از حركت- خيلي‌ها مي‌گويند: اين‌كار را نكن، حسين خودت را با يزيد به‌درد سر نيانداز! مي‌گويد: نه، من براي گرفتن حكومت نمي‌روم، براي شهرت و جلوه و شكوه نمي‌روم، من مي‌روم از دين جدم دفاع كنم، يعني جلوي انحراف و آفاتش را بگيرم. مي‌روم امر به معروف و نهي از منكر بكنم، اما نه امر به معروف و نهي از منكری که حالا می‌کنند.
ببینید، عمل سيدالشهدا خودش امر به معروف و نهي از منكر را تعریف مي‌كند. حركت به نفع مردم، بنا به‌دعوت مردم، عليه حكومت، براي اينكه يزيد بر مردم كوفه حاكم نشود و اینکه مردم مرا مي‌خواهند. اين را حسین‌بن علی اسمش را مي‌گذارد «امر به معروف و نهي از منكر»، و اين دنباله‌روي از حديث پيغمبر است كه فرمود: وقتي در يك امتي امر به معروف و نهي از منكر ترك شد، خداوند اشرار آن امّت را بر آنها مسلط مي‌كند. مي‌بينيد، ما بين امر به معروف و نهي از منكر و انتقاد بر دولت و مقابله با حكومت فرقی نیست؛ يكي است، يگانگي است، امر به معروف اين است. امر به معروف اين نيست كه دختر، روتو خوب بگير يا چرا نماز نمي‌خواني؟ يا چرا روزه نمي‌گيري؟ آن جاي ديگر است. در مورد آنها اصلاً قرآن مي‌گويد:
«لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.»(15)
حتي به پيغمبرش مي‌گويد برای دین‌دار کردن مردم تو نباید زور بزني:
«لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ»(16)
اصلاً آنجا اكراه برنمي‌دارد، بلكه نبايد تظاهر كرد. درست است، يك زن نبايد كاري بكند كه به اصطلاح متاع شيطان شود و دكان براي شیطان باز شود. درست است بايد براي دفاع از جامعه جلوش را گرفت، اين با خودشان است، اصلاً امر به معروف و نهي از منكر اين است. اگر امام حسين مي‌گويد من براي امر به معروف و نهي از منكر قیام کرده‌ام، براي همين است، براي اينكه معروف بشود. و معروف چي است؟ آن است كه مردم مي‌پسندند. به قول طالقاني معروف آنی است كه تشخيص دهنده‌اش، تشخیص و معيارش مردمند، مردم مي‌گويند چه چيزي خوب است. منكر آنی است كه مردم مي‌گويند: اين زشت است، اين قبيح است. خوب مردم از ظلم بدشان مي‌آيد، همه هم بدشان مي‌آيد،‌ از زورگويي بدشان مي‌آيد، از كشتن بدشان مي‌آيد، پس اين حركت دوم، قبول و تأييد حاكميت مردم است.
حركت سوم، مقابله با حرّ است. اولِ مقابله با آنها، حر مي‌آيد و مي‌گويد: كجا مي‌خواهي بروي؟ من جلويت را مي‌خواهم بگيرم. حضر ت صريح مي‌فرمايند: شما از من دعوت كرديد که من اينجا آمدم چرا از من مي‌پرسي که من كجا مي‌روم؟ من به همان جا مي‌روم كه از من دعوت كردند. حر مي‌گويد: من كه دعوت نكردم. بعد، همان طور كه در روضه‌ها شنيده‌ايد خورجيني كه تويش تمام نامه‌ها بوده مي‌ريزد جلوي قشون، یک به یک اسم مي‌برد مگر تو نبودي که نامه مي‌نوشتي؟ هيچي نمي‌گويند، بعد سيدالشهدا چه‌كار مي‌كند؟ می‌گوید حالا كه شما نمي‌خواهيد من هم برمي‌گردم. ببينيد، اين ديگر به بهترين وجه نشان مي‌دهد كه حاكميت خدا، حكومت خدا، حكومت مردم است. مردم خواستند حسين بن علي بيايد امرشان را اداره بكند، راه افتاده و آمده، حالا مردم به هر دليلي، يا فریب آن‌ها بوده، يا ترسيده‌اند، كار نداريم؛ نمي‌خواهند برمي‌گردد؛ می‌گوید با هم دعوا نداريم؛ حتي سيدالشهدا تا آنجا راضي مي‌شود كه می‌گوید حاضرم با خود یزید هم صحبت كنم، چرا صحبت نكنم؟ با تمام وجود صحبت مي‌كند، نصيحت مي‌كند.
پرده‌ی چهارم، حركت چهارم كدام است؟ وقتي است كه حر يا شمر يا ابن سعد مي‌گويند: نه! ديگر نمي‌تواني برگردي، اختيار با خودت نيست، نه مي‌گذاريم به کوفه بروي،‌ نه مي‌گذاريم به مدينه يا جاهاي ديگر برگردي! نه! همين جا بايد دستت را بگذاري توي دست من، منِ ابن سعد يا شمر؛ كه دست من، دست خليفه است، خليفه‌‌ی رسول خداست و تو عليه حكومت اسلامي خروج كرده‌اي، قيام كرده‌اي يا اينكه بايد كشته بشوي. اين‌جا امام حسین(ع) يك عمل دفاعي انجام مي‌دهد. حركت چهارم و نهضت امام حسين عليه جنگ بوده، به منظور جنگ نبوده است آن زمان، حاكم مدينه با زبان خوش گفت بيعت كن گفتم نه! حالا با زبان شمشير به من مي‌گوييد؟ نه با زبان شمشير و نه به بهاي جانم و خونم و اسارت زن و فرزند و بچه و كس و كارم و تمام اصحابم، زير بار ذلت نمي‌روم، من بيعت كن نيستم و صدق الله العلي العظيم و صدق الرسوله الكريم.
حديثي است از پيغمبر اكرم كه فرموده- اين حدیث را در يكي از جلسات انجمن اسلامی مهندسین، من از آقاي يوسفي اشكوري شنيدم- پيغمبر فرموده است:
«لِكُلّ اُمِّه فِتنَةٌ وَ فِتْنَةُ الاُمَّتِي الْمُلِك»
هر امتي فتنه و آفتي دارد، بلايي و گرفتاري دارد، فتنه‌ی امّت من حكومت است، الملك است، قدرت است، سلطنت است؛ و چه‌قدر درست گفت پيغمبر. هنوز آب غسل پيغمبر خشك نشده، و هنوز كفن و دفن نشده بود، در سقيفه بني ساعده اين انحراف و اين آفت پیدا شد؛ نه تحت عنوان حكومت و سلطنت، بلكه تحت عنوان اينكه ما مي‌خواهيم دین خدا و امّت پيغمبر از بين نرود. ولی باطنش چيست؟ دعوا بر سر اين است كه مهاجر مي‌گويد: پيغمبر از قريش بود، پس بايد جانشين و خلافت پيغمبر در قريش باشد، انصار هم مي‌گويند- اينجا توي تاريخ‌ها (سني و شيعه) نوشته‌اند- انصار هم مي‌گويند: چون ما بوديم كه پيغمبر را مهمان كرديم، به اینجا آورديم، حمايت كرديم، حفظش كرديم، و دينش را رايج كرديم، بنابراين حكومت بايد دست ما باشد. ببينيد، دعوا سر حكومت است، منتها حكومت به نام ديانت، يعني ادغام دين و سياست، بايد دين محمد و رياست من، حالا من به هر دليل: مهاجرم، انصارم، نمي‌دانم، قريشم، شیخم، یتیمم، نمي‌دانم، مرشدم و...
خوب، صفويه چه‌كار كردند؟ همين كار را كردند، مقتدرترين امپراتوري ايران را ایجاد کردند- كه خيلی هم کشور را آباد كرد ولي آخرش به آن فضاحت كشيد- مقتدرترين امپراتوري را صفويه تحت عنوان شيخ بزرگ و صوفي بزرگ و پير طريقت و نمي‌دانم فلان به‌وجود آورد و بعد حتي تا مرحله‌ی نه تنها ولايت، بلكه الوهيت پیش رفت. اصلاً، قزلباش‌ها و آن فداييان صفويه كه واقعاً فداكار بودند، آنها شاه اسماعيل را به نام خدا مي‌پرستيدند، منتها اين را ظاهر نمي‌كردند، خدا مي‌گفتنش. به اين ترتيب عمامه و تاج را با هم يك جور كرد و اين دو تا را با هم و همان‌طوركه پيغمبر فرمود: «فِتْنَةُ الاُمَّتِي الْمُلِك» و اين هميشه بوده. سقيفه بني ساعده تحت اين بود، علي هم آن كنار بود و كاري به این کارها نداشت، آمدند و بیعت كردند و خليفه معين شد، و در ادامه بعد هم عثمان از تویش در آمد. خودِ ابوبكر و عمر زياد انحراف نداشتند، به سنت پيغمبر عمل مي‌كردند، اصلاً آن موقع کسی اجازه نمي‌داد که نهضت اسلام و ‌دعوت پيغمبر به اين زودي منحرف شود. يواش يواش عثمان آمد و خاندانش و آنها را و معاويه را هم آنجا در شام نشاند. مردم فهميدند، گفتند عجب غلطي كرديم؟! عليه او شورش كردند و علي همان شورش را امضاء نكرد، حسن و حسين را به آن‌جا فرستاد، گفت برويد عثمان را كه توي خانه‌اش اسير و محاصره شده، آب بدهيد و مردم را هم نصيحت كرد كه اين كار را نكنيد.

پی نوشت:
* سخنرانی مورخ 10/4/1372 در محفل دعای کمیل که از نوار برداشت و ویرایش شده است.
ترجمه آیاتی از قرآن مجید که در زیرنویس ارائه شده‌اند از سخنران فقید نیست و برگرفته از قرآن مبین ترجمه و تفسیر آقای مهندس علی‌اکبر طاهری قزوینی می‌باشد (ب.ف.ب).
1. روایت از امام محمدباقر(ع) : خداوند اجر ما را به سبب مصیبتی که از حسین به ما رسیده، بزرگ گرداند؛ ...
2. این سخنرانی با عنوان «رنگ‌ها و نقش‌ها در عاشورا»، به مناسبت عاشورای حسینی در مراسم سوگواری نهضت آزادی ایران در تاریخ 23/3/1341، در مسجد دزاشیب ایراد شده است و اکنون یکی از آثار مندرج در جلد یازدهم مجموعه‌ی آثار می‌باشد که با نام «مباحث اعتقادی و اجتماعی» در سال 1385 توسط شرکت سهامی انتشار چاپ و منتشر شده است (ب.ف.ب).
3. اسراء(17) / 54 : ... و ما تو را کارساز آنان نفرستادیم.
4. انعام(6) / 107 : ... و تو را نگاه‌بان آنان تعیین نکرده‌ایم؛ و کارگزار آنان نیستی.
5. غاشیه(88) / 22 : سیطره بر آنان نداری.
6. اسراء(17) / 70 : بنی‌آدم را گرامی داشتیم.
7. بقره(2) / 204 و 205 : بعضى از مردم [هستند كه هر يك از آنان] گفتار [دلفريب] ش تو را به شگفت مى‌آورد [و مى‌خواهد با زبان بازى به متاعى] در زندگى دنيا [برسد] و خدا را بر [اثبات حسن]نيت خويش گواه مى‌گيرد، در حالى كه سخت‌ترين دشمنان است.
و چون به حاكميت برسد، تلاش مى‌كند تا در زمين فساد كند و كشت و نسل را نابود كند؛ در حالى كه خدا تبهكارى را دوست ندارد.
8. بقره(2) / 207 : بعضى از مردم [هم هستند كه] از جان خود در طلب خشنودى خدا مى‌گذرند؛ و خدا به [چنين] بندگان رئوف است.
9. مائده(5) / 28 : اگر دست به كشتن من بگشايى، من به كشتن تو دست نخواهم زد، كه از خداى صاحب‌اختيار جهانيان ترس دارم.
10. مائده(5) / 32 : به خاطر [پيشگيرى از نظاير] اين [جنايت] بود كه بر دودمان يعقوب مقرر داشتيم...
11. یوسف(12) / 24 : ... و یوسف [نیز] اگر برهان [و قانون] صاحب‌اختیارش را نمی‌دید، آهنگ او کرده بود؛ ...
12. یوسف(12) / 3 : با اين قرآن كه بر تو وحى كرديم، بهترين سرگذشت را بر تو حكايت مى‌كنيم...
13. قصص(28) / 3 و 4 : [فرازهايى] از داستان موسى و فرعون را براى باورداران به درستى بر تو تلاوت مى‌كنيم. فرعون در آن سرزمين برترى خواه بود و مردم را به گروه‌هايى تقسيم كرد، گروهى را تحت فشار گذاشت، [تا آنجا كه] پسرانشان را مى‌كشت و دخترانشان را زنده رها مى‌كرد؛ و به راستى تبهكار بود.
14. حديث نبوي : به درستى كه من ميان شما دو وزنه را به يادگار مى‏گذارم : كتاب خدا و خانواده‏ام را.
15. غاشیه(88) / 22 : سیطره بر آنان نداری.
16. بقره(2) / 256 : در [پذيرش] دين اكراه [و اجبارى] نيست؛ ...




::یادداشت

خرد
آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی 3 هفته پس از کودتای 28 مرداد: ملت شاه را دوست دارد بزرگ‌ترین اشتباه مصدق عدم اطاعت از اوامر شاه بودآیت الله کاشانی روی کار آمدن دولت کودتا را «سبب مسرت» دانست و ضمن تبریک به زاهدی گفت: «جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده، تصمیم دا...
بی نام
هذا شقشقه هدرت.عجب ملتی هستیم ما. یک دفعه چنان جو گیر می شیم که یادمون میره کجاییم و چه کاره ایم و قرار بود کجا بریم و چی کار بکنیم. برنامه بیست و پنج ساله می نویسیم و می گیم می خواهیم ظرف این مدت به این اهداف برسیم. بعد می خندیم می گیم برنامه چیه ما همین الانش هم از بیست و پنج سال دیگه جلوییم. برای...
پیروز غفرانی
اهمیت توسعه حاشیه ساحلی دریای عمان برکسی پوشیده نیست. نگارنده در دوران کاری دیپلماتیک خود در دولت اصلاحات، بحث اهمیت بندر چابهار را در جلسات و گزارشات متعدد متذکر شده و در قالب تنظیم روابط با کشورهای شبه قاره و انعقاد یادداشت تفاهم "نقشه راه همکاری های استراتژیک ایران و هند"، روند جلب مشارکت و س...

::بخش انگلیسی

english logo copy

Thumbnail A miracle no politics and swords can performBy: Fereydoun MajlessiNowruz is not tradition! It is culture! Nowruz is drawing and painting. It is Art! Nowruz is music, freshness, youth, love, and...
Thumbnail By Henri J. Barkey, It wasn’t long ago that Turkish foreign policy was the talk of the town. Defined by the catchy phrase of “zero problems with the neighbors,” Turkey aimed to both improve...
More inenglish|section  

col

sup

sup copy