دوشنبه, 05 تیر 1396 |

روشن فکری دینی، تقویت دین بر مدار دموکراسی

گفت و گو با سید علی محمودی

دغدغه عقب ماندگی و رفع انحطاط داخلی و نیز شناخت پيشرفت غرب و مقابله با آن زمینه اصلی پدید آمدن  تحرکاتی را در ایران و منطقه فراهم آورد که بتدریج به جنبشهای فکری، اجتماعی و سیاسی تبدیل شدند. دغدغه هایی که تمايل این جوامع را براي شناخت خود و ديگري برانگیخته و به اشکال و وجوه گوناگونی از پروژه و پروسه نوسازي انجامیدند.

وجوهي كه از تسليم بی چون و چرا به غرب تا ایده پیشرفت و توسعه درونزا و حتی دشمنی فعال با غرب و نیز از تجدد طلبی محض تا نوگرایی دینی و نیز بنیادگرایی و اصولگرایی افراطی را در بر می گیرند. در این میان یکی از جریانهایی که در واکنش به مسائل یاد شده مطرح شد نواندیشی و روشنفکری دینی بود که در نیمه دوم قرن 19م./13ه، توسط سید جمال الدین اسدآبادی و با تاکید بر توانایی اسلام در پاسخگویی به مسائل، پیرایش دین در قالب شناخت محتوای جامع دین و دردهای جامعه و روی آوری به عقل و علم و شیوه های جدید تکوین یافت. بازگشت به خویش، جستجوی مبانی اصالت و برساختن هویتی جدید براساس مبانی و تاریخ اسلامی و پیوند میان عقل و دین، ایمان واجتهاد و نوآوری از مبانی جریانی بودند که تنها راه مبارزه را دفاع از هویت اسلامی، وحدت در چهارچوب ایدئولوژی اسلامی و احیا و بازسازی تفکر دینی و تصحیح جهان بینی مسلمانان متناسب با مقتضیات زمان می دانست. این جریان در برخورد و واکنشی معقول با مساله غرب، ضمن پذیرش ضرورت اخذ و اقتباس از علم و تکنیک پیشرفته تمدن غرب و اثبات سازگاری آن با اسلام، به مبارزه با چهره استعماری آن پرداخت و نوسازی مستقل را در بستر فکری اسلامی تایید کرد. این جریان که می تواند نوعی اصالت جویی در مسیر نوسازی قلمداد شود در طی تاریخ خود نقاط عطف، چهره ها و مسائل متفاوتی داشته است اما شناخت، آسیب شناسی و بازخوانی و بازنمایی این جریان ضرورتی ملی و منطقه ای است هنگامی که رقیب نظری-عملی آن بنیادگرایی و افراط گرایی دینی چنین بر بنیان و روش خویش، وجود و زندگی انسانی را می سوزاند و از بین می برد.

پرسش از چیستی روشنفکری دینی، تدقیق اهداف و اولویت بندیها و واکاوی روش شناسی و وجه تمایزها زمینه هایی از شناخت را جهت بررسی و آسیب شناسی این جریان فراهم می آورد. این مباحث را با دکتر سید علی محمودی در میان گذاشته ایم که نواندیشی دینی را پروژه ای ناتمام(1) می دانند زیرا پرسش‌هایی دارد بی پاسخ و پاسخ‌هایی نیازمند بازخوانی و بازنگری. ابهام‌های نازدوده مانده و مسائل تازه‌ای که نیازمند اندیشیدن و مشارکت فکری و عملی نواندیشان دینی ایرانی است. دکتر محمودی مدرس، پژوهشگر و نویسنده در حوزه های فلسفه سیاسی، اخلاق و دین هستند و کتابهایی چون "عدالت و آزادی"، "گفتارهایی در باب فلسفه سیاست"، "نظریه آزادی در فلسفه سیاسی هابز و لاک"، "فلسفه سیاسی کانت"،" اندیشه سیاسی در گستره فلسفه نظری و فلسفه اخلاق" از آثار ایشان به شمار می آیند و از آنجا که ایشان "ایرانی بودن"، "دینداری" و "دموکراسی خواهی" را ارکان هویتی نواندیشان دینی ایران می دانند، خود، علاوه بر پرداختن به دین و دموکراسی، پژوهش هایی نیز در حوزه مطالعات ایرانشناسی به انجام رسانیده اند که شماری از آن ها بازخوانی تحلیلی-انتقادی متن های پهلوی بر پایه اخلاق، دین و سیاست است.

 

 

تعریف شما از روشن فکر و روشن فکری دینی چیست؟ شما برای روشن فکری و روشن فکری دینی چه مقامی قائل هستید؟ فعال سیاسی، فیلسوف، متکلم یا....؟ آیا قائل به تفکیک مقام روشن فکر دینی از دیگر مقاماتش هستید؟

 

فکر می کنم در آغاز، بررسی ویژگی های روشن فکر، ضروری و روشنگر باشد. روشن فکر در نگاه من با چهار ویژگی شناخته می شود: نخست، کسی است که در دوران مدرن، در زمانۀ ما، زندگی می کند، دارای دانش و تجربه و فردی اندیشمند است. دوم، کار او نقادی است؛ یعنی نقادی هر متن و هر وضعیت انسانی. سوم، برخورداری وی از استقلال فکری و سیاسی است.چهارم، شخصی است که در کار خود دلیری و از خود گذشتگی دارد. توضیح این ویژگی ها را پیش از این در گفت و گویی مکتوب با عنوان« جامعه ایران با گفتمان دموکراتیک فاصله زیادی دارد »، داده ام و در این جا تکرار نمی کنم. این ویژگی ها، نوعی شخصیت شناسیِ روشن فکر است؛ چه روشن فکر دینی و چه روشن فکر غیر دینی. براین اساس، می توانیم کسانی را که افزون بر ویژگی های یاد شده، دین دارنیز هستند و دغدغه های دینی نیز دارند، روشنفکر دینی بدانیم. البته من قید « دینی »را در روشنفکر دینی به معنیِ « دیندار»  می شناسم. ممکن است افرادی دربارۀ دین، تجدد، نسبت دین و تجدد، بحث و گفت وگو کنند و یا مقاله و کتاب بنویسند. این اشخاص، پژوهشگراند. می توانند دیندار باشند یا بی دین، مسلمان باشند  یا مسیحی، یهودی باشند یا زردشتی. اینان کار پژوهشی می کنند. روشن فکردینی فرزند روزگار خویش است. او می بیند که دین در جامعۀ دینداران در طول تاریخ با مسائل تاریخی مخلوط شده و  به تدریج برگ وسازهایی به آن بسته شده و از گوهر و حقیقت خودش دور گشته و با خرافات و توهمات درآمیخته است. از این رو، یکی از کارهای روشن فکر دینی، نقد سنت و نقد دین تاریخی است. او دلمشغول فهم کتاب و سنت است، اما از آنجا که در دوران جدید زندگی می کند، یعنی دورانی که با عقلانیت، آزادی، برابری، حقوق بشر، اخلاق و دموکراسی شناخته می شود، او در کار فهم و نقد مباحث جدید است. او می اندیشد که انسانِ امروز چگونه مخاطب پیام وحیانی و سنت دینی قرار می گیرد. بر این اساس است که روشن فکر دینی با توجه به پرسش ها و دغدغه های انسان دوران جدید، به کتاب و سنت رجوع می کند. او کار دین شناسی و نقادیِ دین را بر مدار کتاب و سنت انجام دهد، اما می کوشد پیام دین را برای انسان دوران جدید به عرصۀ عمومی بازتاب دهد.

پیام دین و زیست بوم دوران جدید -که با تجربه های متراکم فلسفی، علمی و فنی آمیخته است-، همراه با پرسش هایی که انسان امروز در باب ضرورت دین  و نقش دین در روزگار ما مطرح می کند، روشن فکر را با امر سیاسی، امر اجتماعی و امر فرهنگی درگیر می کند و بالمال به موضع گیری سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وا می دارد. از همین رو است که در طول تاریخ تطور روشن فکری دینی، از سید جمال الدین اسد آبادی تا روزگارما، همواره روشن فکران دینی در چهار حوزۀ انسان شناسی، دین شناسی، جهان شناسی و زیست بوم اجتماعی و سیاسی، ایفای نقش کرده اند. این موضوع را شما در زندگی سید جمال الدین اسد آبادی، محمد اقبال لاهوری و محمد عبدۀ مصری می بینید. این شخصیت ها در کنار انجام فعالیت های فکری و نظری، همواره در عرصه های اجتماعی و سیاسی نقش داشته اند. آنان برای حاکمان سیاسی نامه می نوشتند، با آنان گفتگو و مذاکره می کردند و در تصمیمات مهم سیاسی، نقش کلیدی و تعیین کننده داشتند، تا آنجا که سیاست مداران و بنیان گذاران نظم سیاسی نوین از آنها تاثیر می پذیرفتند. به عنوان نمونه، نقش محمد اقبال را در تعامل با محمد علی جناح بنیانگذار پاکستان نمی توان فراموش کرد، یا نقش سید جمال الدین اسدآبادی را در تعامل با ناصر الدین شاه، و فعالیت های اجتماعی وسیاسی او در ایران، مصر، عراق و کشور های دیگر. از همین رو است که وقتی از روشن فکر صحبت می کنیم، اندیشه ور و کنشگری را مشاهده می کنیم که در جامعه ای به سر می برد که در حال گذار است؛ در حال گذار از جامعۀ سنتی به جامعۀ مدرن، از جامعه ای با مناسبات پدرسالارانه، متصلب، قیم مآب، تکلیف محور و استبدادی، به جامعه ای با ساختار های برآمده از خرد جمعی، آزاد، حق محور  و دموکراتیک. بنابراین،همۀ جامعه های انسانی، روشنفکر ندارند. نیازی هم به روشنفکر ندارند. جامعه هایی که به ساختارهای دموکراتیک، فرهنگ اخلاقی و حقوق بشر دست یافته اند، نخبگانشان در کار دانش، فلسفه، نظریه پردازی، سیاست گذاری، برنامه ریزی و گسترش نهاد های گوناگون اند. اگر در فرانسۀ دوران معاصر، ژان پل سارتر در مقطعی کار روشن فکری می کرد، به این علت بود که جامعه فرانسه پس از انقلاب 1789 هم چنان در تطور و تغییر و اصلاح بود و چند جمهوری را پشت سر نهاد. جامعۀ امروز ایران- که در دوران گذار است-، از حضور و تاثیر گذاری روشنفکران تهی نخواهد شد؛ روشنفکرانی که دانش ها، نقادی ها و تجربه های خود را دستمایۀ حرکت های فکری، سیاسی و اجتماعی قرار می دهند و در روند گذار به دموکراسی و مدنیت، تاثیر اساسی خواهند داشت.

 

آیا فیلسوفانی چون لاک و کانت را هم روشنفکران دوران خودشان، یعنی دوران گذار می دانید ؟

بله. در آن دوران نمی توان به ویژه نقش روشنفکرانۀ لاک و کانت را فراموش کرد. اگر ویژگی هایی را که دربارۀ روشن فکر مطرح کردم بپذیریم، می توانیم  مصداق های آنرا در تاریخ غرب نیز بیابیم. من نمونۀ  ژان پل سارتر در جامعه معاصر را ذکر کردم، اما جان لاک مصداق یک فیلسوفِ روشنفکر است که در زمانۀ خودش رژیم استبداد فردی را به چالشی بنیادین می کشد و جامعۀ بریتانیا را به سوی دموکراسی می برد. به همین خاطر است که تن به تبعید می دهد. هنگامی که لرد اشلی، دوست سیاستمدار و هم اندیش لاک، به شکل خفت آوری دستگیر می شود و به زندان می افتد، لاک احساس خطر می کند و تن به مهاجرت اجباری می دهد. او به هلند می رود وچند سالی را در لاهه زندگی می کند. یک فیلسوف مشتغل به فلسفه و مستغرق در اندیشه های نظری که با سیاست و جامعه کاری نداشته باشد که گرفتار زندان و تبعید نمی شود. پس لاک کاری کارستان در ستیز با استبداد فردی و برکشیدن دموکراسی کرده که ناچار به جلای وطن می شود و تن به غربت می سپارد. در واقع، ما در رساله دوم حکومت مدنی لاک با یک روشن فکر مواجه هستیم که نظریۀ انقلاب را برای نیل به دموکراسی مطرح می کند. انقلاب او از نوع انقلاب های کمونیستی نیست. انقلاب او، تحول حکومت فردیِ استبدادی است- که همه چیز را در وجود فرمانروای مدام العمرِ واحد می بیند-، به جامعه ای که انتخاب مردم و حقوق بشر و حکومت قانون را به مردم نوید می دهد. لاک، روسو و کانت همین نقش را در زمانۀ خود ایفا می کنند و هر سه تحت فشارها، محدودیت ها و محرومیت های شدید قرار می گیرند. آنان در مقام فیلسوف، کار فلسفی می کنند، در مقام متاله، کار الهیاتی می کنند، و در مقام سیاست ورز، کار سیاسی می کنند. این اشخاص به عنوان فیلسوفان سیاسی نام آور شده اند. آنان در ایفای نقش خود، هم زمانۀ خود را می شناسند، هم شجاعت دارند، هم استقلال فکری از حکومت دارند، هم نقاد روزگار خود  هستند، و هم نظریه پردازی می کنند.

 

آیا می توانیم برای روشن فکران در ایران به طور کلی و روشن فکران دینی به طور خاص، مقامی مشابه متفکران روشن فکر در غرب قائل باشیم که دارا ی نقش های چند وجهی اند ؟

بله. برای نمونه عبدالکریم سروش یا  محمد مجتهد شبستری، هم اندیشه ورِ فلسفی اند، هم متکلم اند و هم کنشگر سیاسی - اجتماعی. این موضوع را می توان در آثار و مواضعشان مشاهده کرد. البته کسانی هم هستند که دانشمند اند، پژوهش می کنند، کار علمی و دانشگاهی می کنند، اما دغدغۀ تلائم سنت و تجدد را ندارند و برای خودشان نقش سیاسی و اجتماعی تعریف نمی کنند. این اشخاص در کارهای علمی و دانشگاهی افراد خدمتگذاری هستند، اما روشنفکر نیستند. روشنفکر کس دیگری است و کاری دیگر می کند.

 

آیا شما برای روشن فکر مقام سیاسی قائل هستید؟ در واقع یکی از حرف هایی که برای روشن فکری و روشن فکری دینی مطرح می شود، امر سیاسی است، یعنی تلاش برای رسیدن به دموکراسی و حقوق بشر. آیا اینطور است؟

من به هیچ وجه برای روشن فکر مقام سیاسی قائل نیستم، چه روشنفکر دینی و چه غیر دینی. روشن فکر اصلا نمی تواند و نباید خودش را داخل مجموعۀ قدرت بکند، چرا که قدرتمندان و سیاست پیشه گان، همگی کنشگر سیاسی اند و در چاردیواری ملاحظات و اقتضاآت قدرت محسور اند.. روشن فکر در واقع ناظر است، تماشاگر است، و وضعیت موجود جامعه را به اصول و مبانی عرضه می کند، یعنی بنیان هایی که می توانند اخلاقی یا حقوقی باشند. او با این کار، وضعیت جامعۀ خود را نقادی می کند و در کنار نقادی، می تواند نظریه و طرح نیز بدهد با هدف درانداختن نظم سیاسیِ نوین در جهت نیل به دموکراسی.

 اگر جامعه، جامعه دینداران باشد و روشنفکر دیندار باشد خودبه خود دین را در دوران خودش تفسیر می کند، و می کوشد از دستاوردهای دانش و تجربۀ بشری و آموزه های جهانی به نفع سرزمینی که در آن زندگی می کند استفاده کند. می خواهم بگویم که نقش روشن فکر در اهتمام به امر اجتماعی و سیاسی در حد احزاب، گروه ها و فعالان سیاسی نیست. رسالت روشنفکر فراتر از نقش آفرینی سیاستمداران و افرادی است که به عنوان اپوزیسیون فعالیت می کنند، زیرا روشن فکر ناظرِ نقادِی است که گفتمان های نو ایجاد می کند و در پرتو آن، سیاستمداران، رهبران احزاب  و نهاد های مدنی و فعالان سیاسی، با استفاده از اندیشه ها، نقدها و نظریه های روشن فکر، مسیر جامعه را به سوی قانون، دموکراسی و حقوق بشر هموار می کنند. البته اگر روشن فکرانی نقش خود را تغییر بدهند و بخواهند در شمار مقامات سیاسی و احزاب در آیند، این کار نسبتی با مقام روشن فکر ندارد. به سخن دیگر، نمی توان در آنِ واحد، هم روشنفکر بود و هم  سیاست پیشه. اگر درتاریخ روشن فکری بنگرید، همواره می توانید این اختلاط نقش ها را ببینید، چه در میان روشنفکران دیندار باشند و چه غیر دیندار.

در واقع این امر را یکی از آسیب های روشن فکری دینی می دانید؟

به بینید، دو موضوع خیلی باریک و ظریف را باید از یکدیگر تفکیک کرد: یکی این که آیا روشن فکر می تواند کار سیاسی و اجتماعی بکند؟ پاسخ من به این پرسش مثبت است؛ با این تاکید که روشنفکر باید نقش سیاسی و اجتماعی ایفا کند، در غیر این صورت، او روشنفکر نیست. دوم  این که آیا روشن فکر می تواند در دایرۀ قدرت در نقش سیاست پیشه ظاهر شود؟ پاسخ من منفی است؛ با این تاکید که او فراتر از کنشگری های سیاسی و نشستن بر کرسی قدرت سیاسی، ناظر، ناقد و ناصحِ دلسوز قدرت است تا از این رهگذر، نورآگاهی به تیرگی ها بیفکند و مسیرجامعه را  در راه گذار به دموکراسی هموار کند. شاید بگویید این کار را احزاب اپوزیسیون هم می توانندانجام بدهند. اما باید گفت که احزاب اپوزیسیون در نهایت دربارۀ روند کار ها، برنامه ها و چگونگیِ اِعمال سیاست ها نظر می دهند، نه دربارۀ چیستی و چراییِ نظریه ها و گفتمان های سیاسی. این، کار روشن فکر، اندیشه ور و فیلسوف سیاسی است؛ چرا که او از نظریه آغاز می کند و در میدان عمل، نقش نقاد ونظریه پرداز را فراتر از جزئیات و زد و بند ها و کشمکش های سیاسی انجام می دهد. در واقع، روشن فکر در این بازی به هیچ وجه در خط رقابت نمی افتد. او نه با حکومت در مقام روشنفکر دینی یا غیردینی رقابت می کند، نه با احزاب،نه با اپوزیسیون. او اصلا در پی کسب قدرت و تسخیر قدرت نیست. قدرت را دیگران باید با آموزه ها و نظریه های او، و با گفتمان های او، به سمت آزادی، برابری و دموکراسی، نهادینه کنند. اگر روشن فکر مدعی قدرت شد و دنبال قدرت رفت و خواست که نخست وزیر یا رئیس جمهور شود، آنوقت دیگر نقش روشنفکری را کنار گذاشته و در رقابت های سیاسی طرفی شده که می خواهد قدرت را به دست بگیرد، با هر هدفی که می آید. بنابراین نقش روشن فکر را نمی شود با نقش حاکمان، اپوزیسیون و رقیبان سیاسی یکی دانست. ای دو، دو نقش متفاوت ایفا می کنند.

البته گاهی شدت و دامنۀ تاثیر روشن فکران بسیار بیشتر از بازیگران اصلی در صحنه سیاست است، چنان که بسیاری برای ایشان و فعالیت هایشان، به رغم این که فعالیت سیاسی ندارند، مقام سیاسی قائل می شوند. در نظر بسیاری از افراد، نقش دکتر شریعتی در انقلاب 1357 از این گونه نمونه ها است.

بله، چنین است. تاثیر کسانی که گفتمان های تازه را شکل می دهند- که در واقع پاسخ های نو به پرسش های جدید است-، بسیار بیشتر از رئیسان جمهور و سران دولت ها است. شریعتی یکی از روشنفکرانی بود که تاثیر زیادی در رسوخ گفتمان انقلابی در بین نسل جوان و توده مردم داشت؛ گفتمانی که منجر به انقلاب ایران در سال 1357 شد. با این وصف، تاکید می کنم که نمی توانیم برای روشنفکران مقام سیاسی قائل شویم، زیرا کسانی مانند علی شریعتی، محمداقبال، سید جمال الدین اسد آبادی و محمد عبده هیچگاه در پی بدست آوردن مقام نبودند و به مناصب سیاسی نیز نرسیدند؛ اما تاثیر گذاریِ آنان در این که چه گفتمانی غالب شود و قدرت سیاسی در چه مداری قرار بگیرد، بسیار اساسی بود. به این معنی، روشنفکر کار سیاسی می کند، اما نقش  او از سنخ کار مقامات حکومتی نیست.

 نقش روشنفکر در روزگار ما نیز چنین است. بعضی شاید از سرِ غفلت و یا غرض ورزی، روشن فکر دینی را در زمان ما به عنوان رقیب حکومت- که در پی کسب قدرت ورسیدن به  مقام و منصب است-، معرفی می کنند. به باور من، این تلقی اشتباه است. جایگاه روشنفکر بسیار بالاتر از صاحبان قدرت و فرمانروایان سیاسی است. روشن فکر در جایگاهی قرار دارد که با بدست گرفتن قدرت، تناسب و سازگاری ندارد. او در پی ایجاد تغییر و اصلاح در جامعه است، نه اشغال صندلی وزارت. این رویکرد را در تاریخ تحولات فکری و سیاسی  می توان ردیابی کرد. برای نمونه، در سدۀ هجدهم میلادی، روحانیان کلیسا- که در ورطۀ تصلب،  جزمیت و تعصب غوطه ور اند-، آثار ژان ژاک روسو را در آتش می افکنند و می سوزاند تا از گسترش اندیشه های او درباب آزادی، برابری و مدنیت جلوگیری کنند؛ غافل از آن که این اندیشه ها در جامعه رسوخ می کند و به انقلاب بزرگ فرانسه می انجامد . در واقع، زمستانِ استبداد فردی رفت و روسیاهی به زغالِ کلیسای مقَوم استبداد ماند. روحانیان فاسد و تن پرور فرانسه، در امتحانی که در میانۀ کشاکش استبداد و دموکراسی برگزار شد، به شکل مفتضحانه ای رفوزه شدند و دست عوام فریبی و خیانتشان رو شد. بنابراین، روسو در مسیری قرار نمی گیرد که  به فرمانروایی سیاسی برسد. روسو کار بزرگ تری می کند، یعنی با انسان شناسی و فلسفۀ سیاسی خود، سمت و سوی حرکت جهان امروز را به سوی دموکراسی و حقوق بشرتعیین می کند. او تا آن مایه تاثرگذار است که فیلسوف بزرگی همانند  کانت را زیر تاثیر خود می گیرد. کانت گفته بود که روسو مرا از خواب اخلاقی بیدار کرد. اندیشه وری که کسی مثل کانت را از خواب بیدار می کند، چه حاجت دارد که در کشور خود رئیس جمهور یا رئیس یک حزب مخالف شود. او شهریانِ زمامدارانِ روزگار خویش است. بنابراین، حاکمان برگزیدۀ مردم نباید از نقش آفرینی روشنفکران، خوف به دل راه بدهند. اگر آنان به انسان و حقوق بشر احترام بگذارند و در برابر ملت خود خاضع و فروتن باشند و به حاکمیت مردم در عمل گردن بگذارند، جایی برای خوف و دلواپسی  باقی نمی ماند. روشنفکران برای حاکمان موهبتی بی بدیل اند. آنان باید قدر روشنفکران را بدانند. در فقدان یا سرکوبِ ناقدان دلسوز، مصلح و بی توقع، و اندیشه پردازان روشن بین، حاکمان به سراشیبیِ اضمحلال و سقوط فرو  می افتند.

اهداف و تعهدات روشن فکری دینی را چه می دانید؟ و اولویت بندی این اهداف را چگونه می بینید؟

چنان که گفتم، روشن فکر، زمانۀ خود را می شناسد و شاهد محدودیت ها، امکانات، شرایط و وضعیت های جامعه است. او به تعبیر امام علی، « فرزند زمان خویش» است و این ویژگی، مسئولیتی را به دوش او می گذارد تا از این جایگاه به دین و تجدد بنگرد و در پیِ تنقیح، تصفیه و بازسازی مفاهیم دینی باشد. او می کوشد بار سنگین اسلام تاریخی را با نقادی سبک کند و اصر و اغلال را از دوش دین بردارند.

اگر روشن فکر« دینی» باشد، بخشی از نقادی او نقادی اسلام تاریخی و سنت دینی است، و بخشی از آن رجوع به کتاب و سنت است برای پرسش از دین دربارۀ دغدغه ها و مسئله های انسان زمانۀ خود. او در این جایگاه، هم کار پژوهشی می کند و هم کار تولیدی، و این دو با یکدیگر همراه است. افزون بر این، او می باید فرهنگ غالب و ارزش های جامعه جهانی را بشناسد و آنها را نیز نقد کند. برآیند کار فکری او، رسیدن  به نوعی توافق و تلائم میان سنت و تجدد است. در واقع، اصول و مبانی ثابتی در دین وجود دارد که در سپهر ارزش های جامعۀ جهانی صورت بندی می شود، مانند کرامت ذاتیِ انسان؛ به این معنی که انسان ابزار و وسیله نیست که به کار گرفته شود، یا اینکه انسان به عنوان موجودی برخوردار از عقل، اراده و اختیار، آزاد و برابر است و باید حقوق بنیادینِ او به رسمیت شناخته شود.

بنابراین، نقطۀ ثقل کار روشن فکر دینی را در حوزه دین می بینید؟

روشنفکر دینی به عنوان دین شناس و دیندار تاکید را بر دین می گذارد وباور های دینیِ او در انتخاب های آزادانۀ او تاثر می گذارد. دموکراسی برای او یک گزینۀ برتر است. از این رو، دموکراسی ای که در جامعۀ دینداران به عنوان الگویِ برترِ برپایی حکومت و نظم اجتماعی و مدنی پذیرفته می شود، فارغ از ارزش های دینی نیست که از نظام باورهای جامعۀ دینداران سرچشمه می گیرد. البته روشن فکر این ارزش ها را به مردم دیکته نمی کند؛ بلکه این خودِ مردم اند که بر پایۀ باور های دینی و اخلاقیِ پذیرفته شدۀ خود، الگوهای خیر و سبک زندگی خود را انتخاب می کنند. هیچ کس حق ندارد الگوهایی را در رابطه با زیست جمعی و امر سیاسی به جامعۀ دینداران تحمیل کند؛ نه روشنفکر و نه هیچ کس دیگر. تصمیم گیری از جایگاه اقتدار و قیمومیت برای مردم، عین استبداد و خودکامگی است. دینداران حق دارند ارزش های دینی را در حیات جمعیِ خود، آزادانه انتخاب کنند، همانطور که حق دارند ارزش های جهانی را برگزینند. بدیهی است که دینداران در عرصۀ عمومی به  ارزشهای دینی روی آورند، همان گونه که مسیحیان، یهودیان و بودائیان در عرصۀ عمومی به ارزش های مسیحی، یهودی و بودائی گرایش دارند.

 نمی توان و نباید مسلمانان را ملامت کرد که چرا از سرِاختیار و آزادی با تکیه به ارزش های دینی، حزب دموکرات اسلامی تشکیل می دهند، همانگونه که نمی توان ونباید مسیحیان، یهودیان و بودائیان را از برپاییِ احزاب دمکرات میسحی، دموکرات یهودی و دموکرات بودایی برحذر داشت. آشکار است که اگرشهروندان یک کشور مسیحی باشند، باورها و ارزش های مسیحی در  سیاست ورزی آنان  تاثیر می گذارد، اگر یهودی و مسلمان باشند نیز به همین ترتیب. شالودۀ چنین پدیده ای، تاثیر گذاری دین در سیاست است؛ همانگونه که خلاق و فرهنگ در سیاست تاثر می گذارد. چه کسی با منطق قابل قبول گفته است که دین از سیاست جدا است؟ از حرف های عامیانه و یا سیاست زده که بگذریم، هیچ اندیشه ور صاحب مکتبی مدعی جدایی دین از سیاست نشده است. شما به رساله های فیلسوفانی همچون لاک، روسو و کانت رجوع کنید، خواهید دید که این سه فیلسوف بزرگ، دین و سیاست از یکدیگر جدا نمی دانند. آنان همگی در آثار خود  به استقلال نهاد دین از نهاد سیاست تصریح کرده اند و دلایل آن را نیز برشمرده اند. بنابراین، موضوع تاثیر پذیری سیاست از دین ( در نظر و عمل)  امری روشن و بدیهی است. روشن فکر دینی نمی تواند از چنین امری غافل باشد. در واقع، روشن فکر دینی بطور طبیعی به تاثر دین در نظریۀ سیاسی و به نقش دین در جامعۀ دین داران توجه و التزام دارد.

پس روشنفکر دینی در اولویت بندی اهداف، دین را در صدر می نشاند. مثلا در یک سیاست اجتماعی اولویت اصلی توجه والتزام به دین قرار می گیرد، تلاش برای حفظ و ارتقاء دین و یا جلوگیری از آسیب رسیدن به آن. چنین است؟

بله. روشنفکر دینی به عنوان فردی دیندار در جهت فهم و تفسیر دین تلاش  می کند. اما اگر این برداشت حاصل شود که در نگاه روشنفکر دینی، چیزی جز دین موضوع مطالعه و نقد نیست، می توان گفت که بر پایۀ پیشینۀ فکری و عملی روشنفکری دینی، چنین  برداشتی نادرست است. دستاوردهای برآمده از خرد و تجربۀ بشری و آنچه عرفی است، در کانون فعالیت های روشن فکر دینی قرار دارد، و در نظریه ها و گفتمان های روشنفکری دینی تاثر می گذارد. به سخن دیگر، بخشی از جغرافیای ذهنی روشنفکر دینی، دین است و بخشی عقلانیت و عرف و تجربه بشری؛ با این تاکید که او به عنوان دین باور، هیچگاه از دغدغه های دینی فارغ نیست.  دین راهنمای سعادت و هدایت مومنان است و مدعی نیست که بار دانش، روش، تاریخ، فن، هنر و تجربه را نیز به دوش می کشد. در زندگی بشر خیلی چیزها هست که ربطی به دین ندارد. به عنوان نمونه، روش شناسی  که در علوم تجربی و انسانی به کار می رود، ارتباطی با دین ندارد. دانشمندان و صنعتگران، کارهای علمی و فنی را در آزمایشگاه ها ی فیزیک و شیمی و در کارگاه ها انجام می دهند، بدون این که آنان را  به کتاب و سنت حاجت باشد. این کار ها را بشر، خود، بر مدار عقل، اراده و تجربه سامان می دهد.

 من در شگفتم که چرا بعضی می کوشند به دانش ها، اکتشافات، اختراعات و قانونمندی های فیزیکی و تجربه های عرفی بشر، لباس دین بپوشانند؟ عمل آپاندیسیت، عمل آپاندیسیت است؛ اسلامی و غیر اسلامی ندارد. دین راهنمای زیست فردی و اجتماعی بشر به سوی خیر، سعادت و کمال معنوی است. دین کاری به وزن مخصوص و آلیاژ اجسام و فلزات ندارد. اشخاص و نهاد هایی که با این انگاره ها، به هر پدیدۀ بشری و عرفی ردای دین می پوشانند، یا نسبت به گوهر، منطق و غایت دین ناآگاه اند، ویا دین را دستمایۀ معیشت، قدرت و هوس های خود ساخته اند. کار اینان هتک و هدم دین است. روشنفکر دینی، این جفاکاری ها را در حق دین، گناه نابخشودگی می داند و بر آن می شورد. او می کوشد زنجیر های گران را از شانه های ترد و لطیف دین بردارد و دین را آزاد کند. او تفکیک می کند بین دین و فلسفه، بین دین وعلم، بین دین و فن، بین دین وروش شناسی، تا دینِ مبتنی بر کتاب و سنت را از دین تاریخی جدا سازد. این تفکیک های ماهوی، گام هایی استوار در نگاهبانی از قلمرو دین است  و این که دین درجهت رسالت و غایت خویش از خرافات و التفاط پالایش شود و از آویز ها و برگ و ساز هایی که دین فروشان به آن بسته اند، رهایی یابد.

می دانیم که روش در کار روشنفکری نیز اهمیت زیادی دارد. روش شناسی روشن فکری دینی را چه می دانید؟

تا حد زیادی دو روش در کار روشنفکران دینی معاصر به چشم می خورد. یکی روش هرمنوتیک است با توجه به تطور تاریخی آن تا زمان ما. دیگری، دستاوردهای فلسفه تحلیلی. من از کسانی هستم که معتقداند هر دو روش را به تناسب نوع کار فکری ای که روشن فکران دینی می کند، لازم است بکار بگیرند. ما به هرمنوتیک و روش های مختلف آن همانند « متن » و « زمینه» (text/ context)نیازمندیم.همچنین ما به فلسفۀ تحلیلی نیازمندیم تا با به کار گیریِ روش « تحلیل مفهومی» و« ارزیابی انتقادی»، (conceptual analysis/ critical evaluation),به درک ژرف تری از مفاهیم و تمییز آن ها از یکدیگر دست یابیم. چنانکه می دانید، روشنفکری دینی در کوشش های فکری خود، بین عقل و وحی، علم و دین، دین و اخلاق، ذاتی و عرضی در دین، دین تاریخی و دین ناب، دین و سیاست، نهاد دین و نهاد سیاست، تفکیک کرده و روابط میان آن ها را صورتبندی کرده است. این کار به ما کمک می کند تا درک دقیق و روشمندی از نسبتِ دین و مفهوم ها ی نظری به دست آوریم.

 من اضافه می کنم که درمتن قرآن، تفکیک هایی برای فهم این کتاب ضرورت دارد. به عنوان نمونه، تفکیک  بین گزاره های توصیفی و گزاره های تجویزی، بین اعتقادات  در دین و شریعت، بین مفاهیم اخلاقی در قرآن با مفاهیمی که جنبه حقوقی دارد. دو روش هرمنوتیک و فلسفۀ تحلیلی، به روشن فکری دینی برای فهم روشمند دین کمک می کند. فکر می کنم هنوز کار زیادی باید صورت بگیرد تا  روش ها به نحو دقیق تر و منقح تر بکار گرفته شود و به تفسیرهایی موجه و نزدیک به حقیقت بینجامد. این کار، فرایندی رو به جلو و پروژه ای ناتمام است که تلاش های منظم و مداوم روشن فکری دینی را ناگزیر می سازد. همین گونه، کار روشنفکری دینی در نقد اندیشه های دوران تجدد همانند نقد مدرنیسم، ارزش های جهانشمول، و نسبت بین دینداری مومنانه و لیبرالیسم هنوز ناتمام است. برای نمونه، آیا لیبرالیسم می تواند بطور کامل با باورهای دینی انطباق داشته باشد؟ آیا من می توانم به عنوان یک دیندار، تمام ارزش ها و اصول لیبرالیسم را در اخلاق، سبک زندگی و هم کنشیِ اجتماعی بپذیرم؟ من در فصلی با عنوان« دموکراسی لیبرال و دینداری مومنانه» در کتابی که به تازگی به چاپ سپرده شده، به سهم اندک خود کوشیده ام از منظری فلسفی- سیاسی، وجوه اشتراک و اختلاف میان لیبرالیسم و دینداری مومنانه را برپایۀ  قرائت نواندیشانه از دین مطرح کنم.

تفاوت بنیادگرایی دینی را با روشنفکری و نوگرایی دینی به ویژه از منظر روش شناسی چه می دانید؟امروزه برخی این دو را در بسیاری وجوه یکی می دانند و نتایچ بنیادگرایی دینی را به نوگرایی دینی نسبت می دهند.

اگر ما تفاوت های روشنفکری دینی، بنیادگرایی دینی و سنت گرایی دینی را با یکدیگر بشناسیم، بسیاری از سوء تفاهم ها و خلط مبحث ها می تواند برطرف شود. قرائت بنیادگرایان از دین اصولا در پی بازتولید ارزش ها و اصول اسلام تاریخی در صدر اسلام است. تاکید می کنم « اسلام تاریخی» و نه اسلام، یعنی آنچه که به عنوان سنت خلیفه گری و حکومت گری در دوران دراز دامن حکومت های اموی و عباسی وجود داشته و بنیادگرایان نسخۀ اجتماعی- سیاسی خود را آن تجربۀ تاریخی می گیرند. بنیادگرایان در چارچوب اسلام سیاسی ای که تعریف می کنند، هدف خود را کسب قدرت، حفظ قدرت و افزایش قدرت می دانند. ما نمونۀ این رویکرد به اسلام را در حکومت طالبان در افغانستان و در تحرکات شبه حکومتی دولت اسلامی یا داعش در عراق و سوریه می بینیم. قرائت دوم، قرائت سنت گرا از اسلام است که دل در گرو سرمشق( paradigm)سنتی از دین دارد. در سنت گراییِ دینی، سرمشق دین سنتی با تمامیِ مبانی و لوازم آن، مطلق و غیر قابل تغییر است. بنابر این، عبور از سرمشق سنتی در سنت گرایی دینی به چشم نمی خورد. این نحله با اسلام سیاسی همسو و همدل نیست و ادعای حکومت گری و کسب قدرت ندارد. کثیری از اسلام گرایان سنتی، اهل ظاهر، اخباری مسلک و جبرگرا هستند، به شدت محافظه کار اند، با تقیه روزگار می گذرانند و امر اجتماعی صرفا در حد تبلیغ دین و پاسخ به شبهات برای آنان معنی دارد؛ به شرط آن که موجب عسرت و مشقت نشود و درد سر درست نکند.

 قرائت نوگرایانه با تکیه بر کتاب و سنت، در پی تفسیر و فهم عصری از اصول و مبانی دین است.گرایش این مکنب، عقل گرایانه در فهم کتاب و سنت و تکیه بر اراده و اختیار بشر است و برای اسلام، نقش اجتماعی و سیاسی قائل است، چرا که اسلام را دینی نمی داند که آمده است تا پیامی برساند و افراد را در حد انجام عبادات و مناسک فردی  توجیه کند و به خانه های خودشان بفرستد. متن قرآن و سنت پیامبر اسلام، امام علی و امام حسین نشان می دهد که آموزه های دین، زمینۀ ایجاد تغییر، تحول و اصلاح است، چنان که پیامبر گفت: « من برانگیخته شدم تا اخلاق را به تمامیت خود برسانم» و امام حسین، اصلاح امت پیامبر را رسالت خود قرار داد. اخلاق مورد نظر پیامبر بحث مدرسی نیست که در باب فرا اخلاق و اخلاق هنجاری بحث کند. رسالت پیامبران، ایجاد تغییر وتحول است. همۀ ادیان در پی تغییر و اصلاح بوده اند. برون داد این روند تغییر و اصلاح و شکل گیری جماعت دین داران، خودبه خود به یک پروژۀ اجتماعی و سیاسی می انجامد.

وقتی ما سه قرائت بنیادگرا، سنت گرا و نوگرا از دین را با هم مقایسه کنیم، درمی یابیم که اسلام نوگرا و اسلام بنیادگرا دارای پروژه سیاسی هستند، با این تفاوت که اسلام بنیادگرا در پی کسب قدرت با به کار گیریِ انواع دستاویز ها، به ویژه خشونت  است. دین داری بنیادگرایان، ناظر بی طرف را به یاد سازو کار های خلیفه گری در دوران زمامداری امویان و عباسیان می اندازد. اما اسلام نوگرا به تفکیک اسلام تاریخی از اسلامی می پردازد که با قرائت نبوی، علوی و حسینی به دست ما رسیده است، و ما در کار فهم آن هستیم. بنابراین، بنیاد گرایی و نوگرایی دو دو رویکرد و دو فهم متفاوت از انسان شناسی، اخلاق، کتاب و سنت به دست می دهند.

 فراموش نکنیم که سنت گرایی در پی زیست مومنانه است، بدون این که پرچم دگرگونی و اصلاح رابه کف بگیرد و به عنوان نمونه با ظلم و ظالم مبارزه کند، یا به جانبداری از مظلوم برخیزد. براین اساس، می توان گفت که دین شناسی و دین داری سنت گرایان گزینشی است؛ به این معنی که به  بخش هایی از دین  بشدت پایبنداند و به آن عمل کنند، مانند مستحبات و آداب عبادی و امر و نهی های مذهبی که به شریعت مربوط می شود. سنت گرایان بر مدار علم فقه و تکلیف زندگی می کنند. اگر دقت کنید، در ادبیات آنان، مفهوم هایی مانند آزادی، برابری، انتخاب، حقوق مدنی، حقوق بشر، اخلاق، قانون، دموکراسی، شهروند، عرصۀ خصوصی، عرصۀ عمومی، مدارا، مسئولیت، تعهد اجتماعی، امنیت ملی، منافع ملی و مانند این ها، به کار نمی رود. اگر سنت گرایان به سراغ این مفهوم ها بروند، اغلب با انگیزۀ دفاع از دین و رفع و دفع شبهات است. آنان را با مسائل بنیادینِ انسان امروز کاری نیست.

روشنفکری دینی در پی اصلاح و بهبود وضعیت جامعه است بر مدارآزادی، برابری، دموکراسی، حقوق بشر و حکومت قانون. روشنفکری دینی در دهه های اخیر می کوشد سه مولفۀ « ایرانی بودن»،« دین دار بودن» و «دموکرات بودن» را به عنوان ارکان سه گانۀ هویت ایرانیان صورت بندی کند. به باور من، ما با قرائت نوگرایانه از دین می توانیم ایرانی، دیندار و دموکرات باشیم. در این میان، آیا با فرهنگ های دیگر در جهان اختلاف نظر داریم؟  حتما در مواردی چنین است. این اختلاف ها و تفاوت ها، تشخص فرهنگ ما را نسبت به دیگر فرهنگ ها تعریف می کند، چنان که تشخص دیگر فرهنگ ها را نسبت به فرهنگ ما تعریف می کند. البته موارد اشتراک، بسیار و موارد اختلاف، اندک است. ما همه انسان هستیم. ما همه عاقل، آزاد و برابر آفریده شده ایم. ما به اخلاق باور داریم، حتی زمانی که در تصمیم گیری ها و رفتار خود، اخلاق را نادیده می گیریم. اکثریت ما انسان ها، از استبداد بیزاریم و دموکراسی را دوست می داریم.

محتوا و جوهر تفاوت در میان روشنفکری دینی و بنیادگرایی چیست؟چه چیز تمایز بخش و حد فاصل این دو گرایشی است که ظاهرا هر دو به اصول بر می گردند، گزینش می کنند و تفسیری از دین ارائه می دهند؟

برای روشنفکری دینی آنچه شالودۀ اصلی را تشکیل می دهد، در گام نخست، رجوع به کتاب است، پس از آن نوبت سنت می رسد. البته سنت نیازمند نقادی، پالایش و تنقیح است. سنت هم پای قرآن نیست، بلکه در ادامۀ آن قراردارد. به سخن دیگر، رابطۀ کتاب و سنت، رابطۀ عرضی نیست، بلکه رابطۀ طولی است. روشنفکر دینی وقتی به قرآن مراجعه می کند، درمی یابد که انسان دارای کرامت ذاتی است ( لقد کرمنا بنی آدم). بنابراین، در نگاه روشنفکر دینی، نمی تواند از انسان استفادۀ ابزار ی کرد. نمی توان انسان را به بردگی کشید و در راه مطامع سیاسی، اسیر و اجیر کرد و به عنوان مزدور بکار گرفت. در برابر، بنیادگرایی دینی، با انسان در سطح حیوانات رفتار می کند. انسان ها را به نام خدا سر می برد، شکنجه می کند، به بردگی می کشد، و برای بهره برداری جنسی، خرید و فروش می کند. شما نگاه کنید به حکومت طالبان و شبه دولت اسلامی یا داعش. آیا نشانی از باور به کرامت انسان درآنان می بینید؟ آیا آموزۀ  اسلام  این است که انسان ها به عنوان برده جنسی به قیمت ده تا دوازده دلار خرید و فروش شوند و اگر تمکین نکردند، قتل عام شوند؟ بر این اساس، حقوق بشر، اخلاق و پایبندی به بنیان های اعتقادی دین از وجوه تمایز روشن فکری دینی و بنیادگرایی دینی است. بنیادگرایی دینی هیچ گونه پایبندی به اخلاق و روح حاکم بر کتاب و سنتِ نبوی ندارد، این جماعت – که تالی تلو خوارج در صدر اسلام اند، البته خودشان را پیرو قرآن و پیامبر اسلام می دانند، اما کدامیک از رفتارهای شان با آموزه ها و مبانی دینی سازگاری دارد؟

 براین اساس، می توان گفت که پروژۀ بنیاد گرایی دینی و نواندیشی دینی هر دو سیاسی هستند، اما بنیاد گرایی دینی در جهت سودگرایی، افراط گرایی، خشونت ورزی و بی اعتنایی به آزادی، برابری و حقوق بشر، به ویژه حق حیات انسان به پیش می رود . پیشینۀ بنیاد گرایی دینی به دوران استیلای بنی امیه و بنی عباس باز می گردد وچیز تازه ای نیست. در واقع، تکرار سیاه و شرم آور دوره ای از تاریخ مسلمانان است. می پرسم آیا می توان حکومت اموی و حکومت عباسی را بر بنیان قرآن و اسلام نبوی و علوی پذیرفت؟ اگر بتوانیم چنین اسلامی را بپذیریم، آنوقت داعش را هم می پذیریم، طالبان را هم می پذیریم، گروه بنی سیاف را که به نام دیندار و مسلمان، افراد را گروگان می گیرند و در جنگل مخفی می کنند تا باج گیری های کلانِ چند میلیون دلاری کنند، نیز می پذیریم. در برابر، روشن فکری دینی خود را متعهد به چارچوب حقوق بشر، اخلاق وقانون می داند و طبیعی است که راه و روش این دو به کلی از هم جدا است.

 

پی نوشت:

1. « پروژه ناتمامِ نواندیشی دینی» و «منظومه فکری- اعتقادی نواندیشی دینی» از نمونه عناوین مقالات دکتر سید علی محمودی است که در وب  سایت ایشان  www.drmahmoudi.com آمده است.

 

 

 



::یادداشت

خرد
آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی 3 هفته پس از کودتای 28 مرداد: ملت شاه را دوست دارد بزرگ‌ترین اشتباه مصدق عدم اطاعت از اوامر شاه بودآیت الله کاشانی روی کار آمدن دولت کودتا را «سبب مسرت» دانست و ضمن تبریک به زاهدی گفت: «جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده، تصمیم دا...
بی نام
هذا شقشقه هدرت.عجب ملتی هستیم ما. یک دفعه چنان جو گیر می شیم که یادمون میره کجاییم و چه کاره ایم و قرار بود کجا بریم و چی کار بکنیم. برنامه بیست و پنج ساله می نویسیم و می گیم می خواهیم ظرف این مدت به این اهداف برسیم. بعد می خندیم می گیم برنامه چیه ما همین الانش هم از بیست و پنج سال دیگه جلوییم. برای...
پیروز غفرانی
اهمیت توسعه حاشیه ساحلی دریای عمان برکسی پوشیده نیست. نگارنده در دوران کاری دیپلماتیک خود در دولت اصلاحات، بحث اهمیت بندر چابهار را در جلسات و گزارشات متعدد متذکر شده و در قالب تنظیم روابط با کشورهای شبه قاره و انعقاد یادداشت تفاهم "نقشه راه همکاری های استراتژیک ایران و هند"، روند جلب مشارکت و س...

::بخش انگلیسی

english logo copy

Thumbnail A miracle no politics and swords can performBy: Fereydoun MajlessiNowruz is not tradition! It is culture! Nowruz is drawing and painting. It is Art! Nowruz is music, freshness, youth, love, and...
Thumbnail By Henri J. Barkey, It wasn’t long ago that Turkish foreign policy was the talk of the town. Defined by the catchy phrase of “zero problems with the neighbors,” Turkey aimed to both improve...
More inenglish|section  

col

sup

sup copy