جمعه, 02 تیر 1396 |

فقه را به جای اخلاق ننشانیم

fanaeeنسبت دین و اخلاق در گفتگو با دکتر ابوالقاسم فنایی

بخش دوم

اشاره: «یکی از بزرگترین انحراف‌ها و بدعت‌هایی که در اندیشه دینی صورت گرفته، تحریف نسبت فقه و اخلاق است. فقه بدون اخلاق یا فقهی که جایگزین اخلاق شود، تیغی است در کف زنگی مست.» این‌ها را دکتر ابوالقاسم فنایی در کتاب «اخلاق دین‌شناسی» می‌نویسد. در نگاه او، بازخوانی روابط «اخلاق» و «فقه» و تعریف دقیق جایگاه این دو، شاه‌کلید بحران‌ اخلاقی است.

فقه را جای اخلاق ننشانیم صفحه اول

 

در رابطه زبان‌شناختی دین و اخلاق، به نظر می‌رسد زبان دین حداقل در محدوده نص از نظر اخلاقی بسیار متنوع است. جایی بسیار اخلاقی و نرم است و جای دیگر بسیار خشن. دین جایی از خدای رحمن سخن می‌گوید و جایی از خدای منتقم. با توجه به این‌که شما به استقلال کامل زبان اخلاق از زبان دین اعتقاد دارید، چگونه می‌توان از نگاه اخلاقی، بین این دو سویه زبان دینی، قضاوت کرد؟

به نظر می‌رسد که در این پرسش شما بین دو موضوع خلط کرده‌اید که چندان ربطی به یکدیگر ندارند. استقلال زبان اخلاق از زبان دین یک نظریه زبان‌شناسانه درباره اوصاف اخلاقی یا کارکرد جملات اخلاقی است. بر اساس این نظریه، تعریف خوبی و بدی یا درستی و نادرستی اخلاقی بدون ارجاع به امر و نهی الهی امکان‌پذیر است. یعنی ما برای این‌که تصور و تصدیق کنیم که ظلم بد و عدالت خوب است، لازم نیست تصور و تصدیق کنیم که خدایی هست که عدالت را واجب و ظلم را حرام کرده است. این یک موضوع است. موضوع دیگری که در سخن شما با این موضوع خلط شده این است که زبان دین از نظر اخلاقی چه حکمی دارد: یعنی آیا تعبیراتی که در متون دینی داریم با ارزش‌های اخلاقی حاکم بر زبان سازگارند یا این ارزش‌ها را نقض می‌کنند؟ به این پرسش بعداً پاسخ خواهم داد، اما پیش از آن مناسب است به دو نکته ضمنی و در عین حال مهم اشاره کنم.

در تعبیرات شما دو پیش‌فرض وجود دارد که به نظر من هر دو نادرست هستند: پیش‌فرض اول این است که خشونت یکسره با اخلاق منافات دارد که پیشتر درباره آن توضیح دادم و گفتم که از منظر اخلاقی خشونت به خشونت روا و خشونت ناروا قابل تقسیم است. پیش فرض دوم شما این است که رحمت با انتقام منافات دارد. در حالی که رحمت با انتقام سازگار است، هم بدین معنا که انتقام از ظالم رحمت بر مظلوم است و هم بدین معنا که اخلاق حداکثری با اخلاق حداقلی منافات ندارد بلکه این دو در طول یکدیگرند. انتقام عادلانه با اصل عدالت که کف ارزش‌های اخلاقی است سازگار است. عدالت «کف» اخلاق است و رحمت یا عفو و گذشت «سقف» اخلاق است. بنابراین این دو با هم منافاتی ندارند. اگر الف پولی از شما بدزدد، اخلاقاً شما حق دارید همان مقدار را از جیب او بردارید. البته «مقام ثبوت حق» را از «مقام استیفای حق» باید جدا کرد. در مقام استیفای حق، و برای جلوگیری از هرج و مرج شما باید به دادگاه مراجعه کنید و دادگاه حق شما را از آن فرد بگیرد. اگر دادگاه به نفع شما حکم کند و ضابطین قضایی به زور حق شما را از اموال آن فرد بردارند و به شما بدهند، نه شما و نه آنان کار اخلاقاً نادرستی مرتکب نشده‌اید، یعنی کارتان اصل عدالت را نقض نمی‌کند. در عین حال شما ممکن است به آن فرد یا همسر و فرزندان او رحم کنید و از حق خود بگذرید، یعنی حق خود را استیفا نکنید. این رحمت و گذشت است. اما اینکه رحمت یک ارزش یا فضیلت اخلاقی است موجب نمی‌شود که انتقام یا مقابله به مثل از نظر اخلاقی بد و رذیلت باشد.

بنابراین، نه مفهوم «خدای منتقم» با مفهوم «خدای رحمان و رحیم» منافات دارد و نه زبان خشن فی حد نفسه غیراخلاقی یا ضداخلاقی است. به بیان دیگر، اگر تعبیرات خشنی را که در متون دینی آمده است در سیاق/زمینه تاریخی آن ببینیم، که نوعاً سیاق دفاع است، نمی‌توانیم به غیراخلاقی یا ضداخلاقی بودن آن حکم کنیم.

 

شما در بحث وابستگی عقلانی اخلاق به دین می‌گویید ادعای وابستگی دین به اخلاق، انکار عقلانیت اخلاقی است. مراد از عقلانیت اخلاقی چیست؟

عقلانیت اخلاقی نوعی از عقلانیت عملی است که بر اساس آن احکام اخلاقی احکام عقل عملی محسوب می‌شوند و لذا عقلانیت آن‌ها مستقیماً از خود عقل عملی سرچشمه می‌گیرد. این دیدگاه کانت در باب ربط و نسبت عقلانیت عملی و اخلاق است. به این دیدگاه عقلانیت عملی غیرابزاری نیز می‌گویند. دیدگاه رقیب که به هیوم و پیروان او تعلق دارد عقل عملی و عقلانیت عملی را در عقل و عقلانیت ابزاری خلاصه می‌کند. اگر کسی این دیدگاه دوم را بپذیرد آن‌گاه برای نشان دادن این‌که تعهد اخلاقی از نظر عقلانی موجه و معقول است باید بتواند نشان دهد که این تعهد سود و منفعتی برای شخص فاعل در بر دارد. کسانی که مدعی وابستگی عقلانی اخلاق به دین هستند درواقع ادعایشان را به این شکل می‌توان صورت‌بندی کرد: تعهد اخلاقی تنها در صورتی به سود شخص فاعل است که ما باورهای دینی، مثل وجود خدا و نظام پاداش و مجازات اخروی را بپپذیریم، زیرا تحمل ضرر و زیان‌های ناشی از پای‌بندی به ارزش‌های اخلاقی از هیچ راه دیگری قابل جبران نیست. بنابراین، وابستگی عقلانی اخلاق به دین یک پیش‌فرض مهم دارد و آن عبارتست از انکار عقلانیت اخلاقی و منحصرکردن عقلانیت عملی در عقلانیت ابزاری.

 

شما در کتاب خود بعد از بررسی وابستگی‌های مختلف اخلاق به دین، بررسی وابستگی معرفت‌شناسانه اخلاق به دین را به کتاب دیگری موکول کرده‌اید. فکر می کنم، این کتابی که شما از آن سخن گفته اید، منتشر نشده است. بطور کلی، رئوس این وابستگی چه مواردی را شامل می‌شود؟

این کتاب اینک به نام اخلاق دین‌شناسی منتشر شده و ناشر برای توزیع آن در انتظار اجازه وزارت ارشاد است. در آن کتاب به تفصیل در این مورد بحث شده است و تلخیص آن مباحث در اینجا ممکن نیست. در آنجا گفته‌ام که مقصود از وابستگی معرفت‌شناسانه یا وابستگی «معرفتی» است و یا وابستگی «توجیهی». یعنی کسانی که مدعی وابستگی معرفت‌شناسانه‌ی اخلاق به دین هستند یا ادعایشان این است که احکام اخلاقی توجیه معرفت‌شناسانه‌ی خود را از دین می‌گیرند یا ادعایشان این است که دین منبع شناخت احکام اخلاقی است و علم اخلاق یکی از علوم دینی است. علاوه بر این، وابستگی معرفت‌شناسانه اخلاق به دین را هم می‌توان در قالب وابستگی علم اخلاق به علم کلام یا الاهیات صورت‌بندی کرد و هم در قالب وابستگی علم اخلاق به علم فقه یا به تعبیر بهتر و دقیق‌تر، در قالب نشاندن فقه به جای اخلاق. در آن کتاب همه این دیدگاه‌ها را به همراه دلایلی که به سود آنها اقامه کرده‌اند یا می‌توان اقامه کرد به تفصیل نقد کرده و نادرستی آن‌ها را نشان داده‌ام. علاوه بر این نشان داده‌ام که نه‌تنها اخلاق از نظر معرفت‌شناختی به دین وابسته نیست، بلکه بر عکس دین از این نظر به اخلاق وابسته است، هرچند این وابستگی منفی است، به معنایی که پیشتر در پاسخ به پرسش دومتان در مورد قاعده ملازمه توضیح دادم. در دین حکم یا باوری ضداخلاقی نداریم، اما هیچ اشکالی ندارد که در دین احکامی داشته باشیم که از اخلاق سرچشمه نگرفته باشند و اخلاق نسبت به آن‌ها ساکت باشد و نفیاً و اثباتاً چیزی نگوید. مثلاً اینکه عدد رکعات نماز صبح دو رکعت باید باشد یا چهار رکعت، هیچ یک از اصول اخلاقی در این مورد چیزی نمی‌گویند. اما اخلاق می‌گوید که احکام شرعی باید عادلانه باشند و نباید ظالمانه باشند.

 

شما در تبیین اخلاق عام و اخلاق خاص، از اصطلاح پلورالیسم صدق و پلورالیسم نجات بهره می‌گیرید و با تقدمی که برای اخلاق فردی در برابر اخلاق اجتماعی قائل می‌شوید، می‌نویسید: تلاش برای تحمیل قرائت خاصی از اخلاق فردی بر همه افراد جامعه، مصداق روشن ظلم و بی‌عدالتی است. آیا به نظر شما، دین و اخلاق دینی چنین کاری را نمی‌کند؟ یک نوع تفکر اخلاقی را بر همه ابنا بشر از نظر باور و رفتار تحمیل‌کند؟

این‌که هر دینی یا بعضی از ادیان برای خود رسالت جهانی قائل هستند و مخاطب خود را انسان بما هو انسان می‌دانند به معنای تحمیل نیست. این یک دعوت است و هر صاحب‌نظر و صاحب‌مکتبی حق دارد دیگران را به پذیرش نظر و مکتب خود دعوت کند، و مادامی که نظر و مکتب خود را صرفاً عرضه و به سود آن تبلیغ کند و به زور بر دیگران تحمیل نکند، کارش با موازین اخلاقی سازگار است یعنی اخلاقاً حق تبلیغ و دعوت دیگران به دین خود را دارد.

بحث بر سر این است که اگر گروهی دعوت یک دین به پذیرش اخلاق فردی خاصی را نپذیرفتند، آیا صاحب آن دین یا پیروان آن دین حق دارند اخلاق فردی مورد قبول خود را به زور بر آن گروه تحمیل کنند؟ پاسخ این است که از نظر اخلاق اجتماعی چنین کاری ظلم است. اما این کار در صورتی ظلم است که آن گروه حق پیروان آن دین را در پیروی از اخلاق فردی مورد قبول خود به رسمیت بشناسند و به آن احترام بگذارند. اگر کسی حق انتخاب دین شما را به رسمیت نشناسد و به شما اجازه ندهد که از دین خود پیروی کنید، شما هم اخلاقاً حق دارید مقابله به مثل کنید. یکی از خطاهایی که در فهم متون دینی مثل قرآن اتفاق می‌افتد این است که نوعاً تعبیراتی مانند کفر و کافر و مشتقات آن‌ها از کانتکست تاریخی‌شان خارج می‌شوند و به «دگراندیش» و «پیرو دینی دیگر» ترجمه می‌شود. در حالی که اصلاً چنین نیست. کافر در اصطلاح قرآن هم با کافر در فقه فرق دارد و هم با دگراندیش و دگرباش در جهان مدرن. یکی گرفتن اینها ارتکاب نوعی زمان‌پریشی است. کافران در صدر اسلام کسانی بودند که حق انتخاب دین و آزادی بیان پیروان دین جدید یعنی اسلام را به هیچ وجه به رسمیت نمی‌شناختند و جان و مال و ناموس مسلمانان را حلال و آنان را به خاطر گرویدن به اسلام شکنجه یا محاصره اقتصادی یا تبعید و آواره می‌کردند. خداوند صراحتاً در قرآن فرموده است که «لَّا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ. إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَمَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» (ممتحنه: 8-9): یعنی «خداوند شما را منع نمی‌کند از این‌که با کسانی که هرگز با شما بر سر دین نجنگیدند و هرگز شما را از سرزمین خود اخراج نکردند دوستی کنید و با آنان به نیکی و عدالت رفتار کنید. خدا شما را فقط از دوستی با کسانی برحذر می‌دارد که بر سر دین با شما جنگیدند و شما را از وطن خود بیرون کردند و برای اخراج شما با یکدیگر همدستی کردند و کسی که با اینان دوست شود ظالم است.». این آیه که از محکمات قرآن است و با اصل عدالت که مبنای اخلاق اجتماعی حداقلی است سازگار است. و همین آیه ما را از تعمیم دادن احکامی که در سایر آیات و روایات نسبت به کافران صدر اسلام صادر شده به پیروان ادیان دیگر و به دگراندیشانی که حقوق بشر مسلمانان را به رسمیت می‌شناسند و نیز از تحمیل اخلاق فردی مورد قبول خود به آنان منع می‌کند.  

 

شما بر استقلال اخلاق و تقدم آن بر دین اعتقاد دارید و در عین حال دین را ملازم اخلاق می‌خوانید و انگیزه‌های دینی را برای اخلاقی زیستن، مفید و افزاینده می‌بینید. چگونه می‌توان بین این دو جمع بست؟ دین چگونه و بر کدام وجه اخلاقی را که کاملا مقدم بر او و مستقل از او است، تاثیر فزاینده می‌گذارد؟

در یکی از فصل‌های کتاب «دین در ترازوی اخلاق» تحت عنوان خدمات دین در قلمرو اخلاق و نیز در پاسخ به یکی از پرسش‌های قبلی شما در این مورد توضیح دادم. البته من نه از تعبیر مفید استفاده کرده‌ام و نه از تعبیر فزاینده. بلکه از تعبیر «خدمت» یا «کارکرد» دین در قلمرو اخلاق استفاده کرده‌ام. من گفته‌ام دین می‌تواند نقش مهمی هم در روان‌شناسی اخلاق و هم در تعلیم و تربیت اخلاقی مؤمنان به خود بازی کند. این نقش‌ها البته انحصاری و بی‌بدیل نیستند، اما برای این‌که دین بتواند چنین نقش‌هایی را در قلمرو اخلاق بازی کند چند شرط وجود دارد که باید استیفا شوند. در غیر این صورت ممکن است دینداری به نتیجه معکوس بینجامد.

اولاً دینداران باید دغدغه اخلاقی زیستن یا به تعبیر مولانا سودای سربالا رفتن داشته باشند، در غیر این صورت دین را درست نخواهند فهمید و بر اساس فهم نادرستی از دین خواهند پنداشت که دین مجوز نقض ارزش‌های اخلاقی را صادر کرده است.

ثانیاً دینداران باید استقلال اخلاق از دین و تقدم آن بر دین را پذیرفته باشند، در غیر این صورت دین را جایگزین اخلاق خواهند کرد. فهمی از دین که بر چنین پیش‌فرضی بنا شود خطاست و به سهولت در پناه آن می‌توان جواز نقض ارزش‌های اخلاقی را صادر و توجیه کرد. بنابراین، فهم نادرست دین و شریعت در خدمت اخلاق نیست، بلکه مانع اخلاقی زیستن و اخلاقی ماندن است، و دقیقاً به همین دلیل نادرست است.

ثالثاً دینداران پس از فهم درست دین باید به دین خود ایمان داشته و به دستورات آن متعهد و پایبند باشند. در غیر این صورت نیز دین نخواهد تنوانست به اخلاق خدمت کند.

 

در گفتگو با آقای نیکفر، در برابر سخن او که دین، اخلاق را تخریب می‌کند، از دو گونه اخلاق در برابر دو گونه دین سخن گفتید. دین آرمانی و دین موجود در برابر اخلاق آرمانی و اخلاق موجود. چرا باید برای رد و اثبات به چنین تقسیم‌بندی‌هایی روی آورد و مدام برای اثبات مدعا به جهان آرمانی می‌رویم؟ چرا برای همیشه برای آن‌که مسائل را درست تبیین کنیم، جهان آرمانی را کنار نمی‌گذاریم و در عالم واقع موجود سخن نمی‌گوییم؟ اگر بخواهیم درباره اخلاق موجود و دین موجود سخن بگوییم، به نظر شما کدام اخلاقی‌تر عمل می‌کند؛ اخلاق سکولار یا اخلاق دینی؟ چرا؟

شما در این سؤال جمع نقیضین کرده‌اید. از یک طرف جهان آرمانی را مفروض می‌گیرید و از طرف دیگر آن را نفی می‌کنید. از یک طرف می‌گویید: «اگر بخواهیم درباره اخلاق موجود و دین موجود سخن بگوییم، به نظر شما کدام اخلاقی‌تر عمل می‌کند؛ اخلاق سکولار یا اخلاق دینی؟ چرا؟» و از طرف دیگر توصیه می‌کنید که جهان آرمانی را کنار بگذاریم و برای تبیین درست مسائل در عالم واقع سخن بگوییم. این دو ادعا با یکدیگر تناقض دارند، زیرا وقتی شما می‌پرسید: «کدام اخلاقی‌تر عمل می‌کند؟»، درواقع وجود اخلاق آرمانی را مفروض گرفته‌اید. من اگر بخواهم به این پرسش شما پاسخ بدهم ناگزیرم این دو اخلاق موجود را با اخلاق آرمانی مقایسه کنم و ببینم کدام یک از این‌ها به آن اخلاق نزدیک‌تر است. اگر چنین اخلاقی که بخشی از جهان آرمانی است واقعیت نداشته باشد، داوری در میان این دو غیرممکن می‌شود. اصولاً نقد، سنجش و داوری در هر زمینه‌ای در صورتی ممکن است که ما وضعیت موجود را با وضعیت آرمانی بسنجیم. جهان آرمان‌ها یا جهان هنجارها و ارزش‌ها یک جهان واقعی است که بدون مفروض گرفتن آن سؤال از این‌که کدام نظام اخلاقی بهتر از دیگری است، اساساً قابل طرح نخواهد بود، تا چه رسد به این‌که قابل پاسخگویی باشد. بنابراین، نباید پنداشت که جهان آرمانی جهانی پنداری و تخیلی یا توهمی است که رجوع به آن مانع تبیین درست مسائل می‌شود!

جهان آرمانی بخشی از جهان واقعی است که ما به لحاظ نظری وضعیتی را که در حال حاضر در آن زندگی می‌کنیم یا با آن روبرو هستیم با آن جهان می‌سنجیم و به لحاظ عملی می‌کوشیم به آن نزدیک‌تر شویم. به عنوان یک مثال، در زمینه اقتصادی، یک اقتصاد مطلوب/آرمانی آن است که نرخ تورم و بیکاری در آن کم باشد. با مقایسه وضعیت اقتصادی موجود با این وضعیت می‌توان درباره وضعیت موجود و مطلوب بودن یا نامطلوب بودن آن داوری کرد. در غیر این صورت داوری غیرممکن می‌شود.

با این توضیح به سؤال شما بر می‌گردم. چنانکه در «دین در ترازوی اخلاق» گفته‌ام اخلاق سکولار موجود و اخلاق دینی موجود، یعنی آنچه عملاً در اثر شناخت و پیروی انسان‌های جایز‌الخطا از اخلاق آرمانی محقق شده است، با آن اخلاق آرمانی فاصله دارد و لذا هر دو به یکسان قابل نقد هستند. این فاصله به خاطر این است که آدمیان چه سکولار باشند و چه دیندار، برای این‌که اخلاقی زندگی کنند ناگزیرند (1) آن ارزش‌ها را بشناسند و (2) سپس از آن ارزش‌ها پیروی کنند. اما آدمیان هم در مقام شناخت و هم در مقام عمل و پیروی از ارزش‌های اخلاقی معصوم نیستند بلکه در معرض خطا قرار دارند و ممکن است سهواً و عمداً خطا کنند.

بنابراین، نتیجه‌ای که در اثر شناخت و رفتار آنان محقق می‌شود همواره در معرض نقد و ارزیابی است. من نمی‌توانم به ضرص قاطع بگویم که من حیث المجموع اخلاق سکولار موجود از اخلاق دینی موجود کارنامه بهتر و قابل قبول‌تری دارد. به میزان فقر و بی‌عدالتی و تبعیض و تضییع حقوق و زورگویی و جنگ و خونریزی و سایر خطاهای اخلاقی در سطح جهانی بنگرید تا به صدق این سخن بنده پی ببرید. نمی‌توان همه این ناهنجاری‌ها را به پای دین و اخلاق دینی نوشت. سلاح‌های کشتار جمعی را چه کسانی اختراع کرده‌اند و به‌کار می‌برند؟ جنگ‌های جهانی اول و دوم را چه کسانی به راه انداخته‌اند؟ اردوگاه‌های کار اجباری در سیبری و قتل عام‌های مخالفان در شوروی سابق کار چه کسانی بوده است؟ حتی نمی‌توان گفت که با سکولار شدن اخلاق نهادهای ضد اخلاقی همچون بردگی و رفتارهای ضداخلاقی همچون استفاده ابزاری از انسان‌ها به کلی ریشه‌کن شده یا میزان جرم و جنایت پایین آمده است. بسیاری از ناهنجاری‌های اخلاقی فقط شکل عوض کرده‌اند و با لباسی جدید به حیات خود ادامه می‌دهند. درست است که اینک برده‌داری علنی به رسمیت شناخته نمی‌شود و در بسیاری از کشورها قانوناً جرم است و مجازات دارد، اما در همان جوامع برده‌داری پنهان هنوز هم رواج دارد. استفاده ابزاری از انسان‌های دیگر عین برده‌داری است. همین‌طور است مسئله خرافات و خرافه‌پرستی که حجم و گستره آن کمتر از سابق نیست، بلکه نوع خرافات عوض شده است، و اصل آن از میان نرفته است. هر چیز جدیدی که کشف یا اختراع می‌شود کسانی هم هستند که می‌روند راه‌های سوء استفاده از آن را پیدا می‌کنند. و هر منع اخلاقی یا قانونی که وضع و اعمال می‌شود کسانی هم هستند که آن قانون را دور می‌زنند. تفاوتی اگر هست در نحوه توجیه این کارهای خلاف است. دینداران اگر بخواهند خلافی مرتکب شوند برای کارهای خلاف خود توجیه دینی دست و پا می‌کنند و بی‌دینان توجیه سکولار.

سخن بنده در پاسخ آقای نیکفر این بود که در مقام مقایسه ما یا باید اخلاق سکولار موجود را با اخلاق دینی موجود بسنجیم و یا اخلاق سکولار آرمانی را با اخلاق دینی آرمانی. اگر اخلاق‌های موجود را با یکدیگر بسنیجیم می‌بینیم که هر دوی این‌ها با اخلاق آرمانی فاصله دارند و کارنامه پاک و درخشانی ندارند. اما اگر اخلاق‌های آرمانی را با یکدیگر بسنجیم، ادعای من این است که این دو اخلاق یکی هستند، یعنی یک اخلاق آرمانی بیشتر نداریم و نمی‌توانیم داشت. از نظر من اخلاق سکولار در برابر اخلاق دینی نیست و خدای ادیان هم در کنار فرامین دینی/شرعی ما را به پیروی از اخلاق فرادینی/سکولار فراخوانده است. سوال دقیق‌تر این است که «من حیث‌المجموع خداباوران اخلاقی‌تر زندگی‌ کرده‌اند یا خداناباوران؟» که پاسخش را نمی‌دانم. آقای نیکفر ادعایشان این بود که دین آرمانی نداریم ولی اخلاق آرمانی داریم، که به نظر من ادعایی است ناموجه و غیر قابل دفاع. زیرا چنان‌که بیشتر عرض کردم دین و دین‌داری عین یکدیگر نیستند، بلکه بین این دو فاصله است، و این فاصله پرشدنی نیست. دین‌داری حاصل رفتار دینداران است و این رفتار هم مبتنی بر شناختی است که آنان از دین دارند و هم مبتنی بر اراده آنان در پیروی از دستورات دین است، و چون دین‌داران معصوم و مصون از خطا نیستند در هر دو مورد ممکن است خطا کنند. بنابراین فاصله دین موجود و محقق از دین آرمانی از همان منشائی سرچشمه می‌گیرد که فاصله اخلاق موجود از اخلاق آرمانی از آن سرچشمه می گیرد.

 

نیکفر می‌گوید تمام تاریخ دین، تاریخ سوءتفاهم و بدفهمی است و می‌گوید به دینِ مرکز بدگمانیم. شما می‌گویید نباید اشتباه در فهم و خطا در رفتار دینداران را در حوزه دین موجود به پای دین آرمانی ریخت. روشنفکر سکولار از شما انتظار دارد بگویید که شما از کدام دین آرمانی سخن می‌گویید؟ دین آرمانی کجاست؟ کجای تاریخ نشسته است؟ از دیدگاه او، دین آرمانی وجود ندارد اما اخلاق آرمانی وجود دارد.

ببینید این اشکال مشترک‌الورود است. دینداران هم می‌توانند بگویند ما به اخلاق سکولار مرکز بدگمانیم و اگر کسی ادعا کند که جوامع سکولار در فهم اخلاق سکولار و پیروی از آن خطا کرده‌اند، در پاسخ او می‌توان گفت که در این صورت تاریخ اخلاق سکولار می‌شود تاریخ سوء تفاهم و بدفهمی. ما هم متقابلاً از روشنفکران سکولار انتظار داریم که بگویند آنان از کدام اخلاق سکولار آرمانی سخن می‌گویند؟ از اخلاقی که بر اساس آن سرزمینی مثل فلسطین اشغال می‌شود و دولت اشغالگر بلافاصله به رسمیت شناخته می‌شود، اما درخواست مردم آن پس از چهل و چند سال آوارگی و دربدری برای به رسمیت شناخته شدن دولتی فلسطینی در بخشی از سرزمین خود در سازمان ملل تهدید به وتو می‌شود؟ دین آرمانی دقیقاً همانجایی است که اخلاق آرمانی در آنجاست و در همان جای تاریخ نشسته است که اخلاق آرمانی در آن نشسته است.

ما البته وجود اخلاق آرمانی را انکار نمی‌کنیم. اما بر این باوریم که همانطور که اخلاق آرمانی داریم دین آرمانی هم داریم و دلیلی که به سود وجود این دو در دست است نیز یکسان است. متون دینی قابل تفسیرند و احتمال این‌که گذشتگان در فهم دین یا بخشی از دین خطا کرده باشند همواره وجود دارد، کما این‌که احتمال خطای انسان‌ها در فهم طبیعت و فهم ارزش‌های اخلاقی نیز همواره محتمل است. همان‌گونه که تاریخ پیروی انسان‌ها از اخلاق را نمی‌توان به پای خود اخلاق نوشت و به همین خاطر ما ناگزیریم اخلاق موجود را از اخلاق آرمانی جدا کنیم، تاریخ دین‌داری را هم نمی‌توان به پای دین نوشت. برای شناخت دین باید به خود دین رجوع کرد نه به رفتار دینداران. جالب این است که جناب نیکفر در مورد مارکسیزم چنین نظری ندارند، یعنی بر این باورند که تاریخ تحقق مارکسیزم و تلاش برای عملی کردن اندیشه‌های مارکس در شوروی سابق را نباید به پای مارکس نوشت. علاوه بر این من قبول ندارم که تاریخ دین فقط تاریخ سو فهم دین است. ادبیات غنی عرفانی ما و این همه آموزگار «دینِ اخلاقی» و معنوی و خردپسند در طول تاریخ تمام ادیان قابل انکار نیستند. امام علی‌ها و زین‌العابدین‌ها و مولوی‌ها و ملاصدراها و بوعلی‌ها و عطارها و بایزیدها و اقبال لاهوری‌ها و بازرگان‌ها و منتظری‌ها هم بخش معتنابهی از تاریخ محقق اسلام‌اند.

 

آقای فنایی، دین کجا شکل می گیرد؟ اخلاق کجا؟ دین از کجا می آید؟ اخلاق از کجا؟ دین برای چه می‌آید؟ اخلاق برای چه؟ اینها سوالاتی است که می‌تواند به کمک ما بیاید. به نظر می‌رسد این دو مبدا و مقصد متفاوتی دارند. دین از ماورا می‌آید و می‌خواهد انسان را عبد درگاه خدای آسمان‌ها کند که هر چه بندگی کند، کم است و اخلاق از زمین و از متن زندگی انسان می‌آید و می‌خواهد انسان را از رنج همین زمین آزاد نماید.

از یک نظر دین و اخلاق هر دو ریشه در سرشت انسان و نیازهای عمیق او دارند، و همین نیز عامل دوام و پایداری این دو در طول تاریخ بشریت بوده و هست. آدمیان به راحتی نمی‌توانند خود را از دغدغه اخلاقی زیستن و معنوی زیستن رها کنند. دین و اخلاق هر دو پاسخی به این دغدغه‌ها و نیازها هستند. به یک معنا دین و اخلاق هر دو از ماوراء می‌آیند یعنی هر دو الهام خداوند هستند که یکی از راه وحی/حس دینی و دیگری از راه عقل/حس اخلاقی به انسان می‌رسند. در سوره شمس آمده است که: «و نفس و ما سویها، فالهمها فجورها و تقویها»، یعنی «قسم به روان آدمی و به کسی که آن را موزون آفرید و [شناخت] زشتی و پارسایی را به او الهام کرد». نه دین و نه اخلاق از زمین نمی‌آیند، بلکه هر دو از ماوراء ریشه می‌گیرند و پاسخی به دو نیاز باطنی و فراطبیعی‌اند. از سوی دیگر، می‌توان گفت که دین و اخلاق هر دو می‌کوشند آدمیان را از رنج زمین آزاد کنند، یا تحمل درد و رنج زمینی را برای او معنادار و تحمل‌پذیر کنند. درواقع بسیاری از درد و رنج‌های زمینی از نبود معنویت و اخلاق سرچشمه می‌گیرد. بنابراین، هیچ یک از تمایزهایی که شما در پرسشتان بین دین و اخلاق قائل شده‌اید درست نیست.

 

چرا جوامع دینی، آنچنان که اخلاق دینی و دینداران اخلاقی، انتظار دارند، اخلاقی نیستند؟ جامعه دینی، حتی در بررسی تاریح اجتماعی نیز، لنگ می‌زند؟ چرا دین نتوانسته برخلاف تمام تلاش‌های بسیارش، مدینه فاضله اخلاقی بسازد؟ چرا دین به تفتیش‌های دادگاه‌های غیراخلاقی انجامید و اومانیسم به اعلامیه حقوق بشر؟

به خاطر این‌که دین صرفاً یک دعوت است. این مسئولیت خود انسان‌هاست که به دعوت دین برای اخلاقی زیستن و اخلاقی ماندن پاسخ دهند. دین نمی‌تواند اختیار آدمیان را سلب کند. به نظر من جوامع غیردینی نیز در این زمینه کارنامه درخشان‌تری ندارند. البته ممکن است نوع ناهنجاری‌های اخلاقی رایج در این جوامع یا فرد و گروهی که از آن رفتار آسیب می‌بینند فرق کند، اما من حیث المجموع کارنامه اخلاقی این جوامع تفاوت چشم‌گیری ندارد. این ادعای شما که دین به دادگاه‌های تفتیش عقاید انجامید و اومانیزم به اعلامیه جهانی حقوق بشر از نظر تاریخی قابل دفاع نیست. اولاً چنان‌که پیشتر گفتم، منطقاً نمی‌توان رفتار دین‌داران را به پای دین نوشت. چون دین‌داران هویت‌های دیگری هم دارند که هر یک از آن هویت‌ها اقتضائات هنجاری خاصی دارد. و نیز آنان ممکن است در فهم دین و پیروی از دستورات دینی خطا کنند.

ثانیاً مطالعات تجربی صورت گرفته درباب زمینه شکل‌گیری و ظهور اعلامیه جهانی حقوق بشر نشان داده‌است این اعلامیه بیشتر از اومانیزم از دغدغه‌های پررنگ دینی سرچشمه گرفته است و ریشه‌ها و زمینه‌های مسیحی این اعلامیه و اتکایش بر مشترکات ادیان بزرگ قابل نادیده‌گرفتن نیست. به گمان من اومانیزم، یا انسان‌گرایی به معنای درست کلمه با ته‌ایزم یا خداگرایی منافات ندارد، بنابراین، مرزبندی قاطع شما بین دین و اومانیزم قابل دفاع نیست. علاوه بر این، شواهد تاریخی به سود ادعای شما در باب ربط وثیق اومانیزم و اعلامیه جهانی حقوق بشر وجود ندارد.

ثالثاً، صرف وجود و تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر، اگرچه اقدامی در خور تحسین و ستایش و قابل تقدیر است و گامی به جلو برای تحقق جامعه اخلاقی بوده است، اما جامعه انسانی، علی رغم تلاش فراوان، با مدینه فاضله اخلاقی فاصله بسیار دارد، و کسانی که این اعلامیه را تصویب و به رسمیت شناخته و به اجرای آن متعهد شده‌اند به تعهدات خود پایبند نیستند. بنابراین، اومانیزم هم نتوانسته است مدینه فاضله اخلاقی مورد نظر شما را ایجاد کند. به گمان من اگر ما واقع‌بین باشیم و تاریخ بشریت را منصفانه قرائت کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که عنصر اراده و اختیار انسان و منافع و تمایلات او در این میان حرف اول و آخر را می‌زند و تا این انسان نخواهد و به جد نکوشد که بر وفق ارزش‌های اخلاقی زندگی کند و رابطه خود با دیگران را بر اساس موازین اخلاقی تنظیم کند، نه از دین کاری برخواهد آمد و نه از مکاتب بشری، یا به قول شما اومانیزم. مصلحان اخلاقی به جای این‌که تلاش خود را صرف مبارزه با دین یا بی‌دینی کنند، باید نیرو و امکانات خود را صرف تعلیم و تربیت اخلاقی کنند. در این صورت می‌توان امید داشت که ما به تدریج به مدینه فاضله اخلاقی نزدیک شویم. اما اگر تشخیص این مصلحان در مورد ریشه ناهنجاری‌های اخلاقی نادرست باشد، طبیعتاً نیرو و امکانات خود را به هدر خواهند داد. این نکته هم شایان ذکر است که وقتی می‌گویم انسان انسان است، منظورمان این نیز هست که انسان خدا نیست و فرشته هم نیست. بنابراین، تلاش برای ایجاد جامعه‌ای صد در صد عاری از ناهنجاری‌های اخلاقی نوعی خیال‌پردازی خطرناک است که نتیجه کاملاً معکوسی به بار خواهد آورد. یعنی کسانی که به اسم دین یا ایدئولوژی‌های بشری در صدد برآمده‌اند که ناهنجاری‌های اخلاقی را ریشه‌کن کنند، نتیجه کارشان جامعه‌ای بوده است از نظر اخلاقی منحط‌تر و عقب افتاده‌تر. حداکثر کاری که در این زمینه می‌توان و باید کرد تلاش برای کم کردن میزان ناهنجاری‌های اخلاقی است، نه ریشه‌کن کردن آن‌ها. بهشت اخلاقی جامعه‌ای است که می‌توان به آن نزدیک شد، اما در این دنیا و با این انسان نمی‌توان به آن رسید.    

 

اگر از سوالات تئوریک عبور کنیم و به مباحث کارکردی برسیم، به نظر شما چرا هم در تاریخ نگارش و پژوهش‌های اسلامی و هم در تاریخ سیاسی و مدنی اسلامی، فقه بسیار فربه است و اخلاق بسیار نحیف؟ چرا آنچنان که به فقه پرداخته‌ایم به اخلاق نپرداخته‌ایم؟ آیا این به دلیل ذات دین است که پیروانش را به فقه پیوند می‌دهد یا به دلیل ذائقه دینداران؟

ابتدا باید تاکید کنم فقه موجود که در حوزه‌های علمیه تدریس می‌شود درواقع ترکیبی است از شریعت (فقه) اسلامی و اخلاق و قانون و عرف جامعة عصر پیامبر و سده‌های بعدی. پاسخ دقیق و تخصصی به پرسش شما نیازمند پژوهش‌های تاریخی و جامعه‌شناختی است، و متاسفانه بنده در این دو مورد صلاحیت اظهار نظر به عنوان یک صاحبنظر را ندارم. بنابراین، نکاتی که خواهم گفت، صرفاً حدس و گمانه‌زنی و طرح احتمالی یک تبیین است. به نظر می‌رسد که فربه شدن فقه و نحیف شدن یا نحیف ماندن اخلاق در میان ما مسلمانان علل و دلایل متعددی دارد که طیف گسترده‌ای را تشکیل می‌دهند. تا آنجا که من می‌توانم ببینم این مشکل از ذات دین ناشی نمی‌شود، چون ذات دین اگر بخواهد تحقق پیدا کند از دو فیلتر باید عبور کند، یکی فهم دینداران و دیگری رفتار دینداران است، و دینداران در این دو مورد معصوم و بری از خطا نیستند، یعنی هم ممکن است در فهم دین خطا کنند و هم در پیروی از دستورات دینی. اگرچه در مقام مقایسه ادیان دین اسلام و نیز یهودیت در مقایسه با ادیانی مثل مسیحیت از شریعت گسترده‌تری برخوردارند، اما صرف این امر اگر موجب فربه شدن فقه بشود موجب نحیف شدن اخلاق نخواهد شد. زیرا منظور ما از فربه شدن فقه رشد نامتوازن آن است. مقصود این است که سایر شاخه‌های و رشته‌های علمی، از جمله فلسفه، علی الخصوص بخش‌های عملی فلسفه، مثل «فلسفه اخلاق» و «فلسفه سیاست»، و نیز علم الاهیات یا کلام پا به پای فقه رشد نکرده‌اند، و دانشی مانند «فلسفه فقه» اصولاً تا به حال هیچ محلی از اعراب نداشته است. اگر این علوم پا به پای فقه رشد کرده بودند، طبیعتاً تعامل و گفتگویی سازنده و پربار میان عالمان متخصص در این رشته‌ها و فقیهان شکل می‌گرفت و پیشرفت‌ها و تحولات و تنوع آراء و نظریه‌هایی که در این رشته‌ها وجود داشت به فقه لبریز می‌شد و این علوم همچون ظرف‌هایی مرتبط موجب پیشرفت متوازن فقه می‌شدند.

عوامل رشد بیش از حد فقه و لاغری یا کم‌رشدی بیش از حد اخلاق و به تبع آن تهی شدن تدریجی جامعه اسلامی از فضایل اخلاقی و رشد رذایل اخلاقی در این جامعه را به دو دسته نظری و عملی می‌توان تقسیم کرد. به لحاظ تئوریک تلقی نادرست از عقلانیت، یا بناء عقلا، قلمرو دین، جامعیت دین، نسبت دین و اخلاق، به رسمیت نشناختن واقعیات و ارزش‌های فرادینی و انتظار نادرست از دین برای پاسخ گفتن به پرسش‌های غیردینی یا فرادینی را می‌توان در زمره این عوامل برشمرد. مسائلی از این دست جزء مسائل علم کلام یا به تعبیر بهتر فلسفه فقه هستند. درواقع فقیهان ما پیش‌فرض‌های خام و نامنقح در باب این مسائل در ذهن خود دارند و پژوهش‌های فقهی خود را بر اساس آن پیش‌فرض‌ها سامان می‌دهند. به تعبیر دیگر، در این زمینه مقلد فقیهان پیشین‌اند. یکی از عوامل غیرنظری که در این مورد دخالت داشته است، سیاست حاکمان وقت و حمایت مالی و سیاسی و سرمایه‌گذاری‌های لازم برای تربیت فقیهان و توسعه آموزش فقه و نیز حمایت خلیفه و سلطان وقت از یک مکتب خاص کلامی، مثل مکتب اشاعره را می‌توان برشمرد که هم با علوم عقلی یادشده سر به مهر نبوده است و هم به لحاظ تئوریک شریعت را جایگزین اخلاق می‌کرده است. خوشبختانه در دوران معاصر دانش‌هایی مثل فلسفه اخلاق و هرمنیوتیک مدرن به حوزه‌های علمیه راه پیدا کرده‌اند و چشم‌انداز برقرار شدن یک تعامل سازنده بین این علوم و نیز جدی گرفتن فلسفه فقه روشن به نظر می‌رسد. طبیعتاً در مراحل اولیه پرداختن طلاب به این علوم به منظور دفع شبهات و دفاع از همان نظریه سنتی و مشهور در باب پیش‌فرض‌های یادشده و دفاع از حقانیت رشد نامتوازن فقه است، اما در مراحل بعد این رویکرد جای خود را به رویکرد علمی و درستی خواهد داد که زمینه‌ساز یک گفتگوی سازنده و انتقادی بین این علوم و فقه را فراهم خواهد کرد. این‌ها ملاحظاتی است که استعجالاً به ذهن بنده می‌رسد. موضوع مورد بحث درخور پژوهش‌های جدی علمی است. امیدوارم کسانی همت کنند و در این زمینه تحقیق کنند.    

 

از سوال قبلی به سوال مهمی عبور می کنم، ذائقه ما مسلمانان و بخصوص ذائقه ما ایرانی‌ها چه میانه‌ای با اخلاق دارد؟ سنخ روانی اخلاقی بودن ما از منظر اخلاق جمعی، چقدر با اخلاق همدل است؟ دین در تشکیل این ذائقه، چقدر نقش بازی کرده است؟

راستش را بخواهید من در این زمینه نه صاحب‌نظرم و نه حرف چندانی برای گفتن دارم و لذا ترجیح می‌دهم که چیزی نگویم و پاسخ این پرسش را به کسانی واگذار کنم که در این زمینه کار کرده‌اند و حرفی برای گفتن دارند.

 

به نظر می رسد دُز اخلاقی ذائقه ما پایین آمده است. بسیاری می‌گویند جامعه ما به بحران اخلاقی بزرگی رسیده است. چرا به این بحران رسیده‌ایم؟ دین چه نقشی در این میان داشته است؟

در این‌که جامعه ما با بحران اخلاقی مواجه است تردیدی نیست. همه ما در زندگی روزمره خود و با پوست و گوشت خود این حقیقت تلخ را لمس و تجربه می‌کنیم. بلکه بالاتر از این شاید بتوان گفت که ما با فروپاشی اخلاقی روبرو هستیم. اما تبیینی که از منشاء این بحران یا فروپاشی می‌توان بدست داد نمی‌تواند و نباید صرفاً بر یک عامل خاص تکیه کند. در عین حال به نظر من یکی از عواملی که در این موضوع بی‌تاثیر نبوده است عبارتست از تلقی نادرست از رابطه دین و اخلاق که موجب نشاندن فقه به جای اخلاق شده است. من به سهم خود کوشیده‌ام این تلقی را نقد و تصحیح کنم. درواقع رابطه دین و اخلاق پروژه اصلی است که سال‌ها محور فعالیت‌های فکری و فرهنگی من بوده و هنوز هم دلمشغولی اصلی من است.

 

چگونه می توان از این بحران عبور کرد؟ چه کنیم که جامعه ما به اخلاق بازگردد؟ دین چه نقشی باید بر عهده بگیرد؟

 

به گمان من ما منابع و ذخایر معنوی و اخلاقی نسبتاً خوب و پرباری داریم که اگر با ابزارها و روش‌های مناسب به سراغ آن‌ها برویم و از تجربیات و پیشرفت‌هایی که در فرهنگ‌ها و جامعه‌های دیگر در این زمینه صورت گرفته نیز به نحو احسن استفاده کنیم می‌توانیم امید داشته باشیم که بر این بحران غلبه کنیم. اما در درجه اول باید وجود بحران را به رسمیت شناخت. به نظر می‌رسد که هنوز بسیاری از مسئولین ما حاضر نیستند این واقعیت تلخ را به رسمیت بشناسند و به وجود بحران اخلاقی در جامعه ما اعتراف کنند یا اگر هم به چنین چیزی اعتراف می‌کنند آن را ناشی از توطئه بیگانگان و هجوم فرهنگی می‌دانند و بر این پندار باطل عمل می‌کنند که این بحران را از طریق دین و اجرای احکام فقهی می‌توان حل کرد، در حالی که این بحران یک بحران فرافقهی و بلکه فرادینی است و بحران‌های فرافقهی و فرادینی راه‌حلهای فرافقهی و فرادینی می‌طلبند. دین در صورتی می‌تواند نقش مثبتی در حل این بحران بازی کند که ما تلقی خود را از رابطه دین و اخلاق درست کنیم و فقه را به جای اخلاق ننشانیم. درواقع خود همین تلقی نادرست از رابطه دین و اخلاق یکی از عوامل به‌وجود آورنده این بحران است، یعنی وضعیت نامطلوب فعلی تا حدود زیادی معلول نشاندن فقه به جای اخلاق است. بنابراین، استمداد از عامل بحران برای حل بحران، به تشدید و استمرار آن می‌انجامد و روز به روز آن را عمیق‌تر و گسترده‌تر و حل آن را مشکل‌تر خواهد کرد. [مهرنامه]  

 


::یادداشت

خرد
آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی 3 هفته پس از کودتای 28 مرداد: ملت شاه را دوست دارد بزرگ‌ترین اشتباه مصدق عدم اطاعت از اوامر شاه بودآیت الله کاشانی روی کار آمدن دولت کودتا را «سبب مسرت» دانست و ضمن تبریک به زاهدی گفت: «جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده، تصمیم دا...
بی نام
هذا شقشقه هدرت.عجب ملتی هستیم ما. یک دفعه چنان جو گیر می شیم که یادمون میره کجاییم و چه کاره ایم و قرار بود کجا بریم و چی کار بکنیم. برنامه بیست و پنج ساله می نویسیم و می گیم می خواهیم ظرف این مدت به این اهداف برسیم. بعد می خندیم می گیم برنامه چیه ما همین الانش هم از بیست و پنج سال دیگه جلوییم. برای...
پیروز غفرانی
اهمیت توسعه حاشیه ساحلی دریای عمان برکسی پوشیده نیست. نگارنده در دوران کاری دیپلماتیک خود در دولت اصلاحات، بحث اهمیت بندر چابهار را در جلسات و گزارشات متعدد متذکر شده و در قالب تنظیم روابط با کشورهای شبه قاره و انعقاد یادداشت تفاهم "نقشه راه همکاری های استراتژیک ایران و هند"، روند جلب مشارکت و س...

::بخش انگلیسی

english logo copy

Thumbnail A miracle no politics and swords can performBy: Fereydoun MajlessiNowruz is not tradition! It is culture! Nowruz is drawing and painting. It is Art! Nowruz is music, freshness, youth, love, and...
Thumbnail By Henri J. Barkey, It wasn’t long ago that Turkish foreign policy was the talk of the town. Defined by the catchy phrase of “zero problems with the neighbors,” Turkey aimed to both improve...
More inenglish|section  

col

sup

sup copy