جمعه, 02 تیر 1396 |

آيا به «پايان روشنفکری» رسیده ایم؟

آيا به «پايان روشنفکری» رسیده ایم و يا در آغازه های هزاره سوم، بايد "تعريفی تازه" به دست داد و برای روشنفکران "وظايفی جديد" در نظر گرفت؟

اتفاق عجيبی افتاده است! اگر تا ديروز ديگران، خاصه آنان که در جايگاه قدرت اند و پيرامون آن، روشنفکران را به "خيال پردازی" و "غربزدگی" و گاه حتی به "خيانت" متهم می کردند،

امروزِ روز، اين روشنفکرانند که چپ و راست به نقد و انتقاد از خود برخاسته‌ ند و مانيفست خبط و خطاهای گذشته شان را در ملأ عام منتشر می کنند که سهل است، گاه در "نقدِ خود" از هم پيشی می گيرند. اگر روشنفکران، تا همين دو سه دهه گذشته، خود را محور و مرکز ثقل جهان می انگاشتند و هر يک به تنهايی، با نسخه ای و نقشه ای از پيش آماده شده، برای "برپايی بهشتی بر روی زمين" هل‌من‌مبارز می طلبيدند و از نبود تريبونی برای ارايه طرح های خود فرياد و فغان سر می دادند، امروز، کم‌وبيش، گوشه عزلت گزيده اند و طرفه آنکه، هرگاه نيز تريبونی در اختيارشان قرار می گيرد و در گفتاری يا گفت‌وگويی و يا در رسانه ای امکان ابراز وجود می يابند، در همان سخن اول، از "اشتغال به شغل شريف روشنفکری" تبرا می جويند. هيچ کس ديگر نمی خواهد روشنفکر باشد. همه يا فقط نويسنده اند يا شاعر و هنرمند، استاد دانشگاه و پژوهشگراند فقط، و يا مورخ، متفکراند يا متکلم. "روشنفکر"؟! آن ديگری بوده است و نه من!

راستی چه اتفاقی افتاده است؟ روشنفکر کيست و روشنفکری چيست که حال همه از انتساب به آن و هر نوع رابطه با آن هراس دارند؟ آيا رفتارها و کنش های اجتماعیِ نه چندان موفقيت‌آميز و کمتر افتخارآفرين آنان در گذشته های دور و نزديک، سبب تبرا جستن شان از روشنفکری شده است؟ آيا وابستگی های ايدئولوژيک روشنفکران که برای مدت زمانی نسبتاً طولانی به جای آزادانديشی و رهايی از قيد و بندهای مسلکی و مذهبی نشست و هنوز هم رسوبات آن کم و بيش به چشم می خورد، باعث سرخوردگی و گاه گوشه نشينی آنان شده است؟ البته بگذريم که هنوز تکليف اصطلاح "روشنفکر" مشخص نشده است، گروه هايی با افزودن صفتی و پسوندی به آن، خود را "روشنفکر سکولار"، "روشنفکر لائيک"، "روشنفکر چپ"، "روشنفکر متعهد"، "روشنفکر دينی" و يا به تعبيری "نوانديش دينی" می خوانند و به گونه ای با اين عناوين جديد می خواهند خود را از "پيشينه نه چندان افتخارآميز" مفهوم "روشنفکری" متمايز کنند.


اينکه نه تنها در ايران، بلکه در حال حاضر حتی در جوامع اروپای غربی نيز، که خاستگاه و مهد روشنفکری محسوب می شوند، روشنفکران ديگر نه آن جايگاه برجسته و نه آن تأثيرگذاری چشمگير گذشته را دارند، واقعيتی است چنان آشکار که نيازی به اثبات ندارد. برای مثال نقشی که ژان پل سارتر (۱۹۰۵تا ۱۹۸۰ميلادی) و تنی چند از روشنفکران فرانسوی در رويدادهای سال ۱۹۶۸ميلادی و به خصوص در جنبش دانشجويی و ناآرامی های ماه می همان سال داشتند، در حال حاضر برای هيچ روشنفکر فرانسوی قابل تصور نيست. ديگر آن دوران که ادوارد سعيد (۱۹۳۵تا ۲۰۰۳ميلادی) با کتاب "شرق‌شناسی" خود توانست گفتمانی گسترده نه تنها در ميان روشنفکران جهان، بلکه در عرصه سياست جهانی براه اندازد، سپری شده است. امروز برای سخنان شعارگونه نوام چامسکی (۱۹۲۸ميلادی) و انتقادهای او از سياست های آمريکا گوش شنوايی نيست، حتی در ميان همکاران او.

آيا به "پايان روشنفکری" رسيده ايم؟ و يا برای مفهوم روشنفکری، در آغازه های هزاره سوم ميلادی، بايد "تعريفی تازه" به دست داد و برای روشنفکران "وظايفی جديد" در نظر گرفت؟ آيا ساموئل هانتينگتون (۱۹۲۷تا ۲۰۰۸ميلادی) با نظريه "برخورد تمدن ها" و يا فرانسيس فوکوياما (۱۹۵۲ميلادی) با نظريه های "پايان تاريخ" و "پايان انسان" خود، نمونه بارز "روشنفکران هزاره سوم"اند؟ آيا اين تعريف تازه و وظيفه جديد را می توان در شخصيتی چون "استفان هِسِل" بازيافت؟ آيا اين مدافع پُرشور و کهنسالِ حقوق بشر و شايد آخرين بازمانده از نسل روشنفکران اروپايی را، که هنوز از جنگ و بی‌عدالتی و فقر برآشفته می شود و به پا می خيزد، می توان نمونه روشنفکر قرن بيست و يکم ميلادی دانست؟ او که بعد از فاجعه تروريستی يازده سپتامبر ۲۰۰۱ميلادی، به آمريکا و قدرت های اروپايی از "برخورد تمدن ها" و آغاز جنگ و لشکرکشی هشدار داد و همواره با انتقاد از سياست های اسرائيل در سرزمين های اشغالی، حل مسئله فلسطين و برقراری صلح در خاورميانه را نقطه آغاز حل بسياری از بحران های جهانی می داند، نمونه روشنفکر زمانه ماست؟ آيا استفان هِسِل، مردی که در محله های فقيرنشين پاريس و حومه شهرهای بزرگ به ميان جوانان سرکش فرانسوی و نسل سوم از مهاجران سرزمين هايی می رود که زمانی مستعمره کشورهای اروپايی بودند و با آنان به گفت‌وگو می نشيند و آنان را به ايستادگی و مبارزه بی خشونت دعوت می کند، هنوز به آرمان های روشنفکران نسل خود که روشنگری و انتقاد از وضع موجود و دعوت به ايستادگی را سرلوحه زندگی اجتماعی خود قرار داده بودند، وفادار مانده است؟ يا روشنفکری است که هنوز در حال و هوا نوستالژيکِ "نهضت مقاومت فرانسه" بسر می برد و امروز، پيرانه سر، در حسرت گذشته و آرمان های به بار ننشسته ژان پل سارتر و ديگر اگزيستانسياليست های فرانسوی، يک تنه به ميدان مبارزه با بی عدالتی و فقر و تبعيض آمده است؟

استفان هسل ديپلمات، نويسنده و شاعرِ آلمانی تبارِ فرانسوی، زندگی پُرماجرايی دارد: او در سال ۱۹۱۷ميلادی، در بحبوحه جنگ جهانی اول، در خانواده ای آلمانی در شهر برلين به دنيا آمد. هفت ساله بود که با خانواده اش به فرانسه مهاجرت کردند و در شهر پاريس ساکن شدند. استفانِ جوان با شروع جنگ جهانی دوم و بعد از آنکه نيروهای نظامی آلمانِ هيتلری، فرانسه را اشغال کردند، به عضويت نهضت مقاومت فرانسه درمی آيد تا عليه اشغالگران مبارزه کند. گشتاپو، پليس مخفی رايش سوم، در سال ۱۹۴۴ميلادی، هِسِل را حين عملياتی در فرانسه دستگير و روانه اردوگاه‌ مرگ بوخن والد در آلمان می کند. او را شکنجه می دهند و به جرم جاسوسی به مرگ محکوم می کنند. اما هِسِل به طرزی معجزه آسا موفق به فرار می شود و از مرگ حتمی نجات می يابد. پس از پايان جنگ، در سال ۱۹۴۶ميلادی، رئيسِ دفتر جانشين دبيرکل سازمان ملل متحد می شود و دو سال بعد، در سال ۱۹۴۸ميلادی، دبير کميسيون حقوقِ بشر سازمان ملل. استفان هِسِل يکی از همکاران هيئت تدوين کننده "منشور جهانی حقوق بشر" و آخرين بازمانده اين هيئت دوازده نفری است. او که يکی از مدافعان حقوق بشر و از شخصيت های سرشناس فرانسه است، در نود و سه سالگی، جُستاری نوشته است که در اواخر سال ۲۰۱۰ميلادی به صورت کتابچه ای و با عنوان "برآشوبيد!" در فرانسه منتشر شد. او با انتشار اين کتابچه سی و چند صفحه ای که تنها در فرانسه، در عرض يک سال، يک ميليون نسخه از آن به فروش رسيد، به شهرت جهانی رسيد. ترجمه اين کتاب به زبان های ديگر، و از آنجمله انگليسی، آلمانی، اسپانيايی، ايتاليايی و ژاپنی، در فهرست کتاب های پرفروش سال قرار گرفت. افزون بر اينها، متن ترجمه انگليسی آن در مجله "دی نيشينبه چاپ رسید

هِسِل در اين کتابچه جوانان را به برآشفتن و ايستادگی در برابر جنگ طلبی و خشونت و فقر و بی عدالتی و به دفاع از حقوق اقليت ها و پناه‌جويان فرا می خواند. اين "برآشوبيدن"، همان عنصر الهی، همان نخستين جرقه در وجود مادی انسان است که، به باور ويکتور هوگو، به خاموشی نمی گرايد. هوگو، اين عنصر الهی را در کالبد ژان والژان، شخصيت رُمان "بینوایان" دميد و حال هِسِل جوانان را به بيداری اين عنصر الهی در وجودشان فرامی خواند. جستار هِسِل، که در واقع پيامی است خطاب به جوانان، در کمتر از دو سه ماه، به گفتمانی فرهنگی و اجتماعی تبديل شد و بازتابی گسترده در کشورهای اروپای غربی يافت و نه تنها در اروپا، بلکه در آفريقای شمالی نيز با استقبال جوانان روبرو شده است. شگفت آنکه کتابچ ه هِسِل چند ماه پيش از آنکه جنبش های مردمی، با مشارکت گسترد ه جوانان، در برخی از کشورهای شمال آفريقا و خاور ميانه آغاز شود، انتشار يافت؛ تا جايی که شايد اين احتمال را هم نتوان ناديده گرفت که دعوت به برآشفتن و ايستادگی، که با نشر و گسترش متن خطاب ه هِسِل در شبکه های اجتماعی، به گوشه و کنار جهان و از جمله به ميان جوانان کشورهای تونس، مصر، يمن، سوريه و... راه يافت، در برپايی "روزهای خشم" مردمان اين سرزمين ها بی تأثير نبوده است.

او که پيشتر از خط قرمز اغلب جوامع غربی گذشته و مردم فرانسه را به تحريم کالاهای اسرائيلی دعوت کرده بود، حال در "برآشوبيد!" که به "مانيفست ايستادگی مدنی" می ماند، با برشمردن ناهنجاری های اجتماعی و بحران های مالی و اقتصادی جهان و با انتقاد شديد از گسترش نئوليبراليسمِ مکتب شيکاگو، به دفاع از سوسيال دموکراسی و دولت رفاه اجتماعی برمی خيزد. او نه در صدد ارائ ه نظريه های پيچيده اجتماعی است و نه با سخنانی پُرطمطراق و فريبنده، مخاطبانش را به ناکجاآباد و خشونت گرايی می کشاند، بلکه با زبانی روشن و رسا - و در عرص ه عمومی و نه فقط در محافل روشنفکری- به نقد ناهنجاری های موجود می پردازد و خواهان بازگشت به ارزش های انسانی و آزادی های شناخته‌شده در منشور جهانی حقوق بشر است. برای او دمکراسی به معنای مشارکت و نظارت مردم در امور جامعه است. او حق آزادی عقيده و بيان و نيز نقد قدرت (قدرت سياسی، قدرت های اقتصادی و قدرت های رسانه ای) و نافرمانی مدنیِ عاری از خشونت را از پايه های اصلی حقوق بشر می داند.

آيا دعوت اين روشنفکر کهنسال به "برآشوبيدن" و پيگيری علل آنچه موجب برآشفتن" ما می شود و نيز تأکيد او بر نشان دادن کنش اجتماعی در برابر بی‌عدالتی ها، همان رفتاری است که امروز از روشنفکران انتظار می رود؟ استفان هِسِل، اين موجود لطيف و "اثيری"، با شوخ‌طبعی شاعرانه اش، با فروتنی سقراط‌وار خود، با شکيبايی و بينايی و بصيرت مثال زدنی، و با شور و شوق فراوان، با مخاطبانش به گفت و گو می نشيند: "من برای هر یک از شما انگيزه ای برای برآشفتن آرزو می کنم. این امر بسيار باارزش است. هرگاه چيزی شما را برآشفته می کند، مانند زمانی که نازی ها مرا به خشم آوردند، روحيه ايستادگی و شهامت در شما جان می گيرد و نيرومند و فعال می شويد". سخنان او برخاسته از "دانشی کتابی" نيست، بلکه ريشه در تجرب ه زندگیِ طولانی و پُرماجرای او دارد و نشان از فرزانگی و فرهيختگی. هِسِل می گويد: "آينده از آنِ خشونت پرهيزی و آشتی فرهنگ ها و تمدن های گوناگون است... خشونت، به هر شکل که بروز کند، نتيجه ای دربر ندارد و همواره به شکست می انجامد. خشونت پرهيزی اما روشی مطمئن برای پايان بخشيدن به خشونت است. ما بايد توان درک اين واقعيت را داشته باشيم که خشونت بمثاب ه پشت کردن به اميد است. فراموش نکنيم که وضع موجود، به هر وخامتی هم که باشد، فقط لحظه ای از تاريخ طولانی تکامل بشر است، و اميد يکی از مهمتر انگيزه های جنبش و پيشرفتِ انسان. اميد عنصر اصلی آينده است... مردان و زنانِ عرصه های سياست و اقتصاد و فرهنگ و تمام افراد جامعه نبايد از مسئوليت پذيری شانه خالی کنند و تحت تأثير ديکتاتوری بازار مالی جهانی، که صلح و دمکراسی را تهديد می کند، قرار بگيرند. بی اعتنايی به وضع موجود بدترين نگرشی است که می توان در پيش گرفت.... با علاقه ای عميق به زنان و مردانی که قرن بيست و يکم را خواهند ساخت، می گوئيم: آفرينش، ايستادگی است و ايستادگی، آفرينش است".

حال اين پرسش پيشِ روی ما قرار می گيرد که با وجود چنين روشنفکرانی در عرص ه همگانی که ما را به آزادانديشی و رواداری و "برآشوبيدن" بر زورگويان و ايستادگی در برابر بی عدالتی و کنش اجتماعیِ بی خشونت فرامی خوانند، آيا می توان سخن از "پايان روشنفکری" به ميان آورد؟ آيا با ديدن شور و سرزندگی و ايستادگی کسانی چون استفان هِسِل، می توان با خوشبينی به آينده اميدوار بود؟ يا بايد با بدبينی اذعان کرد که نه تنها دوران تأثيرگذاری روشنفکران به پايان رسيده است، بلکه خِرَدگريزی و افراط گرايی سکّه روز شده و زمان ه گريز از گفت و گو و تمايل به تنش فرارسيده و نظريه ساموئل هانتينگتون در اجتناب ناپذيری "برخورد تمدن ها"، به واقعيت های موجود در جهان و روح زمانه نزديک‌تر است؟

[ نگاه پنجشنبه]

 

 


::یادداشت

خرد
آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی 3 هفته پس از کودتای 28 مرداد: ملت شاه را دوست دارد بزرگ‌ترین اشتباه مصدق عدم اطاعت از اوامر شاه بودآیت الله کاشانی روی کار آمدن دولت کودتا را «سبب مسرت» دانست و ضمن تبریک به زاهدی گفت: «جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده، تصمیم دا...
بی نام
هذا شقشقه هدرت.عجب ملتی هستیم ما. یک دفعه چنان جو گیر می شیم که یادمون میره کجاییم و چه کاره ایم و قرار بود کجا بریم و چی کار بکنیم. برنامه بیست و پنج ساله می نویسیم و می گیم می خواهیم ظرف این مدت به این اهداف برسیم. بعد می خندیم می گیم برنامه چیه ما همین الانش هم از بیست و پنج سال دیگه جلوییم. برای...
پیروز غفرانی
اهمیت توسعه حاشیه ساحلی دریای عمان برکسی پوشیده نیست. نگارنده در دوران کاری دیپلماتیک خود در دولت اصلاحات، بحث اهمیت بندر چابهار را در جلسات و گزارشات متعدد متذکر شده و در قالب تنظیم روابط با کشورهای شبه قاره و انعقاد یادداشت تفاهم "نقشه راه همکاری های استراتژیک ایران و هند"، روند جلب مشارکت و س...

::بخش انگلیسی

english logo copy

Thumbnail A miracle no politics and swords can performBy: Fereydoun MajlessiNowruz is not tradition! It is culture! Nowruz is drawing and painting. It is Art! Nowruz is music, freshness, youth, love, and...
Thumbnail By Henri J. Barkey, It wasn’t long ago that Turkish foreign policy was the talk of the town. Defined by the catchy phrase of “zero problems with the neighbors,” Turkey aimed to both improve...
More inenglish|section  

col

sup

sup copy