جمعه, 02 تیر 1396 |

اصول مدرنیته و ماهیت تسرّی آن بر جوامع در حال توسعه

یكی از مواردی كه در مبحث مشخصه‌های اصول جبریه قرار می‌گیرد، سیر تكامل و تسرّی مدرنیته از حوزه‌ای به حوزه‌ی دیگر است. در این مبحث به این اشاره خواهد شد كه بسیاری از مولفه‌های مدرنیته در زندگی اجتماعی،  فردی و در نتیجه رفتارهای فردی و اجتماعی، رویكردها، اندیشه‌ها و غیره در سطوح مختلف تاثیر گذار بوده و این امر تقریباً اجتناب ناپذیر است.

علت جبری بودن این پدیده را اینگونه می‌توان توضیح داد كه جوامع انسانی بطور ناخود آگاه و بر اثر نیازهای طبیعی و غریزی تحت تاثیر بخشهائی از مولفه‌های تجدّدگرایی و مدرنیزاسیون قرار گرفته، و در نتیجه بسیاری از رفتارها و دیدگاهها متاثر از آن خواهد گرفت، به همین منظور در رفتار‌های فردی و اجتماعی بناچار باید اصول تازه‌ای را رعایت نمایند. در توضیح دلایل این تحول پذیری می‌باید اضافه نمود که هر پدیده نو معمولاً‌ مورد توجه قرار گرفته و در نتیجه نیاز‌های انسانی را اگر بتواند پاسخگو باشد می‌تواند پذیرفته شده و بکار گرفته می‌شود. این نیز باید اضافه شود معمولاً مقاومت هائی از جانب محافظه کاران هم اگر صورت بگیرد این تسری با روند کند و بصورتی ناقص صورت خواهد گرفت.

در این نوشتار قصد براین است كه نخست با شناخت ماهیت و مولفه‌های مدرنیته پیامدهای آن در حوزه‌های تحت تاثیر مورد بررسی قرار گرفته و چگونگی واکنش این جوامع را نشان دهد و در درجه بعدی علل این تسرّی و پیامد‌های آن را مورد ارزیابی قرار دهد. این نکته شایان توجه است که مولفه‌های مدرنیته دستاوردهای بشریت تلقی شده و مربوط به یك حوزه و فرهنگ خاص تلقی نمی شود. اینكه اغلب مولفه‌های مدرنیته عمدتاً در غرب شكل گرفته نتیجه تلاش و كوشش اندیشمندان و مبتكران آنان است كه جزو حوزه تمدنی شان محسوب می‌شود، و طبعاً شاكله فرهنگی خود را هم خواهد داشت. امّا، اصول آن صرفاً‌ متعلق و وابسته به غرب نباید تلقی بشود.

ابتدا باید به ماهیت و تعریف مدرنیته اشاره شده و مبانی مدرنیته مورد مطالعه قرار بگیرد، اینکه  نظرات اندیشمندان در این باره چیست و از همین زاویه بررسی شود كه آیا اصولاً تعریف خاصی از مدرنیته وجود دارد یا خیر؟ در این باره باید گفته شود كه بسیاری را اعتقاد بر این است به دلیل آنكه تعاریف متعدد و گاهی متضاد یكدیگر ارائه شده است، از این رو تا كنون تعریف دقیق و كاملی از كلمه "مدرن" و "مدرنیته" ارائه نشده است. در تعاریف ارائه شده سعی شده تا از زوایای مختلف به این پدیده نگاه شده و حدودی را مشخص سازند. از این جهت دیدگاه‌های مختلف در تعیین مشخصه آن تاثیر گذار بوده و از این جهت تعاریف مختلف از مدرنیته  ارائه شده است.

نمونه‌های زیر می‌تواند می‌تواند حاکی از این مدعا باشد:

الف) مدرنیته، اعتقاد به این امر است که انسان، موجودى مختار، آزاد و عاقل بوده ومى‏تواند سرنوشت‏ خود را تحت کنترل درآورد؛ ( استاد ملکیان)

ب) مدرنیته، یعنى روزگار پیروزى خرد انسانى بر باورهاى سنتى ( اسطوره‏اى، دینى، اخلاقى، فلسفى و) . . .،  رشد اندیشه علمى و خردباورى، افزون شدن اعتبار دیدگاه فلسفه نقادانه همراه با سازمان‏یابى تازه تولید و تجارت، شکل‏گیرى قوانین مبادله کالاها سلطه تدریجی جامعه مدنى بر دولت .( خشایار دیهیمی)

 ج) مدرنیته، عبارت است از یک جریان و تحول در زمینه‏هاى فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى، علمى و . . . که با محوریت انسان و تکیه بر آزادى همه جانبه او و نیز اعتماد به عقل بشرى و اصالت دادن به فرد، در صدد تحلیل همه اشیاء اعم از طبیعت، ماوراء طبیعت، ارزشها . . . برآمده است و با اندیشه تغییر و نو کردن دائمى حیات همه جانبه انسانى، هر آنچه که در مقابل او واقع شود. اگر تعاریف دیگری هم از این نوع وجود داشته باشد در نهایت موضوع تاثیر گذاری آن بر جوامع مطرح است،  چون ماهیت تغییر پذیری و تاثیر گذاری در همه تعاریف وجود دارد. در مجموع، تعاریف مختلفی در رابطه با مدرنیته داده شده است، و جامعیت در این نظرات بصورت یك قالب مشخص موجود نیست. (مجتهد شبستری)

و امّا پیامد‌های این پدیده در كجاست و چگونه خواهد بود؟ از انجا كه هر پدیده نوظهور و نا آشنا ابتدا در حوزه‌های معرفتی دیگر دچار نوعی مقاومت مخصوصاً‌از سوی محافظه کاران و سنت گرایان می‌شود، مخصوصاً‌ آنجا كه برخی عناصر تشكیل دهنده آن در تناقض اصولی با ریشه‌های نظری، فكری و عقیدتی با آن حوزه‌ها باشد، از این رو ضمن اینکه می‌باید اصل تحول را پذیرفت، اما این تحول در همه ابعاد و مكان‌ها یكسان نیست،‌ زیرا جوامع دارای بسترهای گوناگونی هستند و این تاثیرات متفاوتی را بجای می‌گذارد. به اعتقاد برخی صاحبنظران، جنبه هایی از مدرنیته امری قابل اجتناب است، و به دلیل اینكه این موارد برای همه جوامع كارا نیستند، از این رو می‌توان از پذیرش این موارد عدول كرد، با این حال نكته اصلی اینجاست كه اجتناب از همه اصول و مولفه‌های آن ممكن نخواهد بود. تجربه نشان میدهد كه حتی در جوامع سنت گرا و محافظه كار، بسیاری از مولفه‌های مدرنیته مورد پذیرش قرار گرفته و مخالفتها نتوانسته اند در نهایت باز دارند باشند،  حتی در بسیاری موارد به استقبال جنبه هایی از نوگرایی آن شتافته اند. معمولاً جنبه هایی كه قابل مقاومت نیستند و استقبال همگان را در پی داشته در "حوزه ابزاری مدرنیته" قرار دارند و نگاه این دسته از سنت گرایان به پذیرش برخی از مولفه‌های مدرنیته معمولاً‌در این بخش می‌باشد. در عصر كنونی و در زمان توسعه ارتباطات و افزایش آگاهی‌ها و تنوع ابزارهای توسعه، رفتار عمومی نیز به همان نسبت تحت تاثیر این ارتباطات و افزایش آگاهی‌های عمومی قرار گرفته و تغییر می‌یابد.

مدرنیته یك نوسازی مداوم به  معنای آگاهی از شروع دورانی تازه است. در اینجا بحث بر سر خوب یا بد بودن نتایج حاصل نیست، بلكه ضرورت‌ها و نیاز‌های تازه است كه ایجاد می‌شوند. در نتیجه اگر شناختی نسبت به مولفه‌های آن وجود نداشته باشد، اولاً تناقضاتی در رویكرد فكری و رفتاری بوجود خواهد آمد، تناقضاتی كه امروزه بسیاری را دست به گریبان آن ساخته، و در درجه دوّم نوعی جدایی از غافله توسعه ایجاد خواهد كرد، كه این هم امكان پذیر نخواهد بود.

"علت مخالفت اساسی برخی با مدرنیسم یا تجددگرایى بوجود آمده درغرب آن است كه آنرا  واکنشى برضد سنت و دین دانسته اند. تکون تاریخى یا همان تجدد تکونى است، یعنی ذاتاً نافى غیر. معناى این سخن آن است که تجدد، خود را از راه سلبِ غیر، تعریف مى‌کند و این غیر در غرب، سنت مسیحى و دین مسیحى بوده است. از این جهت استدلال مخالفان بر این است كه این مخالف روح جاری سنت واقع شده است. در حالیكه اگر موشكافانه نگاه شود بسیاری از ابعاد آن فارغ از حوزه فكری و اندیشه غربی واقع می‌شود."(1) (مجتهد شبستری)

حال با مروری بر رویدادهای تاثیر گذار در تاریخ و زندگی بشر می‌توان نتیجه گیری‌های واضح تری در این مقوله بدست آورد،‌ چرا که تاثیر این رخدادها در زندگی بشر بوضوح دیده می‌شود. " از آن جمله می‌توان به مهم ترین آنها اشاره کرد:

1- 1436 ایجاد دستگاه چاپ

2- 1453 سقوط بیزانس

3- 1492 كشف آمریكا

4- 1520 جنبش لوتر

5- 1789 انقلاب فرانسه"(6)

 با اینكه تقسیم بندی‌های دیگر هم وجود دارد كه سرمنشا تحولات فكری وو اجتماعی دیگر قلمداد شده، اما در مجموع اگر هریك از این رویدادها مبنا قرا بگیرد، در این اصل كه همه آنان منشاء تحول گذاری بوده را تائید می‌کند. برای نمونه؛ هگل دوران مدرنیته را به 300 سال قبل از خود (قبل از سال 1800)،  و به دوران بعد از رنسانس و بعد از اصلاح لوتر دانسته است، ویا ژان پل سارتر معتقد است كه مدرنیته از ادبیات با نویسندگان نسل 1850 آغاز شد. اگر با نگاه موشكافانه بنگریم، همه این مبادی می‌تواند در رابطه با مولفه‌های مختلف تشكیل دهنده مدرنیته درست باشد. ممكن است رخدادهای تاریخی دیگر در مقاطع متفاوت در دیگر حوزه‌های تمدنی از جمله در شرق بوقوع پیوسته باشد،  که همه آنان نیز در اصل موضوع تغییر ایجاد نمی کند.

نکته دیگر، نقش توسعه ارتباطات و تاثیر بسزائی است که در سطح آگاهی‌های عمومی،‌ نیازها، اندیشه و فرهنگ عمومی و پیامد‌های دیگر اجتماعی، سیاسی و غیرو بر جای نهاده، عصر جدیدی را در  همه ابعاد بوجود آورده. در چنین شرایطی، پدیده جهانی شدن ابعاد تازه تری را در زندگی انسانها و ملل مختلف ایجاد كرده و درعرصه‌های گوناگون تحولاتی را بوجود آورده است. بدین لحاظ باتوسعه ابزارهای ارتباطی و نزدیك شدن فاصله جغرافیائی این یك عامل بسیار ملموس و جدی در حوزه بحث قرار می‌گیرد، و امروزه شاهد هستیم كه بسیاری اثرات توسعه ارتباطات و در نتیجه پدیده جهانی شدن را غیر قابل اجتناب میدانند. پیامد طبیعی حاصل از جهانی شدن موجب توسعه و اختلاط یا برخورد انواع پارادایمها و تنوع فرهنگها واقع شده،  در نتیجه یك چارچوب مساوات طلبانه میان جوامع مختلف شكل گرفته است.

"مدرنیته به اعتقاد برخی متفكران دو بعد دارد: یكبعد ابزاری، یعنی همان شكلی كه همگان را خواستار آن بوده،  بدون اینكه به پیدا و پنهان عواقب و اثار آن كاری داشته و از تاثیرات "منفی" آن آگاهی و اعتقادی داشته باشد. دیگر،  بعد انتقادی مدرنیته است كه جنبه‌های عمیق تر و اساسی تر آنرا در بر می‌گیرد"(4). اما در بعد انتقادی و نقدی كه بدان اشاره رفت در جوامع رو به رشد كمتر توجه می‌شود، زیرا اراده‌ای برای تدبیر  پذیرش آگاهانه در امر مدرنیته وجود نداشته و در نتیجه توجه و نظر خاصی نسبت بدان نیست. با وجود لوازمی همچون ویدئو،  یخچال، ماشین ماهواره و... كه در اختیار همگان و در هركجا قرار گرفته، جنبه ابزاری آن بیشتر مورد توجه قرار گرفته و در نتیجه تسّری استفاده این گونه لوازم و تجهیزات جدید مورد استقبال و توجه عموم واقع می‌شود. اما در حوزه عقل انتقادی كه اساس مدرنتیه و مفهوم اصلی و كلیدی آن است، شناخت و اعتقادی كه در جوامع توسعه یافته بوجود آمده است در این حوزه‌ها ایجاد نشده،  و در نتیجه رویكرد معرفت شناسانه‌ای نسبت به آن وجود ندارد و كاربرد و اصول آن كنار گذارده شده است. از این رو مدرنیته به شكل ناقص در آمده است كه واقعیات كامل را نشان نمی دهد.

مولفه‌های مدرنیته :

مدرنیته چیست و جوامع به چه میزان نسبت به ان واكنش مثبت یا منفی  نشان میدهند؟ با همه تعابیر و تعاریفی كه شده می‌توان اینگونه استنباط كرد كه این پدیده از جنبه‌های مختلف قابل بررسی است. "بودلر" مدرنیته را به معنای تخریب شكل‌های كلیشه‌ای قالبی شده‌ای می‌دانست كه انها در پی تحول افكار و رفتار هستند. وی نیز  مدرنیته را بر اساس تعاریف موجود در ارتباط با مفهوم حال توصیف می‌ كند،‌ مفاهیمی كه همواره در حال تغییر است. این بررسی را در بخشهای بعد بدان می‌پردازیم،  و در اینجا به تعریف مولفه‌های مدرنیته اشاراتی خواهیم داشت:از دیدگاه اندیشمندان مختلف می‌پردازیم. برخی صاحبنظران تجلی مدرنیته را در 5 مورد می‌دانند که از این قرارند:

"1- اعتلای سرمایه داری و تكنولوژی با خود بنیادی سوژه‌ای كه  سرور و مالك طبیعت می‌شود.

2-اعتلای لیبرالیسم و فرد گرائی از طریق ایجاد قرار داداجتماعی ؛

3- اعتلای بروكراسی و فرایند عقلانی سازی  جهان از طریق افسون زدائی ؛

4- اعتلای علم جدید از طریق دستیابی به دانشی نو بر اساس تجربه ؛

5- اعتلای فلسفه تاریخ از طریق ایده هائی چون پیشرفت،  شك،  نقد و بحران به منزله ایده‌های منظم كننده مدرنیته"(1)

برخی دیگر موراد بیشتر اشاره می‌کنند:

"1- انسان گرائی به معنی ایمان به انسان یا ایمان به علم و قدرت انسان؛ 2- اندیشه پیشرفت؛3- مادی گرائی؛4 - عقل گرائی؛5- ویژگی تجربی؛ 7- برابری طلبی؛ 8- احساسات گرائی؛"(2)

همچنین برخی دیگر مولفه‌های آنرا از این قرار می‌دانند:

"1 . تجربه گرایی: یعنی توجه و اهتمام ویژه به شیوه تجربه برای مطالعه و تحقیق در علوم طبیعی و انسانی، بدون توجه به امور فلسفی و برهانی .

2 . انسان مداری: یعنی اعتقاد به محوریت انسان در تمام عرصه‌ها .

3. عقل گرایی: به این معنا که عقل مستقل از وحی و آموزه‌های الهی توان اداره زندگی بشر را دارد و انسان با استفاده از عقل خود قادر است تمام مسائل را درک نموده و به حل آنها بپردازد .

4 . لیبرالیسم: به معنای آزادی خواهی خارج از چهارچوب دین .

5 . رفاه و زندگی شهری: یعنی بالا رفتن سطح زندگی مادی و رفاه و اشاعه فرهنگ شهر نشینی .

6 . رشد فناوری: توجه به رشد بی سابقه فناوری در تولیدات صنعتی و بروز شیوه‌های نو در تولیدات صنعتی .

7 . دمکراسی یا برابر گرایی: یعنی باور به اینکه همه انسانها از هر نژاد و جنسیت و دین و مذهبی که باشند، از هر نظر مساویند .

8 . سرمایه داری: توجه به نظام سرمایه داری و اقتصاد بازار آزاد .

9 . فرد گرایی: یعنی اصالت فرد و اعتقاد به تقدم فرد بر جامعه .

10 . سکولاریسم: یعنی حاکمیت فرد علمی و غیر دینی، و به تبع آن منزوی شدن اقتدار دینی از عرصه‌های اجتماعی، وبه طور کلی شیوع یک فرهنگ مادی و این جهانی "(3)

 

ماهیت مولفه‌های مشترك

ظاهراً مولفه‌های مدرنیته از نظر برخی رویکرد غربی دارند، و تقسیم بندی‌های انجام شده شاید در جوامع غربی و توسعه یافته مصداق پیدا كرده باشد، اما با دیگر جوامع و فرهنگ‌ها از جمله در حوزه كشورهای شرقی و یا اسلامی قابل اتكا نبوده و جای بحث داشته دارد. با اینحال در میان آنها نیز تفاوت‌های در رویکرد‌ها نسبت به این مولفه‌ها وجود دارد. برای نمونه، اختلاف میان شیوه زندگی اروپایی و آمریكائی ( به رغم جاذبه بیشتر آن ) چشمگیر است، دست کم این نمونه به عنوان یک ارزش مطرح است و یکی از پایه‌های مهم انتقاد به سیاست‌های دولت‌های اروپایی( به ویژه فرهنگی) از سوی مخالفان و نادیده گرفتن اهمیت این تفاوت‌ها است. به اعتقاد مخالفان غربی سبك زندگی آمریكایی، تولید کالا، رشد مناسبات سرمایه داری، توسعه صنعتی و تکنولوژی بسیاری از امور و شیوه‌های زندگی را تعیین می‌کند، اما تعیین کننده همه امور ذهنی و فرهنگی نیستند، زیرا جوامع بار فرهنگ‌های ویژه خود را ( الگوهای معناسازی، عادت ها، شیوه‌های کرداری و ذوقی خاص ) به همراه دارند.

با این همه،  برخی از این مولفه‌ها می‌تواند برای تمام جوامع از وجه نظر مشترك  برخوردار  باشد، ‌ بطوریكه از موارد ضروری و اصولی محسوب می‌شود، و می‌تواند در هر جامعه و فرهنگی قابل تطابق و پذیرش باشد،بطوریكه نیاز روزمرّه زندگی در عصر جاری را در مسیر نو گرایش می‌دهد. به همین جهت مولفه‌های تعیین كننده می‌تواند بر اساس موضوع تقسیم بندی شده تا بمنظور تسهیل در تجزیه و تحلیل مورد بررسی قرار بگیرد،  از این رو این تقسیم بندی‌ها در چند محور مطرح شده است؛ برای نمونه:

1-مدرنیته علمی و تكنولوژیك،  كه مبداء آن با ایجاد علم جدید و انقلاب صنعتی ایجاد شده؛

2- مدرنیته زیبا شناختی، كه در رابطه انسان جدید با زیبائی و ذوق سلیقه است؛

3- مدرنیته سیاسی، كه در قالب مفهوم دمكراسی و شهروندی شكل می‌گیرد؛

4- مدرنیته فلسفی، به معنی آگاهی سوژه فردی از طبیعت سرنوشت خود بعنوان پایه و اساس تفكر و اندیشه است.

در همه این قالبها موضوع مدرنیته مطرح است و بنا به مقتضیات می‌توان برداشتهایی از آن‌ها داشت. اتفاقات یا تحولاتی كه در عرصه انسانی روی می‌دهد هر كدام به توسعه در یكی از این حوزه‌ها منتهی می‌شود. اما همه این مولفه‌ها شرایط پذیرش خود را دارد و ممکن است صورت نگیرد. در توضیح برخی از این مولفه‌ها بیشتر به آن پرداخته می‌ شود.

 

الف) مدرنیته در حوزه رشد و توسعه تكنولوژی:

مدرنیته در حوزه علمی و تكنولوژیك که در واقع اهم موضوع مدرنیته با این حوزه در ارتباط است، و یا بنا به اعتقادی همان مدرنیته ابزاری است عاملی است که با علم جدید و بدنبال انقلاب صنعتی ظهور پیدا كرده است و تاثیراتی را در زندگی بشر داشته است. از آنجا كه پیشرفت علم و تكنولوژی در زندگی همه احاد جوامع تاثیر‌ی ملموس تر و فراگیر تر و در عین حال سریع تری داشته است، از این رو این عامل مهمی محسوب می‌شود. تسهل در زندگی روزمره، نوآوری، با صرفه بودن و سایر مزایا كه استقبال عموم را در پی دارد، از جمله مواردی است كه می‌تواند جاذبه تجدد خواهی را دو چندان نماید. اگر در هر یك از دیگر مولفه‌های مدرنیته اختلاف نظر نسبت به ضرورت و اهمیت آن وجود داشته باشد در این مورد كمترین اختلاف نظر وجود دارد . تجربه هم نشان می‌دهد كه اگر مقاومتهایی در این بخش از سوی سنت گرایان و محافظه كاران صورت گرفته باشد، این مخالفت‌ها به مرور زمان از بین رفته اند.

آنچه كه درنحله‌های فکری مختلف غیر قابل انكار بوده تاثیر گذاری برخی از مولفه‌های مدرنیته در این جوامع است. ظهور تکنولوژى که در حوزه تمدن مدرن شكل گرفته، همه از ویژگى‌های مدرنیسم است. علم و تكنولوژی وجهی است كه این فرایند را تكمیل می‌كند و نظامی است كه دارای مشخصه هایی از قبیل سازمان و نهاد، واژگان نوین،‌ و از همه مهم تر دارای ذهنیت لازم در ارتباط با این ساختارهای اشاره شده می‌باشد. عقلانیت ابزاری تبدیل به یك عمل راهبردی عینی و هدف گرا شده و بعنوان نیروی محركه چیرگی بشر بر طبیعت عمل می‌كند. درمسیر علوم نوین انسان ناچار است كه همه دعاوی كهنه مربوط به گذشته را بازنگری و اصلاح نماید. از آنجا كه بسیاری از این قیود قدیمی ذهن می‌بایست در عصر روشنگری در هم می‌شكست، در نتیجه بسیاری از باورها و نگرش‌ها نیز بایستی مورد پرسش واقع بشوند. "در واقع با ورود تكنولوژی در جوامع اثرات جانبی آن نیز بهمراه آن  تاثیرات ناخود آگاه آن را بر همه جا گذارده، لیكن با سطوح متفاوت"1. در این رابطه توسعه ارتباطات بخصوص نقش بسزائی در مفاهیم مدرنیته از جنبه‌های مختلف داشته است: استفاده از دستگاههای پرسرعت چون تلگراف،  تلفن و ابزارهای گوناگون تصویری در ارتباط دادن مردم با یكدیگر و یا منابع متعدد اطلاعاتی كه ابزار اطلاع رسانی گردید،  گذشته از نظر كیفی كه بسیار متفاوت بوده و تاثیرات ژرفی در آگاهی و روشن بینی افكار ایفا نموده، موجب تسریع در توسعه پارادایمهای تازه‌ای شده است. همین عامل ارتباطات در شهر نشینی و حتی پدیده جهانی شدن نقش بسزائی در فرهنگ و روابط انسانی گذارده و در نتیجه تحولات وسیعی در حوزه روابط اجتماعی و غیره همراه شده است. با گسترش علم وتكنولوژی انسان از طبیعت فاصله گرفته و به طبیعت با نگاهی عقلانی و عینی نگریسته .جهان نگرى با رویكرد مدرنیته و تجدد نگری چاره اى ندارد جز اینکه دست در آغوش علوم تجربى داشته باشد. روى آوردن به علوم تجربى نتیجه چنین جهان نگرى است. وقتى علوم تجربى رشد مى کند طبعاً تکنولوژى و فناورى هم رشد مى کند، به این اعتبار مى توان گفت که جهان نگرى مدرنیته، جامعه صنعتى و تکنولوژیک را به دنبال خواهد داشت.

ب) مفاهیم مدرنیته در حوزه سیاسی و ادبی :

تحول، بخشی از زندگی اجتماعی است كه سبب می‌شود تا چه حد در جوامع ملی و در سطح بین المللی میان نظم موقتی و بی نظمی در نوسان باشیم . این نظم و بی نظمی هم از اصول ثابتی پیروی می‌كنند  وهم دارای ابعاد ناشناخته و جدیدی هستند كه ناشی از مدرنیزه سیاسی است. برای مثال در حوزه سیاست جریانات فكری و رویدادهای تاریخی دست در دست هم داده تا در دنیای غرب یك تحول شگرفی در صورت بندی‌ها و قالب مفاهیم رفتاری برای حكومت‌ها و دیدگاه جوامع صورت پذیرد. " لئواشتراوس در مقاله كوتاه و درعین حال بسیار مهم خود بنام فلسفه سیاست و مدرنیته سه جریان عمده در تاریخ فلسفه سیاسی دوران مدرن را از هم تفكیك می‌كند: 1- موجی كه با ماكیاول و هابز آغاز شد، 2- موجی كه بوسیله ژان ژاك روسو ایجاد شد؛ 3- موج سوم كه سردمدارش فردریش نیچه است. "(5)

موج مهم و شاید نخستینی را كه تحول اساسی در مفاهیم سیاسی بوجود آورد، به اعتقاد بسیاری از اندیشمندان پایه گذار اصلی اش ماكیاول بوده است، هرچند كه در این رویداد مهم دیگران نیز تاثیرگذار بوده و سهم بسزائی را ایفا كرده اند. سید جواد طباطبائی معتقد است كه ماكیاول در مفاهیم جدیدی كه بكار می‌برد در نوع و شیوه سیاست نویسی تحول اساسی ایجاد می‌كند و مفاهیم جدید و نظام فكری جدیدی را از دل روابط و مناسبات  سیاسی و از درون مناسبات  كلیسایی و فئودالی بیرون كشیده و تدوین می‌كند. او می‌گوید : در آغاز تحول مهمی كه هم در حوزه علم و هم در حوزه هنر صورت گرفت مسئله ( پرسپكتیو) است كه برای نخستین بار ظاهر می‌شود. نقاشی‌های یك بعدی قرون وسطی تحول پیدا می‌كند و جدید می‌شود. وی متوجه می‌شود كه در حوزه سیاست هم بدین گونه است.این تحول بسیار بطئی صورت گرفت و زمانی كه ماكیاول كتاب خودش را می‌نوشت دو گونه سیاست مطرح بود.از یك طرف فلسفه سیاست ارسطوئی و از طرف دیگر رساله‌های سیاستنامه‌ای مسیحی قرون وسطایی كه بحث اصلی آن عدالت بود. كار مهم ماكیاولی این بود كه  گسستی با این دو سنت ایجاد كرد و به این علت بدنامی ابدی را بجان خرید و اعلام كرد حوزه سیاست و روابط مناسبات سیاسی در منطقه‌ای جریان پیدا می‌كند كه نه محل فضیلت ارسطوئی است، و نه محل عدل سیاستنامه  نویسان . به این ترتیب برای نخستین بار سیاست را بعنوان مناسبات قدرت  در جامعه و البته در استقلال كامل خودش از همه حوزه‌های دیگر مطرح ساخت. همه این رویدادها در حالی صورت گرفت كه در كنار آن جنبش محافظه كاری نیز وجود داشت كه در مقابل هرگونه تحول فكری مقاومت می‌كرد. با این وجود تاثیرگذاری  ماكیاول در حوزه سیاست تا به امروز مورد بحث و نظر ادیشمندان واقع شده است.

اندیشه‌های ژان ژاك روسو نیز در زمینه‌های سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سال‌ها در پاریس عمر  را سپری کرد، به عنوان یکی از راه‌گشایان آرمان‌های انقلاب فرانسه قابل انکار نیست. اگر چه روسو، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از این مفهوم تنها می‌توان به معنایی ویژه و محدود سخن به میان آورد. در مجموع باید گفت که وی رادیکال‌تر از جان لاك و مونتسكیو می‌اندیشید. شاید به همین دلیل است که برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، وی را اساساً در تداوم سنت فکری عصر روشنگری نمی‌دانند، بلکه اندیشهٔ او را بیشتر در نقد فلسفهٔ روشنگری ارزیابی می‌کنند. برای روسو، صرف نظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرف نظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. روسو تلاش می‌کند، نوعی هماهنگی میان آزادی فردی و جمعی ایجاد نماید. وی این کار را در اثر معروف خود، " قرارداد اجتماعی" که در سال ۱۷۶۲ میلادی نوشته شد، انجام می‌دهد.  

در مورد نیچه نیز وی را از بانیان نوزائی اندیشه و مفاهیم ادبی و سیاسی می‌دانند. نمونه هائی چند از گفتار وی در رابطه با ارزشها،  تاریخ و یا تاثیرگذاری ماشین و تكنولوژی بر انسان را می‌توان در این مقوله دانست. وی با انتقاد و با لحنی گزنده از تلقی ارزش و ضد ارزش جامعه پیام محوری خود را ارائه می‌دهد. به گفته او ارزش و ضد ارزش در اراده معطوف به قدرت نهفته ‌است، طوری که گاه خود ما فریب ظاهر حقیقت طلبی و عدالت خواهی نمادین خود را می‌خوریم، اما داوری ارزشی ما در پس میل به قدرت قرار دارد.

نیچه در دیدگاهش نسبت به تاریخ از آن رو كه تاریخ اصیل را می‌ستاید، می‌گوید:  ما به یاری تاریخ طبیعی و انسانی در تغییر روشنگر جهان از یونانیان بسی پیشی گرفته ایم و شناخت ما بس عظیم تر، داوری‌ها بس معتدل تر و عادلانه تر است... این كه ما  درتحلیل نهایی، عصر خود را برای زندگی كردن به هر عصر  دیگری ترجیح می‌دهیم اساساً‌ از ثمرات علم است. بی تردید چنین وفوری از شادمانی‌های والا انگیز كه ما از ان بهره مندیم برای هیچ نسلی وجود نداشته است.

وی در مورد تاثیر وجود ماشین هم می‌گوید: نگرشی ژرف تر به منشاء دگرگونی سترگ و شگرف جهان بزودی از پدیداری ملموس پرده برمیدارد. ماشین نوعی تقدیر است. ماشین جهانی را كه ما درآن زندگی می‌كنیم دگر گون می‌كند . ما نسبت به موضوعاتی كه به آنها  می‌پردازیم بی اعتنا می‌گردیم،  زیرا ماشین از آن جهت كه هر بنیادی برای مباهات كاری را از میان می‌برد، و از آن رو كه حسن و عیب فردی خود را از میان می‌برد، و بنابر این سهم ناچیز انسانیت خود را زایل می‌كند، پس غیر شخصی است. او همچنین می‌گوید كه از زمانهای پیشین، پوشاك و كالا‌های خانگی نمادهایی برای اتفاق نظر و احترام متقابل بود. اما امروزه چنین می‌نماید كه ما تنها در حالتی از بردگی غیر مشخص و بی نام نشان زندگی می‌كنیم. بعلاوه ماشین به سبب تكنیك  هایی كه لوازم آن است،  باعث تغییری در انسان می‌شود. ماشین انگیزشی برای فراز جوئی انسان ببار نمی اورد.. ماشین به زندگی جمعی  چنگ می‌زند و انگاره‌ای برای سازماندهی حزبی و استراتژی جنگی فراهم می‌آورد، امّا به فرد خود سروری نمی آموزد: ماشین همگان را نیز به ماشین و هر فردی را به كار افزاری برای هدفی خاص تبدیل می‌كند. در اینجا نیچه نتیجه گیری می‌كند كه ماشین چاپ،  راه آهن و تلگراف پیش فرضهائی هستند كه هیچ كس را یارای آن نیست كه نتیجه هزار ساله آن را ترسیم كند.

در حوزه دیوانسالاری هم كه از ره آوردهای مدرنیته بوده، همین حكم غالب است. "ماكس وبر" اندیشمند معروف آلمانی، دیوانسالاری را  سیستمی می‌داند كه مهار آن مشكل بوده و ذاتاً قدرتمند است، یا دست كم به عنوان منبع قدرتِ بالقوه برای مقاماتی می‌داند كه در لایه‌های بالاتر دیوانساری  قرار دارد. او كاربرد علم را كه تقریبا در همه جای زندگی هست، نوعی سلطه جدید می‌داند. در عین اینكه احساس خوشبینی دارد، اما دارای خوشبینی آنچنانی نیست كه آنرا  همچون كلید پیشرفت بداند، و یا مانند دیدگاه ماركس باشد كه علم را نیروی بیطرفی بداند كه می‌تواند خوب یا بد استفاده شود

 

ج) مدرنیته سیاسی، سه نوع سلطه مشروع در حوزه مدرنیته

از جمله پیامد هایی كه مدرنیته سیاسی خواهد داشت سلطه بی مهابای دیوانسالاری یا بروكراسی است كه در ره آورد این تجدد گرایی وجود دارد.

"وبر" انواع مختلف سلطه‌های مشروع را با توجه به انواع مشروعیتی كه هریك نوعاً برای خود قائل است تقسیم بندی كرده و آنها را به سه دسته سنتی، كاریزماتیك و دیوانسالارانه – قانونی – عقلانی تقسیم می‌كند. سلطه دیوانسالارانه كه در اینجا به موضوع بحث ارتباط دارد؛ شكل تازه‌ای از این سلطه بعنوان دستگاه یا فنی است كه فردی از یك طبقه‌ی اقتصادی  می‌تواند از آن استفاده كند. دوّم دیوانسالاری را بعنوان اینكه مهار آن مشكل است ماهیتی ذاتاً‌ قدرتمند یا دست كم به عنوان منبع بالقوه  قدرت تعریف می‌كند كه برای مقاماتی در لایه‌های بالاتر دیوانسالاری قرار دارند همان گونه كه در مورد سلطه سرمایه  می‌گوید. این امر به طریقی چنان غیر مستقیم و غیر شخصی شكل می‌گیرد كه انسان نمی تواند هیچ سرور مشخصی را تحت این ساختار سلطه شناسایی كند. به گفته او در این ساختار همه بی قدرت هستند، زیرا هر یك از ما آموزش كه خود آن بخشی از همان سیستم بروكراسی هست را دیده و منظم شده ایم كه آنگونه تربیت یافته ایم كه در كل این ساختار یك عمل جداگانه را انجام دهیم. به عبارت دیگر این سلطه اجتناب ناپذیر و در عین حال نیاز انسانی است، با این توضیح كه می‌توان تعدیل و تغییراتی در ماهیت آنها بنا به مقتضیات انسانی و اخلاقی بوجود آورد، لیكن حذف آن غیر میسّر و تقریباً‌ ناممكن است. به همین خاطر وی در عصر معاصر در رابطه با سلطه، از شاخصه‌های دیگری سخن می‌گوید. برای مثال وی معتقد است : " تمامی تفكراتی كه هدفشان حذف سلطه انسان بر انسان است تخیلی هستند". با این كه سلطه همیشه وجود داشته است، امّا به اعتقاد وی این گفته كه تمامی سلطه‌ها به طور یكسان  خشن هستند، حقیقت ندارد. به گفته وی، جهان می‌تواند شاهد جباریتی بدون یك جبار یا بردگی بدون ارباب باشد، زیرا ما بطور روزمره در معرض تشكیلات اداری چند گانه‌ای هستیم كه سلطه دیوانسالارانه را برما تحمیل می‌كنند. این امر موجب می‌شود كه دنیای جدید دارای سلسله مراتب، اقتدار گرایانه، و غیر دمكراتیك باشد.

با این توضیح می‌توان به این نتیجه رسید كه در حوزه‌های مختلف مدرنیته یك امر بدیهی و در عین حال لازم برای نیاز‌های بشری است كه نقائص آن را می‌توان اصلاح كرد،  لیكن انكار عناصر تعیین كننده در مدرنیته نه لازم است و نه ممكن. چیزی كه در بسیاری جوامع سنت گرا بر نفی و انكار آن تاكید می‌ورزند و اصول حاكم بر حوزه‌های فرهنگی اجتماعی و سیاسی خود را اصرار و تاكید می‌ورزند. این موجب برخورد دو رویكرد است. در نتیجه وضعیت و دستاوردهای بی بدیل تجدد در این حوزه‌های اجتماعی تغییر وضعیت می‌دهد و نتایجی را ببار می‌اورد كه امروزه شاهد آن در كشورهای در حال توسعه هستیم.

 

بخش دوم

مدرنیته و جهانِ در حال توسعه:

 

در بخش دوم به این نكته می‌پردازیم كه با توجه به تشریح ماهیت و مولفه‌های مدرنیته، شرایط تسری آن در حوزه‌های خارج از تمدن غرب، چگونه بوده و  از چه زاویه‌ای به این پدیده نگاه می‌شود؟ آیا امکان مقاومت در برابر آن توجیه پذیر بوده، و یا تا كنون امكان این مقاومت وجود داشته یا خیر؟.

عده‌ای را اعتقاد بر این است كه در جوامع شرقی و در حال توسعه که محور دین و اخلاق نفوذ و حاکمیت بیشتری دارد،  عنصر دین و اخلاق با عناصر تشکیل دهنده مدرنیته قابل جمع شدن هستند، بخصوص که از نظر آنان ماهیت داشتن حكومت در چارچوب اخلاق و دین چنین مدعایی را ثابت می‌کند؛ و بخصوص در اسلام نیز شاخصه هایی بصورت ملموس تری وجود دارد و این پیوند را ممكن می‌سازد، لیكنآنان مدعی هستند که باید در مقابل کلیات مدرنیته معیارها و مشخصه هایی رعایت بشود. زیرا به اعتقاد آنان مدرنیته بطور طبیعی رویدادی وارداتی است كه  درك بسیاری از فرهنگ و مفاهیم آن با مولفه‌های بومی و دینی ممكن است هماهنگ نباشد. از این جهت تاکید بر این است که در فرایند تسری مولفه‌های یاد شده مدرنیته پیامد‌های لازم پیش بینی شده و زمینه‌های لازم بوجود آید.

امّا برخی دیگر چنین امكانی را شدنی نمی دانند، زیرا هریك از مولفه‌های یاد شده را نا متقارن با فرهنگ و دین می‌دانند. در همین رابطه است که بحث رابطه سنت و مدرنیته همواره  مطرح بوده و تاكنون به نتیجه قابل قبول آنان نرسیده است.برخی از اندیشمندان و نویسندگان نظراتی در این رابطه ارائه داده اندکه از این قرار است:

 بابك احمدی؛ از جمله کسانی است که ماهیت مدرنیته را سیال دانسته و لذا شرایط هر جامعه‌ای را برای درک و پذیرش آن متفاوت می‌داند. در رابطه با تعریف مدرنیته و موقعیت جوامع مختلف در برابر ان معتقد است كه رازی برای دست یافتن به مدرنیته وجود ندارد. به گفته او؛ ما نه با یک نسخه اصلی و نهایی و کامل مدرنیته، که با انواع مدرنیته‌ها رو به رو ییم. وی می‌نویسد كه شیوه‌های مدرنیزاسیون متفاوت و شکل‌های زندگی مدرن متنوع اند. همه به ترکیب هایی پیچیده از بقایای زندگی و مناسبات کهن در جوامع، اقتدار عرف، عادت ها، سنت ها، شیوه‌های زندگی فرهنگی، میزان پیشرفت‌های صنعتی و تکنولوژیک، و البته به وضعیت و تاریخ مناسبات با دیگر جوامع و به ویژه جوامع پیشرفته صنعتی وابسته اند. به اعتقاد این نویسنده؛ گوهر امر مدرن همان است که کانت در مقاله درخشان“روشنگری چیست؟” با دقت آورده است.: تکیه به نیروی عقل انسانی ( گسترش دامنه خردورزی و خرد انتقادی ) و بلوغ فکری و اجتماعی مردمان.مشكل اساسی همان است كه در حوزه‌های سنتی و جوامع محافظ كار عامل تعقل و ابتكار به دلیل وجود ضوابط ایدئولوژیكی،  فرهنگی و سنتی تقریباً جایی از هرگونه ابتكار و نظر را تنگ و یا غیر ممكن ساخته است. در جوامع دینی این موضوع حاد تر و پیچیده تر است.

مجتهد شبستری، در رابطه با چگونگی واكنش جوامع دینی و غیر غربی در برابر مدرنیته معتقد است كه این عصر، عصر بدعیت است؛ چون در جهان مدرنیته عصر، عصر انتخاب است. لذا هر انسانی بالقوه می‌تواند بدعت گذار باشد. این بدعت گذاری بنا به تعبیر پاره‌ای از محققان، یک جبر در عصر تجدد است. جبرِ عصر تجدد این است که آدمی باید بدعت گذار باشد، چون هیچ اتوریته‌ای برای او نیست و هیچ گزاره و تکلیف از پیش تعیین شده‌ای برای او وجو ندارد؛ لذا باید امر جدیدی را انتخاب کند و این یعنی بدعت گذاری و درست در این جاست که برای انسان دین باور مشکل بسیار بزرگی در جهان مدرنیته به وجود می‌آید. انسان دین باور یعنی انسانی که می‌خواهد رابطه اش را با سنت دینی قطع نکند. البته ممکن است کسانی بگویند ما اصلاً سنت دینی را نمی خواهیم و چه لزومی دارد که درباره‌ی سنت دینی بیاندیشیم و این مطلب را برای خود مطرح کنیم که در جهان مدرنیته باید چه رویکردی به سنت دینی داشته باشیم؟ سنت دینی را مطلقاً می‌گذاریم کنار و از نو برای خودمان تفکر دینی به وجود می‌آوریم. این جا دو مساله وجود دارد. یکی این که آیا این یک نوع دینداری است؟ اگر کسانی به کلی سنت دینی را کنار بگذارند و هیچ کاری با سنت دینی نداشته باشند و بخواهند بر مبناهایی کاملاً جدید، عقایدی پیدا کنند، کارشان چه نام دارد؟ و دیگر این که اصلاً چنین کاری ممکن است یا نه؟ البته هستند عده دیگری كه اعتقاد دارند بسیاری از وجوه و عوامل ساختاری مدرنیته با منطق دینی و نظرات ارائه شده در كتاب اسمانی مطابقت دارد. از این جهت سعی دارند تا راههای عقلانی را در ارتباط دادن شاخصه‌های دینی با عوامل تعیین كننده مدرنیته را بیابند. در این راه تا حدودی توفیقاتی بدست آورده اند. اما هنوز سئوالات و اشكالات بسیار بدیهی وجود دارد . در واقع هنوز جای سئوال اصلی باقیست كه تا چه میزان این اصول با هم تطابق پیدا می‌كند؟ همانند پیوند و ارتباط دین و دمكراسی كه عده‌ای از اندیشمندان دینی را اعتقاد بر تناسب این دو وجود دارد، در حالیكه برخی دیگر تناسب و ارتباط چندانی نمی بینند.

و اما در كشورهای اسلامی نیز برخی اندیشمندان تاكید بر اصالت محتوای مدرنیته و تطابق اصولی آن با شریعت و دین نبوی دارند. فضل الرحمن و امثال وی از جمله كسانی است كه در حوزه مطالعه نظم و مدرنیته در محیط‌های فرهنگی غیر غربی معتقد است كه تسّری و نتایج مدرنیته در این جوامع امكان پذیر هست. با اینحال خود او در نظریاتش دچار برخی محدودیت ها، تعارضات و بالاخره تخاصمات مفهوم غرب گرایانه شده است. این واقعیتی است كه در برخی از پارادایمها در سنت شرقی و مذهبی تناقض هایی وجود دارد كه عده‌ای بطور كل موضوع مدرنتیه را مخلّ امر دین و سنت دانسته و برخی با كمی اغماض نسبت به آن با نظر اصلاح گرایانه نگاه كرده اند. این تناقض نظرات ریشه در آن دارد كه وقتى تجدد یا مدرنیته دامن‌گستر شد و از اروپا به بخش‌هاى دیگر جهان پاگذاشت، این ویژگىِ ضدیت با «سنت» و «دین» را کمابیش در خود حفظ کرد. به این اعتبار، مدرنیسم در هر جاى جهان در قبال «سنت» و «دین»، موضع مى‌گیرد و این ویژگى مشترک نظام‌هاى برآمده از مدرنیسم است. با این سابقه عده‌ای به این فكر افتادند تا بتوانند تعاملی میان سنت و مدرنیته بوجود آورند. برای برخی این تعامل قابل هضم و برای برخی دیگر غیر قابل تفاهم بوده است. كسانی كه اعتقاد به تعامل و تساهل داشته اند به نوعی بخشهائی از مدرنیته را قابل اجماع با دین و سنت دانسته اند و گفته اند كه به این اعتبار هم فرد مى تواند به طور ذومراتب یا دووجهی مدرن شود و هم جامعه مى تواند ذومراتب مدرن باشد. بنابراین وقتى مدرنیته ذومراتب شد طبیعتاً جمع بین «مدرنیته» و «دین» هم ذومراتب مى شود. به این اعتبار مى توان انسان مدرنى داشت که متدین هم باشد. با این حال به عقیده این متفكران دینی،  تمام مدرنیته با تمام تدین قابل جمع نیست. به عبارت دیگر ناممکن به نظر مى رسد که فرد یا جامعه اى با حفظ تمام ویژگى هاى مدرنیته، یک دیندار با تمام مشخصات و شاخص هاى تفکر دینى (منظورم ادیان تاریخى نهادینه است ) باشد. "فضل الرحمن و همفكران او در محیط مورد مطالعه خود دستخوش تناقضات و محدودیت هایی و توافقات مفهوم غرب انگارانه مدرنیته شده و نتوانسته اند آنگونه كه تصور می‌شد این هماهنگی را بطور كامل بدست آورند . از  همین جهت؛او معتقد است كه مدرنیته طرح ریزی شده غرب،  فضای اجتماعی غیر غربی حوزه اسلامی را تغییر خواهد داد و این خطر را در بر دارد كه بخاطر وجود یك نگرش بیگانه غیر غربی نتایج ناروا و مشكلات اخلاقی ببار آورد. وی می‌گوید كه ما از یك سو باید بدانیم آموزش و پرورش عرفی و سكولار و تجربه زندگی اجتماعی غربی چندان تاثیری در بهم ریختن پذیرش مبانی تا علم كلام اسلامی نداشته، و از سوی دیگر هم باید دانست كه روش مرسوم گشودن درهای كلام اسلامی بر روی عقلگرایی غربی هیچ حقیقتی برای مومنان در برنخواهد داشت. قران برخی از اصول سازمان اجتماعی را از قبیل عدالت اجتماعی،  تعاون برادری، ایثار،  و از خود گذشتگی بخاطر مصلحت جامعه را بیان كرده است. بنابراین جهت گیری اسلام نسبت به برابر ابنای بشر یك جهت گیری معنی دار صریح و قاطع است، و به گفته او، این همان نقطه‌ای است كه با یك نگرش این جهانی قلمرو اسلام فایده انگار می‌تواند از آنجا آغاز بشود. نیل به چنین جامعه مفروضی مستلزم ایجاد نهادهای كارآمد است و این نهادها ابزارهای مناسبی را برای تحقق ارزشها و آرمانهای اجتماعی فراهم می‌آورد. "(7)

از این جهت اعتقاد این دسته از طرفداران بر این قرار می‌گیرد كه میان دین و مدرنیته نوعی رابطه‌ای نزدیك اما بشكلی ابهام آمیز برقرار است . از این رو بخاطر همین ابهام كه در ویژگیها و منشا اولیه مدرنیته وجود داشته، دچار مشكل در منطق خود شده اند. با وجود آنكه برخی از اندیشمندان دیگر نیز طی سالهای اخیر در كشورهای اسلامی سعی كرده اند تا پیوندی را میان تجددگرائی و دین برقرار سازند. اما در الگودهی آن دچار سوالات و ابهاماتی برای خود و مخالفان این نظریه شده و تا كنون پاسخ روشن وقطعی برای آن نیافته و این پیوند را در ابعاد مختلف نشدنی دانسته اند. در همین رابطه باید اضافه شود كه بحث تطابق ناپذیری سنت و مدرنیته كه سالهاست در كشورهای اسلامی و شرقی مطرح بوده بدان معنی نیست كه سنت و دین در مقابل مدرنیته باید رنگ باخته و همه نظرات خود را درحوزه‌های اخلاقی و فرهنگی و از این قبیل كنار بنهد، بلكه اعتقاد این دسته از اندیشمندان بر سر این است كه ضمن رعایت اصولی كه خدشه ناپذیر است، نوعی ارتباط منطقی با مفاهیم غیر قابل انكار مدرنیته برقرار گردد. به عبارتی مقاومت در برابر كلیات مدرنیته شدنی نبوده و پیامد‌های ناخوشایندی را بوجود می‌اورد.

ارزیابى مدرنیته در تجربه معاصر ایران:

در كشور اسلامی ایران؛ همین مباحث با نقطه نظراتی تقریباً‌ مشابه با سایر ملل اسلامی مطرح بوده، و همزمان اندیشمندان و نویسندگانی از دیر باز در هر دو سوی موافق و مخالف امكان پیوند میان سنت و مدرنیته؛ نظرات و بحثهای فراوانی ارائه داده اند. لیكن،  از آنجا كه سئوالات و مباحث تازه‌ای در این مسیر ظهور و بروز كرده، تا كنون راه به جائی نبرده و این بحث همواره ادامه یافته است. البته لازم به اشاره است كه این اظهارات در حوزه هایی كه مخلّ فرهنگ و معارف شده اند جای بحث را تقریباً‌ باقی نمی گذارد. امّا آنجا كه در حوزه حقوق انسانی و روابط سیاسی و بخشهایی از حوزه فرهنگ واقع می‌شود مجادلات بسیاری صورت گرفته، و همچنانكه اشاره شد هنوز این مجادله‌ها بدون هیچ گونه عقب نشینی از دو طرف و البته به نفع سنت گرایان ادامه یافته است. در تاریخ معاصر كشورمان هم به وفور دیده شده است كه حداقل در صده اخیر ایران شاهد فرازو نشیب‌های فراوانی در عرصه رقابت‌های نظری و عملی این دو جناح بوده و تاثیرات بسزائی را در زندگی روزمره و همینطور در حوزه اندیشه سیاسی، فرهنگی اجتماعی و اقتصادی گذارده است. در این رابطه یكی از نویسندگان معاصر راحع به میزان ارتباط میان سنت ومدرنیته در ایران با مقایسه با غرب اشاراتی دارد . وی می‌گوید:

" اگر به جامعه‌ی ایرانی خودمان نگاه کنیم و بپرسیم چه خبر است، پاسخ من این است که برای ما سه بحث اصلی مطرح است. یک بحث این است که اصلاً سنت دینی ما چه نوع سنتی بوده است؟ بنده معتقدم نمی توان تحقیقاتی که درباره‌ی سنت در غرب به طور کلی انجام شده، تکلیف جامعه و سنت خودمان را روشن کنیم. شما می‌دانید که تئولوژی مسیحیت هنوز در تمام تار و پود علم و فلسفه و تحقیقات غربی حضور دارد. مفهوم هایی که به ویژه در علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد، بحث‌های جامعه شناسی و روان شناسی و تاریخ و . . .، و داده هایی که این علوم در اختیار ما می‌نهند و تحقیقات جامعه شناسان و روانشناسان و مورخان و فرهنگ شناسان و مردم شناسان غربی، آکنده از مفهوم‌های مسیحی است، منتها به صورت سکولار شده. بنابراین، آن‌ها وقتی بیان می‌کنند سنت چیست، وقتی می‌گویند فرهنگ چیست، وقتی نظریه‌های جامعه شناسان درباره‌ی هر دینی ارائه می‌دهند؛ تمام این‌ها سخت رنگ تئولوژی را دارد. این است که برای من علامت سوال بزرگی در این باره وجود دارد که ما چقدر از آن بحث‌ها را می‌توانیم در این جا مطرح کنیم و با آن معیارها و مفهوم ها، اوضاع و احوال خودمان را ببینیم. به نظر می‌آید که ما باید نخست شناسایی کافی از کم و کیف و بافت و ساختار ذاتی سنت گذشته‌ی خودمان پیدا کنیم و بفهمیم که این سنت چگونه سنتی بوده است؛ چه عواملی بر این سنت اثر گذاشته؛ و ساختارش چه بوده است. من فقط از ایران حرف می‌زنم؛ به کل جهان اسلام کاری ندارم. این سنت قبل از اسلامی و بعد از اسلام که ما داریم و با آن زندگی می‌کنیم، چه محتوا و ساختاری دارد؟ این سنت، آن محتوا و ساختار دینی مسیحی مغرب زمینی را ندارد و به آن معنا سنت دینی نیست، ولی به معنای دیگری هست.

وی معتقد است كه بیگمان آشنایى ایرانیان با مدرنیته باعث شد که ما به برخى جهان نگرى هاى سابق خود با دید تردید بنگریم و در اهداف خود بازنگرى کنیم. به هیچ عنوان نمى توان گفت که جامعه ایرانى امروز ما در ابتداى قرن ۲۱ یک جامعه مدرن است. من نشانه هاى مدرنیته را در ایران در هیچ یک از لایه‌ها و ساختارهاى جامعه نمى بینم، نه در دانشگاه،  نه در سیاست، نه در اقتصاد و نه در میان توده مردم. اما شاید بپرسید که از تکنولوژى و فناورى استفاده مى کنیم و جامعه اى صنعتى داریم پس چطور هنوز مدرن نشده ایم. جواب من به این پرسش چنین خواهد بود که این یک خطا در تشخیص است که فکر مى کنیم مدرن شده ایم. در اینجا باید به یک تقسیم بندى اشاره کنم و وجه «فرهنگى» مدرنیته را از وجه «تمدنى» آن تفکیک کنم. ما در ایران در این وجه تمدنى مدرنیته شریک و سهیم شده ایم. به این اعتبار مى توان گفت که ایران به لحاظ وجه تمدنى، یک کشور مدرن است چون از آخرین دستاوردهاى صنعت و فناورى استفاده مى کند،  اما به لحاظ وجه فرهنگى هنوز ایران مدرنیته را تجربه نکرده است. اگر بنا است در مدرنیته «عقلانیت» صادق و فائق باشد، در جامعه ایران عقلانیتى از جنس عقل مدرن نمى بینیم گویا هر قدر که حرص و ولع ما براى استفاده از وجه تمدنى مدرنیته بیشتر مى شود از وجه فرهنگى مدرنیته فاصله بیشترى مى گیریم.

گویا با اشاره به مباحث تئوریك كه مدرنیته به ابزاری و انتقادی تقسیم شده، در ایران اگر هم در این حوزه شائبه هائی بوجود آمده،  همانا در بخش مدرنیته ابزاری بدون شناخت از زیر ساخت‌های لازم آن تسری ناخود آگاه پیدا كرده و همین موجب انتقاداتی نیز در بحث‌های نظری و علمی در محافل دینی و حتی روشنفكری بوده است. بدین لحاظ این معضل فكری در لایه‌های فكری و اجتماعی باقی مانده و نتوانسته پاسخگوی سئوالات متعددی باشد."(2)

امّا در طی سالهای اخیر دور تسلسل بحثهای مربوط به سنت و مدرنتیه با محتوای دیگری بمیان آمده و همچنان نحوه تعامل و ارتباط میان آنها بصورت سئوال باقی است. این نكته مهم و حیاتی در چارچوب اجرائی كشور مخصوصاً پس از انقلاب اسلامی و حاكمیت دینی آن كه همواره با این نوع چالش‌های عملی و نظری دست به گریبان بوده است. در نظام جمهوری اسلامی سنت و مدرنیته مورد توجه محافل فكری،  حكومتی و اجرائی قرار گرفته، امّا به اعتقاد برخی از اندیشمندان، "مشکل نظری و سردرگمی آن به دغدغه اصلی تبدیل شده که چگونه می‌توان نهادهای مدرن را با اندیشه‌های دینی تطبیق داد. همچنانکه ما شاهد هستیم این سردرگمی در قانون اساسی نیز مشاهده می‌شود، و شاهد این مساله، بنا شدن اقتصاد کشور بر سه پایه آزاد، تعاونی و دولتی است، زیرا تدوین کنندگان قانون می‌خواستند طرفداران طیف‌های مختلف فکری از جمله سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها را راضی نگهدارند. اگر قانون اساسی به عنوان میثاق ملی از این مساله رنج می‌برد پس باید برای حل این بحرانِ معرفتی راهکاری را جستجو کرد. در گام نخست باید تکلیف خود را مشخص کنیم که آیا اندیشه اسلامی با مظاهر مدرنیته مشکل دارد یا خیر ؟هنوز برای این سوال پاسخ قطعی وجود ندارد؛ سردرگمی از آنجا نشات می‌گیرد که هنوز تکلیف ما با بحث مدرنیته و توسعه مشخص نیست و تا زمانی که تکلیف ما مشخص نشود این سیکل معیوب تکرار می‌شود. عموماً این تصور وجود دارد و بویژه در بحث‌های سیاسی آشکارتر به چشم می‌خورد که ما با جهان غرب، سه چهار قرنی فاصله داریم. مثلا وقتی صحبت از حکومت مدرن یا روابط و مناسبات مدرن در جامعه ایران پیش می‌آید، بر این فاصله تاکید می‌گذارند که شاید حرف درستی باشد. اما بحث در نتیجه‌ای است که از این حرف گرفته می‌شود. می‌خواهند بگویند که مغرب زمینی‌ها سه چهار قرنی کار و مبارزه کرده اند تا به اینجا رسیده اند، پس ما باید سه چهار قرنی تلاش کنیم تا به پای آنها برسیم و شایسته روابط و مناسبات موجود بین آنها شویم. در تلاش کردن شکی نیست، اما آیا حرکت جوامع بشری بدین شکل است که ما ناچاریم همه فراز و نشیب‌های تاریخ غرب را طی کنیم تا به حد و حدود آنها برسیم در حالی که ما همین امروز از آخرین دستاوردهای تکنولوژی آنها استفاده می‌کنیم؟ "(مجتهد شبستری)

اینجا همان مبحث مدرنیته ابزاری است كه در ایران شكل حقیقی بخود گرفته،  در حالیكه این كافی نیست. بدون در نظر گرفتن سایر معیار‌های زیر ساختی  هرگونه راهبردی در این زمینه راه بجائی نخواهد رساند. آنانی كه هنوز معتقدند كه وظیفه ما کوشش در راه مدرنیزاسیون ایران،  کاستن از فاصله اقتصادی و تکنولوژیک با کشورهای پیشرفته است سخت در اشتباهند. ابتدا برای توسعه یافتن راهی جز کار کردن، در جهات ایجاد دولت دمکراتیک کوشیدن، تقویت نهادهای جامعه مدنی و دگرگون کردن ساختار اقتصاد دولتی موجود، راهی دیگر وجود نخواهد داشت.

نتیجه گیری:

موضوع اصلی این مقاله در این نكته مهم نهفته است كه تسرّی مدرنیته یك امر غیر ارادی و تقریباً خود بخودی است . اگرچه بسیاری از منابع و مولفه‌های چه در غرب تولد یافته، اما نیاز اصلی و عمومی همه انسانها و رافع مهمی برای حاجات بشریت در حوزه‌های مختلف است . البته از نظر شكلی و روبنایی برخی از آن عوامل وجهه غربی پیدا كرده كه برای سایر جوامع غیر غربی در حوزه‌های دیگر با رویكرد‌های دینی یا سنتی تطابق نداشته و قطعاً‌ هم همینطور است، لیكن اینگونه نیست كه كلیات آن قابل طرد و انكار،  به این معنی كه مقاومت باشد در برابر آن. اگر این دستاوردها كه بعنوان راهكار و ابزاری تازه نتوانند با عنایت و با معرفت در مورد شناخت و بهره وری قرار بگیرند، در نتیجه نتایج حاصله از آن شكلی ناقص و با پیامد‌های متفاوت ظهور و بروز خواهند یافت. به عبارتی بسیاری از جنبه‌های مدرنیته خود را تحمیل خواهد كرد، حتی در برابر رویكرد محافظه كاری و كسانی كه منكر آن بوده باشند، و یا آنرا با سنن و ساختار دینی خود مغایر بدانند. آنان نیز محكومند به اینكه تسرّی جبری بخشهایی از این پارادایم حاكم بر مدرنیته را بپذیرند، چنانچه دقت شود در زندگی روزمره با اشكال مختلف با پدیده‌های آن سرو كار پیدا می‌كنند. شاید مهم ترین مثال آن را بتوان از دو عامل بروكراسی ( نظام اداری،‌ قانون و آموزش ) و تكنولوژی آورد. امروزه درهركجا بشكلی این موقعیت برای همه فراهم شده است كه از مزایا و كاربرد آنها در روش و راهكارهای خود بكار گیرد . آیا امكان عدم بهره گیری از این عوامل تا چه اندازه وجود دارد؟ آیا این تسری، نوعی تحمیل جبری بر انسانها و جوامع دیگر نیست؟ ایا مقاومت‌ها و مخالفتها در برابر سیر آن جز  به تاخیر انداختن روند تكمیلی بروكراسی و تكنولوژی تاثیر دیگری داشته است؟ پاسخ واضح است، بنابراین باید اعماق كار بیشتر مورد كاوش و اندیشه قرار بگیرد. این سیر تكامل مدنی به اشكال مختلف اتفاق افتاده یا در حال شدن است. چندان فرقی نمی كند كه چه گرایشات فكری در جوامع حاكم باشد همگی ناچار به رعایت رفتاری موجه در برابر آن هستند. همچون رعایت مقررات در مسر رانندگی كه موافق و مخالف ندارد. لیكن نكته‌ای كه وجود دارد شكل كار است  كه تفاوت میان رویكرد پذیرنده و تحمیل شده با تحمیل كننده مدرنیته است. میان جریان با شناخت و جریان فكری بدون شناخت است. در این جا است كه اختلافات رفتاری و نتیجه مشخص می‌شود. این نكته نیز باید بار دیگر تاكید بشود كه مقصود از این جنبههای مغایر با فرهنگ و آداب نیست، بلكه ان بخش از وجوه مشترك میان همه گان مطرح است. حوزههای فرهنگی و فكری در شرایط دیگری هستند كه قطعاً‌باید ملاحظات بومی و فرهنگی رعایت بشود و این بر حسب اتفاق منافاتی با رویكرد مدرنیته ندارد. اتفاقاً‌جومع مدنی تاكید بر حفظ ارزشها و آثا ر فرهنگی و فكری حتی كوچكترین جوامع و قابل را نیز داشته اند. و ملاحظاتی نسبت به از بین رفتن این ارزشها بر اثر هجوم بدون ملاحظه مبانی مدرنیزم داشته و دارند.

اگر بخواهیم همین موارد را در باره كشورمان ایران، مورد ارزیابی قرار بدهیم، برخی در این رابطه خوش بین هستند و اعتقاد دارند كه تحول مدرن ایران در جریان است و باید موضوع بررسی همه اندیشمندان باشد. به اعتقاد آنان روشنفکران ایرانی به فهم درست از مدرنیته نزدیک تر شده اند. اگر ما جزو طرفداران اندیشمندانِ خوشبین نباشیم و یا بیشتر بخواهیم واقع بینانه برخورد كنیم، باید ابتدا این واقعیت را مطرح سازیم كه باید برای حوزه هائی كه در زمان حاضر در سنت و فرهنگ ما راهكاری وجود نداشته، فكر اساسی بكنیم. در غیر اینصورت حوزه‌های فرهنگی نیز دچار همان شاكله‌های فكری موجود در دیگر حوزه‌های تمدنی در غرب خواهد شد، كه بسیاری بطور ناقص شده اند. زیرا هم اكنون بخشهای غیر قابل اغماض مدرنیته بشكل كامل سلطه مثبت خود را تحمیل كرده و پیامد‌های آن اینست كه سایر مبانی آنرا نیز تحمیل نماید و شاید هم شده باشد. در سایر جوامع غیر غربی نظیر چین، امروزهدچار نوعی تعارض شده اند.ما هنگام سروكار داشتن با شناخت جامعه و نظریه اجتماعی اسلام باید بدانیم كه مدل و كار ویژه موجود در رابطه با مسئله نظم و بحران در جامعه مدرن پیوندی ناگسستنی با مولفه‌های مدرنیته دارد. در این رابطه بحث‌های فراوانی هست كه باید در مجالی دیگر آنرا جستجو كرد.

 

منابع:

1- متن سخنان  مصطفی ملكیان در سایت: http://public.wsu.edu/~dee/GLOSSARY/MODERN.HTMl

2- محمد مجتهد شبستری، مقاله: تجدد و ویژگی‌های آن

3- بابك احمدی مقاله: معمای مدرنیته

4- سید محمود نبویان، مقاله: پارادوکس اسلام مدرن

5-كتاب: نیچه و در آمدی به فهم فلسفه ورزی او- كارل یاسپرس

6-كتاب موج چهارم- رامین جهانبگلو

7- مقاله: اسلام و پیدایش مفهوم غیر غربی مدرنیته- گئورگ اشتاوث- مجله كیان سال5 شماره25

8- دائرة المعارف ویكیپدیا

 

http://www.khabaronline.ir/news-9-87699.aspxمقالهhttp://www.hawzah.netسایت:


::یادداشت

خرد
آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی 3 هفته پس از کودتای 28 مرداد: ملت شاه را دوست دارد بزرگ‌ترین اشتباه مصدق عدم اطاعت از اوامر شاه بودآیت الله کاشانی روی کار آمدن دولت کودتا را «سبب مسرت» دانست و ضمن تبریک به زاهدی گفت: «جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده، تصمیم دا...
بی نام
هذا شقشقه هدرت.عجب ملتی هستیم ما. یک دفعه چنان جو گیر می شیم که یادمون میره کجاییم و چه کاره ایم و قرار بود کجا بریم و چی کار بکنیم. برنامه بیست و پنج ساله می نویسیم و می گیم می خواهیم ظرف این مدت به این اهداف برسیم. بعد می خندیم می گیم برنامه چیه ما همین الانش هم از بیست و پنج سال دیگه جلوییم. برای...
پیروز غفرانی
اهمیت توسعه حاشیه ساحلی دریای عمان برکسی پوشیده نیست. نگارنده در دوران کاری دیپلماتیک خود در دولت اصلاحات، بحث اهمیت بندر چابهار را در جلسات و گزارشات متعدد متذکر شده و در قالب تنظیم روابط با کشورهای شبه قاره و انعقاد یادداشت تفاهم "نقشه راه همکاری های استراتژیک ایران و هند"، روند جلب مشارکت و س...

::بخش انگلیسی

english logo copy

Thumbnail A miracle no politics and swords can performBy: Fereydoun MajlessiNowruz is not tradition! It is culture! Nowruz is drawing and painting. It is Art! Nowruz is music, freshness, youth, love, and...
Thumbnail By Henri J. Barkey, It wasn’t long ago that Turkish foreign policy was the talk of the town. Defined by the catchy phrase of “zero problems with the neighbors,” Turkey aimed to both improve...
More inenglish|section  

col

sup

sup copy