حمید کریم نیا
چالشهای بینالمللی جمهوری اسلامی ایران
چالش روابط ایران و آمریكا پس از سه دهه (4)
روابط جمهوری اسلامی ایران و آمریكا و شرایط احراز آن وارد مرحله جدیدی شده است. اكنون با بررسیهای مختلف از جنبه سیاسی، و استراتژیكی میخواهیم به این سئوال پاسخ دهیم كه عواملی كه در ابتدای انقلاب اسلامی منجر به قطع رابطه شد و در پی آن به یكی از عمیق ترین خصومتهای دیپلماتیك تبدیل شد چه روندی طی کرده است و نیز نشان دهیم در تحولات بنیانی كه در صحنه بینالمللی اتفاق افتاده آیا زمینههای جدیدی در این رابطه به وجود آمده است، یا خیر؟
این مقاله مجال رسیدگی به علل و عوامل این عمق خصومت را در گذشته ندارد، و تنها به این اشاره میشود كه یكی از ریشههای خصومت دیرینه با آمریكا بحث سلطه گری و سلطه پذیری بوده است. از این رو اكنون كه آمریكا دیگر نمیتواند ادعا كند تنها ابر قدرت جهان است ، جای بازنگری به روند جاری قطع روابط وجود دارد. چنانچه در بحثهای مربوط به جهان تك قطبی و یكسویه نگری و سایر موضوعات موقعیت آمریكا بعنوان قدرت سلطه گر پیشین نیز زیر سئوال رفته است. بدین لحاظ ضروری است كه روابط در چارچوب جدید مورد بررسی قرارگرفته چون معیارهای قبل نمیتوانند مورد ملاحظه باشند.
در واقع این روابط در دورهای قطع شد و رو به بحران گذارد كه شرایط جهانی و منطقهای بسیار متفاوت از چیزی بود كه اكنون هست. در آن شرایط هنوز جنگ سرد بر حوزه امنیت بین الملل سایه انداخته بود و سیاستهای جهانی و حوزه امنیتی در این قالب تعریف میشد. سقوط رژیم شاه این نگرانی را بوجود آورده بود كه توازن موجود منطقهای برهم بخورد و تاثیرات پیش بینی نشدهای را بوجود آورد. به عبارتی با برهم خوردن تعادل امنیتی به دلیل تضعیف موقعیت آمریكا در منطقه تصور میشد كه موقعیت نظام قبلی شوروی تضعیف شود، لیكن برعكس آن در آغاز دهه 90 رژیم شوروی سقوط كرد. آینده نشان داد كه دو قدرت ظاهراً از ظهور این بازیگر تازه ( جمهوری اسلامی ) خشنود نبوده اند . بنابراین شاید یكی از دلایل برهم خوردن توازن قدرت و بی ثباتی جهانی ناشی از خروج ایران از اردوگاه غرب بوده باشد. همچنان كه ایران در جنگ دوم نقش تعیین كنندهای برای ایجاد نظم و ثبات داشت و جایگاه استراتژیكی ایران در توازن و تعادل امنیت منطقهای مهم و تاثیر گذار بوده و هست. در این رابطه است كه موضع گیریهای ضد آمریكایی ایران پس از انقلاب مفهوم پیدا میكنند.
وضعیت روابط جدید امنیتی پس از جنگ سرد
ایران و آمریكا به دلیل ماهیت ضد سلطه انقلاب اسلامی و در شرایط جنگ سرد دو ابر قدرت هیچگونه منطقی برای برقراری رابطه سیاسی پیدا نمیكردند. جنگ ایران و عراق نیز دلیل دیگری برای توجیه منطقی خصومت پایدار طرفین بوده است. گرچه در این جنگ دیگر قدرتهای ذینفع نیز حضور داشتند اما آنكه بیشتر طرف مخاصمه سیاسی ایران بود همانا آمریكا بود.
با خاتمه جنگ سرد و ذوب شدن یخها میان كشورهای دو بلوك شرق و غرب، آمریكا به این تصور كه تنها ابر قدرت باقی مانده جهان شده است به قصد ایجاد نظم نوین جهانی خواهان اعمال سیاستهای خاص خود بود كه در منطقه خاور میانه بیش از دیگر مناطق تاثیر گذار بوده و انعكاس آن بر روابط ایران و آمریكا تاثیر مضاعف منفی داشت.
حوادثی در گوشه و كنار جهان اتفاق افتاد كه در جهت تقویت اعمال نفوذ آمریكا تاثیر مثبت گذارد: ابتدا در جنگ دوم خلیج فارس ( حمله صدام به كویت و اشغال آن) نیروهای آمریكایی در منطقه خلیج فارس مستقر شدند و در این رابطه طرح تحدید حكومت صدام را به مورا اجرا گذاردند. سپس حوادث دیگری اتفاق افتاد كه آمریكا پیش بینی نمیكرد. پس از آن حوادث بالكان بود كه منجر به پا درمیانی آمریكا برای استقرار ثبات در آن مناطق شد. همین عوامل باعث شد این باور را در آمریكائیها تقویت نماید كه نظام جدید بینالمللی (مخصوصاً در خاور میانه ) بدست آمریكا در حال شكل گیری است و حل و فصل به سمتی كه آنان پیش بینی كرده بودند سوق پیدا میکند. غافل از اینكه حوادث و پیامدهای بعدی نشان داد كه تحولات عمیقی در رابطه با چالشهای تعیین كننده در روابط امنیتی در راه بود. بحرانهای فرقهای و فرهنگی، موج تحركات بشكل اعتراضات منطقهای و تجزیه طلبی و یا عدالت خواهی كشورهای محروم كه در برخی از این واكنشها به صورت برخوردهای خشونت آمیز و تروریستی نمود پیدا کرد ، همینطور موج مهار نشدنی قاچاق مواد مخدر، تحولات اقتصادی , شبكهای شدن اقتصاد كشورهای مختلف و در نتیجه وابستگی روز افزون كشورها به یكدیگر ، جهانی شدن روابط روزمره جوامع، و بحران روز افزون محیط زیست از این موارد قابل ذكر است. همه اینها طی دهههای اخیر با سرعت شتابندهای وابستگی بیشتر كشورها را یكی پس از دیگری برای مقابله با این چالشهای جدید امنیتی در مناطق مختلف بدنبال داشته است.
نتیجه آنكه محاسبات قبلی آمریكا در مهار چالشهای تازه امنیتی تحت عنوان نظم نوین جهانی قابل اجرا نبوده است. بدین ترتیب آمریكا با بحرانهایی مواجه شده كه قادر به پاسخگویی آن نمیباشد.آمریکا در سومالی، برای نمونه نخستین بار پس از جنگ سرد طعم شكست مداخله نظامی را چشید. حادثه 11 سپتامبرنیز نخستین رویداد كشتار جمعی در داخل خاك این كشور بود كه نقطه عطفی در رویكردهای امنیتی و استراتژیكی این كشور و بدنبال آن در روابط بینالمللی پدید آورد. بدنبال این حادثه بود كه جنگ در افغانستان و سپس اشغال عراق یكی پس از دیگری آمریكا را در موقعیتی بسیار دشوار قرار داد.
با توجه به اینكه تهدیدات امنیتی تازه، ساختاری متفاوت از آنچه در گذشته و دوران جنگ سرد بوده بوجود آورده است، امریكا نیز حداقل تا حادثه 11 سپتامبر استراتژی جدیدی برای مقابله با این چالشها در اختیار نداشت تا بتواند خود به تنهایی نقشی ایفا كند. پس میتوان چنین نتیجه گرفت كه آمریكا نه تنها نتوانسته تنها ابر قدرت بلامنازع جهان باشد، بلكه حتی اقتدار پیشین خود را در زمان دوقطبی بودن نیز از دست داده است. آمریكا به عنوان قدرتی تعریف میشود كه با عنوان تنها ابر قدرت بودن فاصله بسیاردارد. بدین لحاظ در نظم دهی جهانی كه شعار تك قطبی بودن را داده بود اكنون با همیاری همه كشورهای تعیین كننده و بازیگر، شعار همكاری مشترك جهانی را مطرح میکند. هر دولت به سهم خود و به اندازه خود در این جهان میتواند و باید مشاركت داشته باشد. اعلام مواضع كشورهای بزرگ و كوچك و تاثیرات آن در تصمیمات مهم مشترك جهانی موید این ادعا است ، شكل گیری نهادهای مختلف مركب از كشورهای گوناگون( نظیر گروه كشورهای 20 بجای گروه هفت ) نیز نشان از این تحولات میدهد. نحوه تعامل با بحرانهای مختلف و چالشهایی كه چنین شرایطی ایجاد كرده تقریباً همه كشورها را به این نتیجه رسانیده است كه یك همكاری دسته جمعی لازم و ضروریست.
ورود به عرصه جدید
در چنین شرایطی است كه روابط ایران با آمریكا معنی و مفهوم تازهای پیدا میکند. آمریكا كشوری نیست كه هر آنچه در ساختار امنیتی اش اراده كند بدان دست یابد. اگر چنین بود امروز جهان وضعیت دیگری داشت. در آن حالت ، جنگ در افغانستان بنفع آمریكا خاتمه یافته، و عراق یك دولت صد در صد آمریكایی بود، و یا در آمریكای لاتین بسیاری از دولتها همچنان نقش حیات خلوت آمریكا را داشتند. در خاور میانه اسراییل بر سراسر منطقه حكمرانی میكرد و فلسطینیها محو شده بودند. همچنان كه در رابطه با ایران نیز چنین شده است . آمریكا شرایط كنونی جهانی را به شكلهای مختلف پذیرفته و اعلام كرده است ، ساختار امنیتی جهان كنونی و چالشهای پیش روی آن بنحوی هست كه در مواجهه با آنها همه كشورها سهیم هستند. موضوع هر كشور به سهم خود و به اندازه توان خود، به رسمیت شناخته شده است. همچنین جمهور ی اسلامی ایران بعنوان قدرتی تعیین كننده در منطقه ظهور پیدا كرده است . اكنون ایران میتواند در منطقه و بعنوان یك قدرت طرف حساب و با ساختاری سوای آنچه كه در قبل از انقلاب به حساب میآمد در چالشهای منطقهای و جهانی مشاركت داشته باشد و این نقش از سوی آمریكائیها به رسمیت شناخته شده است. نمونههای آن در افغانستان و عراق و موارد دیگر دیده شده است و در طرحهای گوناگون فارغ از اصولی یا غیر اصولی بودن آن به مورد اجرا در آمده است. بنا براین در چنین شرایطی است كه روابط فیمابین تعریف شده و منطق تازهای پیدا میكند. اكنون مناسبات فیمابین براساس شرایط نوین و معیارهای تازه پیش روی طرفین در سطح دو جانبه، منطقهای و جهانی تعریف میشوند. قاعدتاً كارشناسان خبره سیاسی این مفاهیم را شناسایی كرده و قادرند در چنین شرایطی تعریف تازهای از موقعیت مناسبات داشته باشند. هر آنچه غیر از این باشد و با رویكردهای قدیمی در عصر جنگ سرد بدان نگاه شود، غفلت ا ز واقعیتی است كه طرفین از آن سودی نمیبرند.
چنانکه اشاره شد آمریكائیها نیز نگاه تازهای به واقعیتها داشته و به مرورآن را تكمیل كرده اند. این از روی تغییر ماهیت آمریكا یا هر قدرت دیگر مطرح نیست، بلكه بنا به الزام و اجبار است. كیست كه به آسانی در این جهان تن به واقعیات خلاف منافعش بدهد؟ امروزه بخشی از تعاملات و روابط كشورها ناشی از منافع و یا الزامات است و بخش دیگر آن جنبه ایدئولوژیكی دارد. الزاماتی كه در رابطه با توسعه همكاریهای مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و غیره هر روز بیشتر میشوند. بنابراین اگر واقعیتها از سوی هر كشور پذیرفته نشوند دیوار بی اعتمادی نیز همواره برجا مانده و بلندتر میشود.
واقعیات موجود در دو سطح ثابت ( ژئو استراتژیك ) و سطح متغیر تعریف میشوند. اصول غیر متغیر شامل منافع غیر قابل انكاری است كه همواره موجود است. بحث بر سر واقعیات در سطح متغیر است كه اگر در مقطع جنگ سرد .و پس از آن شرایطی وجود داشته است كه جمهوری اسلامی ایران نمیتوانست توجیهی بر اصل برقراری رابطه داشته باشد، اكنون دیگر بسیاری از مؤلفههای آن تغییر كرده است. در عرصه جدید طرفین میتوانند در درجه نخست عامل بی اعتمادی ر ا از بین ببرند.
در اینجا ذكر چند نكته لازم است؛ نخست آنكه ، تنظیم روابط بین دو دولت مربوط به یك نظام است و به دولت خاصی ارتباط ندارد. دولتها تنها عامل شناسایی موقعیتها و اجرای اهداف به مقتضای منافع ملی هستند. به عبارتی اگر در مقاطعی دولت تشخیص به قطع رابطه بدهد، این به همان اندازه ارزش و اهمیت دارد كه دولتی دیگر در مقطع بعدی تشخیص به برقراری ویا اصلاح روابط بدهد. منافع كشورها خارج از مواضع جناحها و گروههای سیاسی باید تعریف شود. بنابراین آنكه معتقد است این روابط امتیازی به عنوان عملكرد دولت در كارنامهاش ثبت میكند و یا دستاوردی برای دولت خاصی میباشد ، تحلیلی دور از واقعیت دارد.
نكته دیگر اینكه، روابط نمیتواند صرفا ًبر پایه احساس باشد . به عبارتی هرقدر احساس بر ماهیت روابط حاكم باشد (و این به دلایل مختلف تاریخی، اعتقادی و نظری نگاه مثبتی ایجاد نمیکند) نمیتواند فضای عقلانی و استدلال پذیر ایجاد نماید. لیكن میدانیم در بحث مصالح و منافع ملی نباید صرفاً به عوامل احساسی و غیر عقلانی بسنده كرد. عوامل و هنجارهای مهم تر و سازنده تری در سر راه روابط با كشورها وجود دارند كه نقش تعیین كنندهای ایفا كرده و میتوانند در این رابطه منظور شوند.